تبليغاتX
زن و جامعه

استعفایم را نوشتم و گذاشتم روی میز سالومه. وقتی خیلی فکر و خیال دارم یا چیزی عمیقا ناراحتم می کند اولین اتفاقی که می افتد این است که زبانم از کار می افتد و به جایش ذهنم و دستهایم بیش فعالی می گیرند. برای همین بود شاید که دستهایم به کار افتند و تند و تند نامه استعفا را تایپ کردم و 10 بار هم شاید خواندمش تا هیچ کلمه ای جا نیفتد و هیچ حرفی ناگفته نماند. ته دلم می سوخت اما می نوشتم. بلند که شدم به صندلی ام نگاه کردم. یک صندلی ساده اداری که در یک سال گذشته شده بود جایگاه مدیر داخلی – یک سمت فرمایشی و در عین حال در حکم آچار فرانسه –  و این عنوانی بود که یک سال گذشته به اشتباه یدک کشیدم. اشتباه  که می گویم به خاطر دلخوری نیست. طوری احساس می کنم از اول تکلیفم را با مقوله ای به نام کار روشن نکردم. یعنی درست برای خودم مشخص نکردم که کار داوطلبانه می کنم یا کار می کنم که پول بگیرم یا کار می کنم که بقیه بگویند کار می کند و حالا که یک سال گذشته احساس می کنم همه اینها را انجام داده ام و در عین حال هیچ کدام را انجام نداده ام! شاید همین که تکلیفم را اول با خودم و بعد با بقیه روشن نکرده بودم باعث شده تا این روزها اینقدر دلخور و دلزده باشم از هرچه که اسمش کار است آن هم به صورت روتین! اگر نخواهم بی انصاف باشم باید اعتراف کنم که البته ازهمین کار روتین هر روزه که شرح وظایفش هیچ وقت مدون نشد -و شاید همین باعث این همه خستگی ام شده- کلی تجربه کسب کردم. کلی چیزهای تازه یاد گرفتم و بهترینش هم شرکت در کار مربوط به خانواده های مهاجر افغانی بود. کلی آدم شناختم و کلی موضوع جالب و ایده های مختلف گرفتم. همین کار باعث شد تا دوباره وسوسه شوم و بخوانم برای کنکور کارشناسی ارشد مشاوره . ولی همین کاری که اینقدر خوب و خاطره انگیز و آموزنده است گاهی آنقدر پر فشار می شد که اشکم را در می آورد و حتی اعتماد به نفسم را مختل می کرد. حالا استعفایم را گذاشته ام و آمده ام خانه و نشسته ام پای نت. بعد از یک سال با خیال راحت می خواهم یک دل سیر وبگردی کنم و بعد از این هم... بعد از این هم باید شروع کنم به گشت و گذار برای یافتن کار مورد علاقه. با این حال مدام فکرم مشغول است. مدام فکر می کنم چه می شود که آدم کاری را با شور و شوق شروع می کند و یک سال برای پا گرفتنش وقت می گذارد و بعد از یک سال آنچنان دلزده می شود که می نویسد از همه سمتهایم استفا می دهم انگار که می خواهد همه چیز را با هم و یکباره رها کند. حالا منتظرم تا فردا و جلسه هیات مدیره و بعدش دوست دارم یک نفس راحت بکشم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت 18:5 |

به فردا فکر می کنم و به گذشت زمان که اینقدر بی رحم می آید و می رود. به چهل روز پیش فکر می کنم و دلتنگی همه این روزها و شبها .فکرش را که می کنم دلم به وسعت همه ثانیه های این روزها و سالها می گیرد. چهل روز ناباور از هجرت سبز آیت الله منتظری گذشته و من هنوز ناباور به این روزها و همه این سالها فکر می کنم. به مهربانی هایش و به وسعت سادگی و بی پیرایگی اش فکر می کنم و هنوز فکر میکنم کدام کلمه و کدام جمله و کدام عبارت همه خاطرات از کودکی ام را می تواند در برگیرنده باشد و کدام حرف است که در خور این همه بزرگی؟ یاد بابا می افتم. یاد روزهای تلخ سال 76. یاد بیم ها و امیدها. یاد روزهای بی خبری و زندان. یاد اشکهای بی امان بابا که بعد از آن همه رنج و دلتنگی برای غربت و تنهایی مرجعمان می ریخت و می گفت هر حرفی که شنیدم و هر روزی که گذشت بیشتر فهمیدم این مرد چقدر تنهاست! می روم به روزهای کودکی. به شادی روزی که پا در خانه مان گذاشت. بابا چه بی قرار بود. قربانی آوردند اما نگذاشت. اولین تصویر ذهن من از آیت الله اینطور شکل گرفت. کسی که به ریختن خون قربانی هم راضی نمی شود و برای او هم امان می خواهد. دوستش داشتم. از همان لحظه اول دوستش داشتم و کودکانه از هر گوشه و کناری نگاهش می کردم. مهربان بود و از خود ما. کسی که فخر نمی فروخت و انگار سالها بود نزدیک ترین آشنای توست. آشنایی که سالها بعد وقتی حیران و بی قرار و ناباور از رفتن بابا ناله می کردم صدایش و بودنش آرامش بود. گریه می کردم و او می گفت پدرت مرد بزرگی بود. گریه می کردم. و او تسکین می داد. هنوز صدای آرامش در گوشم می پیچد و حالا که فکرش را می کنم می بینم همه این سالها بودنش چه آرامش و امنیتی بود. کسی که هر زمانی که می خواستی بود. همیشه گشاده رو و مسئول. آخرین بار که به دیدارش رفتم فکر می کردم حالا من، تنها، بدون بابا... وقتی نشستم آنقدر بغض گلویم را فشار می داد که نمی توانستم حرف بزنم. مهربان بودو مثل تصویر همه سالهای کودکی و نوجوانی من. فقط کاش می دانست که در پس سکوت آن روز دنیایی حسرت و دلتنگی است که به جانم ریخته و بهتی ناباور از حس  تنهایی و دلتنگی که به سراغم آمده بود. بدون بابا.

 حالا، این روزها ما مانده ایم و این همه رنج تنهایی. دلم می گیرد. خبر را که آوردند حس کردم پشتم خالی شد. انگار همه گذشته ام با هم فرو ریخت. عجب سالی بود امسال. چقدر دلتنگ و ناباور. هنوز دلتنگی کوچ ناباور آقای مهرآبادی رهایمان نکرده بود که ... احساس تنهایی می کنم. احساس غربت. طوری حس می کنم تکه بزرگی از گذشته را از دست داده ام . بخشی از هویتم را. نمی شود. هر کار می کنم این کلمه ها کم می آیند. هنوز بعد از 40 روز سروسامان نگرفته اند. کاش می شد یک دل سیر گریه کرد و بعدش سبک شد اما نمی شود. هنوز ناباور فکر می کنم قم که برویم دلمان به بودنی گرم است که تمامی ندارد. که همیشه حواسش هست که هستی. که فراموش نمی کند. که حالا دیگر فراموش نمی شود....

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 10:49 |
 

از دیشب دارم فش فش می کنم. درست نخوابیدم اما هر کاری می کنم با این همه خستگی کار و راه و فکرهای جورواجور باز خوابم نمی برد! طبق معمول که فکر می کنم ظهر نباید خوابید به خصوص وقتی خیلی خسته ای! مهدی همیشه به این اعتراض دارد. خواب ظهر شیرین ترین هدیه و جایزه ای است که به خودش می دهد و من را هم گاهی در این همه شیرینی شریک می کند. حالا هم بعد از کارهای انباشته صبح حالا که آمده ام با بی حالی لب تاپ را پهن کرده ام روی تخت و خودم راهم ولو کرده ام و با همین بی حالی وبگردی می کنم سرعت اینقدر کم است که نه میل باز می شود و نه نظرات وبلاگ سالومه. بی حوصله می نشینم و روزمرگی های یک غیرقابل تحمل را می خوانم. نمی دانم چرا دلم می گیرد. یاد تنهایی می افتم. یاد روزهای ابری که امسال چقدر کم می آیند. یاد همه کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده ام. فکر می کنم همه این روزها طوری شده روزمرگی بی اینکه هدف خاصی داشته باشی یا اتفاق خاصی بیفتد. هر روز هم هر چه بیشتر غرق می شوی . یک دفعه جایی خودت را پیدا می کنی که می بینی چقدر از خودت فاصله گرفته ای! مثل این روزهای من. هیچ صفحه ای باز نمی شود. با سرعت 36 مگر باید چیزی باز شود؟ به خانم دکتر می گویم فکر می کنم 6 ماه است دارم درد می کشم. از گردن درد شروع شد و به گرفتگی کتف ها و دستهایم رسید و حالا هم این سرماخوردگی و گلو درد و سایر مخلفات! دکتر یک لیست کامل آزمایش می نویسد تا مطمئن شوم چیزی نیست. حالم اما هیچ خوب نیست. شاید آلودگی هواست. آلودگی هوا! آلودگی همه این روزها. به دکتر می گویم حس می کنم به همه دردهای روان تنی مبتلا شده ایم. کارمان شده دنبال کردن اخبار مبهم و دلهره های هر روزه. کی به سامان می شود این اوضاع؟ کی آدمها می فهمند زندگی جمعی چیزی نیست که بخواهیم در موردش هر تصمیم دلبخواهی را بگیریم.

یک خانم باردار توی اتوبوس جلویم می نشیند. دلم برایش می سوزد. بشتر برای بچه ای که قرار است وسط این همه نابسامانی بیاید. هر کار می کنم خودم را تصور کنم که مسئولیت یک بچه را به عهده گرفته ام نمی شود. شاید حتی طوری از فکرش هم فرار می کنم. جایم را عوض می کنم تا بیشتر از این فکر نکنم به چیزهایی که آخرش هم نمی توانی در موردشان به نتیجه قطعی برسی.

زبان از یاد رفته را باز می کنم و اتود را دست می گیرم و زیر یکی دو سطر خط می کشم.مطمئنم که شب دوباره به خوابم می آیند. همه رویاهایی که در همه شان دنبال تعبیر می گردم. آدمهایی را می بینم که چشم دیدنشان را ندارم و به یاد هنر عشق ورزیدن می افتم. مگر می شود همه را دوست داشت؟ هر کار می کنم نمی توانم. کار من نیست. اعتراف از این واضح تر؟ کتابم را می بندم. به کنکور فکر می کنم. به ترجمه کردن فکر می کنم. خودم توی ذوق خودم می زنم که اگر مجوز نگیرد که نمی گیرد چه؟ یاد کیس های موسسه می افتم. یاد این همه سرگشتگی آدمها. چقدر ساده رابطه ها می پاشد و هیچ می شود. چقدر آدمها ساده از کنارش می گذرند. به مهدی می گویم به قول دکتر اگر آدمها بدانند لحظه ای که در آن هستند دیگر هیچ وقت برنمی گردد دیگر هدرش نمی دهند. دستش را محکم تر می گیرم. انگار که بخواهم این لحظه بین دستهایمان برای همیشه ماندگار شود....

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت 17:32 |

 

گاهی فکر می کنم این روزها طوری از هر صدای زنگی می ترسم. انگار باید باور کنیم سال بلواست امسال که اینطور داغدار می شویم و در عزا می مانیم بی آنکه لحظه ای این سیاهی امانمان دهد تا نفس تازه کنیم. هنوز چند روز از شنیدن صدای شاد اما خسته محبوبه نگذشته که گوشی زنگ می زند و آن سوی خطوط صدای گرفته پونه است که خبر داغدار شدن می دهد. دستم و دلم نمی رود که تماس بگیرم و تسلیت بگویم. گاهی فکر می کنم هیچ چیز جز زمان و صبوری که چاره ای از روی ناچاری است تسکین و تسلا نیست. با این همه آمدم که بگویم :

محبوبه مهربان همه روزهای این سالها ! از دست دادن پدر از آن دست غمهایی است که تا سالهای سال گوشه دل آدم می ماند و هر بار یادش بیفتی اشک را مهمان چشمانت می کند. با این همه یاد مهربانی ها و خوب زیستن ها و سربلندی ها تسکین روزهای تنهایی می شود و مرهم دلتنگی های از این پس. من و همه دوستانت را در این لحظه های سخت جدایی شریک غمهایت بدان. از خداوند برای پدر بزرگوارت مغفرت و برای همه بازماندگان صبر جزیل و جمیل آرزو می کنم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه نهم دی 1388 و ساعت 16:50 |

خبر کوتاه بود و جانکاه. اشک امانم را می برد. فقط خودمان را می رسانیم تا وداع کنیم و برای آخرین بار آن چهره مهربان و آرام را که حالا در آغوش حق آرمیده ببینیم. می رویم تا غربت غریبمان را به باور بنشینیم. کلمات در ذهنم می چرخند. می خواهم بنویسم. قلم و کاغذ برمی دارم و با چشمان اشک آلود خط خط نوشته ها را همراهی می کنم. می نویسم اما راضی نمی شوم. پاک و می کنم و دوباره و دوباره. راضی نمی شوم. کلمه ندارم. حرف ها به نوشته در نمی آیند و دل من از غصه دارد می ترکد.

حالا آمدم که بگویم:

خواستم از غم جانکاه هجران  آیت الله منتظری بنویسم دیدم کلمات کم می آیند. خواستم از بزرگی اش بنویسم دیدم به حرف درنمی آید. خواستم از مظلومیتش بنویسم دیدم به بیان نمی آید. این هجرانی را می گذارم و خاطرات از کودکی را گوشه امن و امان قلبم حفظ می کنم و تنها با خودم زمزمه می کنم" منتظری مظلوم، آزادی ات مبارک..."

 زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته ديار محبت كجا رود

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

ای خواجه درد هست وليكن طبيب نيست

در كار عشق او كه جهانيش مدعی است

اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست

جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت

وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست

گلبانگ سايه گوش كن ای سرو خوش خرام

كاين سوز دل به ناله هر عندليب نيست

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 18:8 |

 

بعد از دو ماه و اندي ديروز برگشتم موسسه. راستش نيم توانم بي انگيزگي مفرطم را انكار كنم. انگار كه ديگر اين آمد و رفت ها جواب نمي دهد. شايد اگر تا به حال مصرانه ايستادن دكتر نبود صدباره كار را رها كرده بوديم و رفته بوديم دنبال نمي دانم چه! با اين حال امدن سراغ بهانه هاي كوچك خوشبختي. ديدن ملوك و سالومه و يك دل سير حرف زدن و دادن اخبار و برنامه هاي مختلف از نمايش فيروزه تا موزه موسيقي و از نشست هاي رهياب تا سخنراني در فلان دانشگاه خودش براي اين روزهاي سرد و سنگين غنيمت بزرگي است. با اين حال طوري همه مان سعي مي كنيم اين ياس تلخ را انكار كنيم اما نمي شود انگار! ملوك مي گفت ايمانم را به كار داوطلباطه از دست داده ام و من تازه شروع كردم به جستجو در عميق ترين لايه هاي درونم تا شايد بفهمم آيا اصلا ايماني به كار در اين اوضاع و احوال از هر نوعش داشته ام يا نه! تلخ است كه فكر كني آمده اي تا تلاش كني ذره اي آگاهي بچكاني به اين كوير خشك و بي بار و بعد احساس كني تمام قطراتي كه جان مي گذاري برايش آنقد زود محو مي شوند كه حتي نمي تواني براي يك لحظه نتيجه اش را سير نگاه كني و كمي قوت بگيري و دوباره دوباره و دوباره... به سالومه مي گويم چقدر حرف بزني براي كسي كه هنوز سرش منگ منگ است از نشئگي يا خماري؟ اصلا مگر ديگر حرف چاره ساز است؟ حالا بيا و داد سخن بده از مهارتهاي زندگي. وقتي سقفي نيست و سفره خالي است مهارتهاي زندگي در كدام زندگي بايد به كار آيد؟ شايد من خيلي شاكيم از اين همه كه فكر مي كنم گيرم دو دست لباس هم براي بچه هاي سرما زده كن فرستاديم و مواد غذايي را هم براي يك ماه به چند خانواده داديم بعدش؟ آخرش چه مي شود؟ سرنوشت همه اين آدمهايي كه حالا كم هم نيستند. كه هر روز يا كارشان را از دست مي دهند يا اسير ماده اي جديد مي شوند يا... دل خوش مي كنيم به همان دو نفر و نصفي كه كوتاه مي آيند و بر مي گردند سر خانه و زندگيشان و بعدش هم هيچ باورشان نمي شود هنوز خيلي چيزها هست كه بايد بدانند....

نشسته ام و خواندن كتابهاي اريك فروم را از سر گرفته ام. هنر عشق ورزيدن را توي مترو باز كرده ام و زير جملاتش خط مي كشم. دختر روبه رويي نگاهم مي كند و سرك مي كشد براي ديدن اسم كتاب. بعد هم بر مي گردد ير جايش و ... مي خوانم. خيلي چيزها بايد بخوانم. شايد حتي دوباره براي كارشناسي ارشد بخوانم. همين است كه فكر مي كنم شايد لازم است از بعد از سال نو همه چيز را تعطيل كنم و خودم را مهمان نشستن در خانه و خواندن و ترجمه كردن و يك فنجان قهوه داغ. فعلا كه گيجم و تنها نشسته ام توي موسسه و فكر مي كنم به اين همه سكوت و كوري كه يكجا جمع شده اند....

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 10:53 |
 

راه می افتم توی کوچه پس کوچه های باریک کن که به روستایی دست خورده مانند شده و فکر می کنم از خانه تا اینجا فقط 20 دقیقه راه داشته ام با این حال هیچ وقت گذارم به اینجا نیفتاده تا بدانم در هر یک از این کوچه پس کوچه های باریک چند خانواده افغانی زندگی می کند که دیگر پاک ایرانی شده اند و اگر خودشان و بچه هایشان راببینی نمی توانی ملیتشان را تشخیص بدهی.  راه می افتم و این می شود شروع یک پروژه  تازه درباره خانواده های افغانی. یک تجربه 3 ماهه و فشرده که گاهی فکر می کردم از یادم برده زمانهایی هم برای زندگی لازم است. روزها مصاحبه و پیاده کردن و شبها همراه کودکان سرما زده افغانی، رها شده و یله در کوچه هایی که متعلق به تو نیستند و تویی که متعلق به هیچ جا نیستی تا برسی به یک مدرسه خودگردان که همه وجودش را نادیده می گیرند بلکه چند صباحی بچه هایی که متعلق به هیچ جا نیستند چند حرف الفبا را با ترس و لرز از بسته شدن مدرسه شان یاد بگیرند. آواره می شوی و باد می بردت در کوچه پس کوچه های زنان افغان. زنان ساده و بی آلایشی که از فرط ناآگاهی و فقر بچه هایشان سال به سال می میرند و باز منتظر پسر می مانند و آه می کشند و تو را با آن تیپ و قیافه ای که هیچ بهشان نمی چسبد در آغوش می گیرند و می بوسند و می نشانند سر سفره صلوات و مدام می گویند التماس دعا و تو تسبیح دست می گیری تا کمی شبیهشان شوی و در همان حال غرق می شوی در افکار خودت و مذهب باز تو را به چالش می خواند. از خواب که بیدار می شوی باید شال و کلاه کنی و بروی آن سوی شهر و سری بزنی به باقر آباد سابق و باقرشهر فعلی و مادری را ببینی که در فراق دخترانش اشک می ریزد و پشم باز می کند و آه می کشد و یک اناق پر ترک شده پناهگاهش. گریه هایت که تمام می شود می رسی به زنی که کارگاه خیاطی راه انداخته و می خواهد روی پای خودش بایستد جلوتر که می روی به باور می رسی که اینجا همان ایران است شاید با باورهای چند ده سال پیش! یا گاهی هم همین حالا.... و درهمه اینها هویت است که سرگشته می ماند و بیوطنی است که آزارت می دهد. مهمان ناخوانده بودن است که تحقیرت می کند و خیال سرزمینی که با حسرت نامش را می برند اما آغوشی به رویت باز نیست که گرم در برت بگیرد و لحظه ای مهمان آرامشت کند.

کار در جامعه افغانی از همان روز اولی که موضوع پایان نامه ام را ارائه دادم برایم پر بوده از حسهای غریب و آشنا. افغانیها برای من غریبه نیستند اما غریبند. خیلی بیشتر از آنچه بتوان تصور کرد. آنچنان غرق می شوم و فکرم مشغول می شود که همه چیز را تمام و کمال کنار می گذارم. اینبار اما داشتن مجری پروژه ای مثل دکتر شادی طلب با ان همه دقت و وسواس مثال زدنی در کار هم می شود مزید بر علت که دو سه ماهی همه چیز را رها کنم و بچسبم به کار تا این روزها که کمی بار کار کمتر شده و یک آن حس کردم چقدر دلم وبگردی می خواهد و نوشتن و ...

خلاصه حکایت این غیبت طولانی همین بود...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 16:29 |

 

گاهی در پس ظاهر خندان و پر هیاهوی آدمها چیزهایی خودش را پنهان کرده که شاید هیچ وقت نتوان به آنها پی برد. غمها، دلهره ها و دل نگرانیها، حسرتها و آرزوها و همه چیزهایی که برمی گردند به درونی ترین  لایه های قلب هر آدم. گاهی یک حادثه و تلنگر نابهنگام کاری می کند که چینی تنهایی ما ترک بردارد و فقط گوشه ای از درونمان را نشان کسانی بدهد که فکر می کنند همراهمان هستند.

یک پیام کوتاه بود که آمد و یک خبر. خبر یک کوچ ساده و شکستن قلبی که مدتها بود ترک برداشته بود انگار و خبر پایان دلهره و آغاز دلتنگی. به سالومه نوشتم غمت را حس می کنم و می دانم تسکینش فقط اشک و خاطره است؛ چیزهایی که این روزها خیلی دلم می خواهد. از شهریور 78 تا شهریور 88.  درست 10 سال است که دلتنگی و تنهایی و حسرت جای همه بودنها را گرفته. می خواستم بگویم این مواقع که می شود اولین مقصری که پیدا می کنیم و بی امان سرش داد می کشیم و گله می کنیم خداست! اما کمی که زمان مهربانانه می گذرد تازه می فهمیم تنها کسی که آراممان می کند هم خداست.

مرگ تلخ و سنگین است و نوشتن از آن تلخ تر. دلداری دادن به دوستی که فکر می کردی همراهش هستی و حالا می فهمی این همه روز و ماه چشم های نگرانش از نظرت دور مانده هم کمی سخت است. شاید حتی کار من نیست. اما فکر کردم بیایم و بگویم که چقدر دلم می خواست همراهت باشم سالومه عزیز حتی اگر فقط با اشکهایم همراهیت می کردم. که احساس می کنم در غم از دست دادن برادرت هر چند هیچ وقت ندیدمش شریکم.

تسکین فقط اشک است و خاطره و چاره فقط صبر که می دانم دل صبوری داری...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 19:46 |
 

صبح که باران می زند روی صورتت و کمی هم احساس لرزش می کنی از کمی سردی هوا یادت می افتد که در پایان تابستان سوزان امسال - و این همه حادثه و تلخی که آوار می شود روی سرت و شیرینی هایی که امیدوارت می کند به اینکه هنوز روزنه های امید کم نیستند - بالاخره کم کم پاییز زیبای ما از راه می رسد و بوی مهر همه فضای سینه ات را پر می کند. دلم یک آن پر می کشد برای روزهای دانشکده و نشستن زیر درختان حیاطش و ساعتها بحث کردن و خواندن.این روزها پر از بیم و امید است. مرکز مطالعات زنان به هرجایی شبیه است جز جایی برای زنان و طرح مباحثشان. همه طوری سر در گریبان فرو برده اند و طوری انگار همه مضطربند. رفت و آمدها و نگاهها از جنس دیگری است. خیلی از دوستانم دارند می روند. خیلی ها به صرافت افتاده اند که تا دیر نشده فکری کنند. من مات و مبهوت بین راهروهای همیشه دوست داشتنی دانشکده راه می روم و دلم پر می زند برای همه روزهایش حتی روز دفاع از پایان نامه که فکر می کردم چقدر تلخ است و نبود. دلم پر می کشد برای نشستن پشت میزهای دانشکده و سرو کله زدن با کتابهای آمار و جامعه شناسی و مطالعات زنان. دلم هوای بوی کتابهای کتابخانه را می کند و انگار می خواهم همه کتابها را باهم شروع کنم طوری که انگار وقتی نیست. می مانم بین احساسات متفاوت. بین جای خالی بچه های دانشکده علوم اجتماعی که مانده بودند تا بسازند و امیدشان پابرجا بود همیشه خدا و حالا... هر روز یک خبر تازه. هر چند تازه لفظ خوبی برای ناگواریها نیست. می مانم بین انواع حسهای متفاوت. بین تلاش برای رفتن یا صبر در ماندن و تلاش برای اثبات بودن. می مانم بین همه احساسات مبهم بی اعتمادی و هراسی که در کابوسهای شبانه تجلی می کنند.

کتابم را باز می کنم. هزار خورشید تابان را می خوانم و تاریخ افغانستان را. پایان نامه ام را ورق می زنم و فکر می کنم برای رهایی از همه احساسات بازدارنده باید حرکتی کنم. حتی در این همه تنگی.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 11:19 |
 

مرور که کرده بودم مطالب وبلاگم را با خودم قول و قرار گذاشتم که ننویسم تا وقتی صحبت ناامیدی ها و هجرانها و فراق ها و این روزهای دل تنگ جایش را بدهد به کمی امید و آینده ای روشن. اما نمی شود انگار یک روز صفحات اینترنت را باز کنی و شوکه نشوی از اخباری که مکرر می رسند و ناغافل بر سرت آوار می شوند!

بر ساحل سلامت سمیه توحیدلو را باز می کنم و شکایتش را می خوانم و روایتش را از اوین. می خوانم و جایی به حالش غبطه می خورم از این همه صبر و استقامت و نفس مطمئنه. از این دل نترس و اعتماد به خدایی که همین نزدیکی است. می خوانم تا می رسم به به یاد دوستان. و می خوانم نام تک تکشان را تا می رسم به نام فاطمه باباخانی و خواهر همسرش زهرا آزموده! فکر می کنم اشتباه گرفته ام. دوباره می خوانم و دوباره. مرور می کنم که آخرین بار فاطمه را کی دیده ام؟ خیلی قبل از ازدواجش با محسن آزموده که حالا انگار او هم در زندان است! چقدر تماس گرفت که هم را ببینیم و من فرصت نکردم که حتی درست و حسابی ازدواجش را تبریک بگویم! کی دیدمش؟ ۱ سال پیش؟ یا شاید حتی ۲ سال پیش؟روز دفاع پایان نامه ام آمدند و برایم یک شمعدان زیبا آوردند و من هنوز جلوی چشمم دارمش.حالا کجاست؟ اوین؟! مگر می شود؟ این دختر آنقدر ساده و صمیمی است که نمی دانم چه جرمی می تواند محکومش کند به انفرادی و حبس و بی خبری! هر چه به فاطمه فکر می کنم جز همین سادگی و جز صدایی که فروغ را شمرده شمرده می خواند چیزی به ذهنم نمی آید و اینکه فاطمه عصاره سادگی است و در عین حال کنجکاوی. شاید جرمش همین هاست. آگاهی در زمانه ای که ناآگاهی فضیلت است خود کم گناهی نیست. دلم گرفته. هیچ خبر دیگری نیست. هیچ صدایی هم. و فکر می کنم از ۲۵ خرداد تا امروز فاطمه کجاست؟!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:11 |