این روزها دارم مدام به زن بودن فکر می کنم آن هم درست وقتی که در استیصال مانده ای و تازه می فهمی این همه کلام تو خالی و این همه فریاد مادر مادر و "بهشت زیر پای مادران است" هیچ معنایی ندارد جز آنکه تو فقط تا آنجا ارزش داری که گوش به فرمان باشی و زیاده نخواهی و مادری تو هم فقط تا آنجا مورد تقدیر است که سایه سنگین شوهری هرچند بی کفایت بر سرت باشد و یا اگر این سایه از سرت کم شد بنشینی و از عمر و جوانی ات بگذری و هیچ کس هم نپرسد در این وانفسای این روزها چه می کنی و تازه آنوقت هم نه به نام انسان که تنها در جایگاه یک مادر تمثیلی می توان به تو احترام گذاشت اما باز هم باید تنت بلرزد که سر بزنگاه سروکله قیم و ولی و همه آدمهای همیشه نا پیدا پیدا شود و تو را از همه آنچه مادر بودن می پنداشتی محروم کنند!
همه اینها را گفتم که برسم به روایت زنی که آنقدر مستاصل شده که راهش را در مردن و خودسوزی می بیند تا مگر چشم قاضی پرونده اش باز شود و دریغا که نمی داند همین یکی دو روز گذشته زنی دیگر به خاطر عدم صدور حکم طلاقش جام زهری را نوشید و خفته گان هم بیدار نشدند! (روزنامه اعتماد،31/2/87 صفحه حوادث)
زن باشی، تحصیل کرده هم باشی، فکر کنی برای ازدواجت همه ملاکها را هم در نظر گرفته ای و طبق اصول زندگی ات را پیش برده ای و حالا کودکی دو ساله هم داشته باشی و ناگهان بدانی که شوهری که این همه در آینده و روزهای عزیز عمرت سهیمش کرده ای و نام پدر کودکت را بر او نهاده اند نه آن صداقت رویایی را داشته و نه آن تعهد حداقل را! بدانی که به نام نامی قانون و شریعت آنچنان پشتش گرم است که تو، زن تحصیل کرده که عمری را جامعه شناسی هم خوانده ای – دست بر قضا- و کار کرده ای و دنیا را دیده ای و همه گواهی می دهند بر لیاقت و استعدادت وهمیشه فکر می کرده ای می توانی همه قله ها را فتح کنی حالا به گرد پای این تازه به دوران رسیده سرخورده ازاین همه توان تو هم نمی رسی!
اینها همه روایت زندگی زنی است که در آستانه 30 و چند سالگی اش پله های دادگاههای مشهد را بالا و پایین می رود و روزها و شبهایش آنقدر تیره شده اند که تهدید کرده خودش را از ساختمانهای چهارطبقه-نام محلی در مشهد- به پایین پرت می کند و فکر نکنید که دور است این ماجرا! زنی که حالا دریافته شوهرش در تمام روزهایی که حضور نداشته روابط نامشروع داشته و وقتی آن را مطرح می کند تازه با موجی از آزارهای کلامی و روانی مواجه می شود! و دو سالگی کودکی که در چشمانش حتما می توانی ترس و دلهره را ببینی وقتی دست مردی که به او می گویند پدر باکفایت توست و حضانت و ولایتت با اوست بالا می رود و او ناخودآگاه چشمانش را می بندد تا نداند این بار این دست سنگینی که مادر را از آن امانی نیست کجا فرود می آید! پدری که حاضر است به قیمت بخشیدن مهریه و باج خواهی از خیر کودش بگذرد و حضانتش را واگذار کند اما این که انتهای ماجرا نیست! همچنان ولایت با اوست و ولایت قهری است هرچند پدر بی کفایت و نا سالم باشد! همیشه پای مردی در میان است! پدر، پدر بزرگ، جد پدری! و دریغا در فکر و ذهن فرشته عدالت همه اینها لایق تر و دلسوز تر از مادرند! مادر که بهشت زیر پای اوست وقتی در حصار تنگی به نام زندگی اسیرش کرده ایم و مدام مسئولیت و عذاب وجدان بارش می کنیم و ... این پدر پشت در ایستاده. آنچنان دروغ و ریا کاری را در این جامعه خوب یاد گرفته و آنچنان جایگاهش را محکم می بیند که همچنان باج خواهی می کند، تهدید می کند، زنش را در نگاه سایرین تا حد یک بیمار روانی تنزل می دهد و از هیچ آزار روانی فروگذار نمی کند! همین پدر مسئول ماههاست که حتی نپرسیده همسرش که نه، لااقل فرزند دو ساله اش خرج زندگی دارند یا نه؟!همین مرد برای آزار همسرش او را از روابط نامشروعش مطلع می سازد و سرافرازانه آن را مایه مباهاتش می داند. و یک زن در میان ما هر روز که می گذرد بیشتر از روز پیش خرد می شود، می شکند و فرو می ریزد و به عدالتی که انگار هیچ گاه نبوده نا امید تر می شود! همین زن در راهروهای دادگاههای مشهد که راه می رود آنچنان تحت فشار قرار می گیرد که ... فرشته عدالت وقتی ما زنان نیازش داریم کجاست؟!
----------------------------------------------------------------------------------
همه آنچه گفتم را دبیر سابق علوم اجتماعی ام که سالها از هم دور بودیم برایم تعریف کرد. ماجرا روایت زندگی خواهر اوست که دارد دکترای جامعه شناسی می گیرد با یک کودک پسر دو سال و نیمه. پدر برای آزارش تهدید کرده که کودک را می گیرد و حالا او آنقدر از نظر روحی تقلیل یافته که هر لحظه احتمال داستانی تلخ تر از این می رود. در هیچ دادگاه صالحه ای رای به نفع او نبوده چون حضانت کودک بر طبق قانون با پدر است هر چند این پدر هیچ صالح نباشد. خانواده اش برای اطلاع رسانی از وضعیتش تصمیم داشتند وبلاگی بسازند و از من خواستند کسانی را معرفی کنم که می توانند کمکی کنند. بچه های کمپین را می شناختند اما تا آنجا که من می دانم کمپین یک فعالیت اطلاع رسانی است.
با این حال، زنی در گوشه ای تاریک و با ترسی جانگاه منتظر نشسته تا شاید راهنمایی بیابد و زندگیش را از این گرداب طاقت فرسا بیرون آورد. من هم آمدم و نوشتم بلکه ... اگر می توانیم کمک کنیم.
+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت
10:35 |