تبليغاتX
زن و جامعه
 

این روزها آنقدر درگیر امور مختلف - البته خدا را شکر از نوع خیرش انگار - هستم که چند روز است حتی فرصت نشستن پشت کامپیوتر و کارهایی از این دست را پیدا نکرده ام! دلم دیگر خیلی تنگ شده بود. به خصوص که مدام با خودم دوره می کردم که لااقل دو سه نوشته اخیر همه زا نوع ناله و نا امیدی است انگار! هرچند هنوز هم اوضاع عمومی چندان امیدوار کننده نیست پس می ماند دلخوشی های کوچک و ایجاد تحولات بزرگ در زندگی!

شاید کودکانه به نظر برسد یا نامعقول اما من تقریبا همه تصمیمات بزرگ زندگیم را تنها در یک لحظه خیلی کوتاه و درست با شنیدن صدای دلم می گیرم و تا به حال هم پشیمان نشده ام. درست مثل خواندن مطالعات زنان یا تغییر دانشگاه یا اصلا آمدن به تهران و خیلی چیزهای دیگر و حالا هم درست در یک لحظه به حرف دلم گوش می کنم و یک تصمیم بزرگ دیگر! همین.

اینها همه بهانه است برای آمدن اینجا و نوشتن و اینکه حس کنی هنوز هستی و زندگی هم مثل همه این سالها و قرنها و هزاره ها جریان دارد بدون هیچ توقفی... 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 0:5 |

۲۲ خرداد برای زنانی که دغدغه شان تغییر برای برابری است روز خاصی است! خاص از این جهت که نمادی است برای اعلام وجودشان اما نه وجود فیزیکی بلکه وجود انسانی که بر آن تاکید می کنند و می خواهند به رسمیت شناخته شود. وجودی که در دل بسیاری هراس می اندازد تا آنجا که از حرکت دسته جمعی و آرام زنان هم می هراسند و... ۲۲ خرداد امسال باز هم سرکوب و باز هم بستن چشمها اتفاق افتاد به روی واقعیتی که دیر یا زود محقق می شود . دارم فکر می کنم مگر زنان این سرزمین چه می خواهند که اینچنین هراس در دل می اندازند و مقاومت بر می انگیزند؟ سهمشان از زندگی؟ به رسمیت شناختنشان به عنوان انسانهایی برابر؟ اینکه دیگر قیم نمی خواهند و به دنبال همراه می گردند؟ اینکه می گویند کودکی که نه ماه تمام پرورش می دهند و سالها مراقبتش را بر عهده دارند سهم مشترک آنها است با کسی که دوستش دارند و نه قربانی لجاجتها و قیم مآبی های این و آن به نام جد پدری و ... که دیگر انگار در قرن ۲۱ ایستاده ایم و صدای عدالت محوری مان هم گوشها را کر کرده و اما هنوز استخاره می کنیم که این زن آیا انسان هست یا نه؟ که هنوز مردانمان می هراسند از اینکه اگر زنانشان حقی را همانند آنها داشته باشند متضرر می شوند؟ که هنوز این زن نباید بداند پس کجا خودش برای وجود خودش تصمیم می گیرد و کجاست که اعتماد متقابل می شود نه یک جانبه؟  

دو روز است اتفاقاتی افتاده که مدام از خودم می پرسم سهم من از بودنم چیست؟ دو روز است که با خودم زمزمه می کنم که اثبات صداقتها کار سختی نباید باشد پس چرا این شیشه های غبار گرفته بدبینی کنار نمی روند و این خودخواهی مردانه همین حقوق مسلم انسانی را بر نمی تابد؟ دو روز است مدام اشک به چشمم می آید و بار تحقیری را که این جامعه و این مردان و این زنان مردسالار به نام سنت و آیین و احترام بر سر تک تک زنان آگاهانه یا نا آگاهانه آوار می کنند روی شانه هایم به تمامی حس می کنم و مدام از خودم می پرسم من کیستم؟ سهم من از بودنم چیست؟ و متهم می شوم به سهم خواهی! به سهم خواهی از کسانی که مسلم می پندارند همه چیز از آن آنهاست!

درست هفته پیش بود که یکی از اساتید با دریغ و اندوه می گفت در جلسه خواستگاری دخترش آنچنان از طرح حقوق ضمن عقد احساس تحقیر داشته که شیرینی این پیوند به کامش تلخ شده! و من باز می اندیشم مگر من انسان نیستم؟ مگر شهروند این جامعه عدالت محور نیستم؟ مگر نباید حقوق اساسی و به حق من در این قانون اساسی بی نقص تضمین شده باشد؟ پس چرا به حق و حقوق و مطالبات من به عنوان یک زن که می رسیم فرد فرد زنان خود باید چانه زنی کنند؟ چانه زنی کنند و توانشان را صرف کنند تا بدون تنش و بی اینکه به کسی بر بخورد چند حقی را بگیرند و چه اهمیتی دارد اگر در این بین خودشان احساس تحقیر و اهانت کنند؟ چه اهمیتی دارد که مدام فکر کنند پس این تحصیلات و جایگاه و تلاشهای اجتماعی همه هیچ وقتی پای مرد و زن بودن به میان می آید؟ که من هنوز باید از قیم و ولی خود اجازه بگیرم تا بتوانم حق سفر داشته باشم؟ مگر حرکت انسانها از حقوق حیاتی و طبیعی شان نیست؟

مدام از خودم می پرسم این قانون و این شرع و این همه باید و نباید های اخلاقی چرا به من به عنوان یک زن که می رسند همه چیز را واگذار می کنند؟ چرا پای احتیاط ره به میان می کشند؟ چرا یکباره همه نقدها برای من نسیه می شود و چرا همه چیز به تقلای خودم واگذار می شود؟ من چگونه شهروند با کرامتی هستم که هیچ حقی ندارم؟ من چگونه مادری با کرامت هستم که بهشت را زیر پایم می گذارند اما سهم من از کودکی که خواهم داشت هیچ است؟! من چگونه شریکی سالم و عاقل و بالغم که سهمم از شراکت در زندگی هیچ است و به جایش باید به سکه های طلایی دلخوش باشم که بازار برده فروشان را جلوی چشمم می آورد؟

حالا باز بگویید در این جامعه زن حرمت دارد! حالا مدام داد بزنید و روز زن را بیهوده جشن بگیرید و به مادران وعده های همه نسیه بدهید! اما به عمل که می رسد...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:33 |

"وقتی می بینم موهایش بیرون آمده و آرایش کرده دلم ریش می شود! از عاقبتش می ترسم. خدایی هست آخر. ما اعتقاد داریم. حدودی داریم. اما حالا لااقل خیالم راحت است که شوهر دارد و من دیگر مسئول نیستم. شوهرش می داند و فردای قیامت! مسئولیتش از دوش من برداشته شده لااقل!"

اصلا گمان نکنید اینها حرفهای یک آدم عاصی است در مورد دختری که بی بند و بار است! این حرفها در مورد دختری است که فقط خواسته کمی خودش باشد. گاهی بر حسب اتفاق و نه تعمدا موهایش بیرون آمده و آرایشش به رژ لبی ملایم که تشخیصش مشکل است خلاصه شده! اینها مهم نیست شاید. مهم این است که این دختر انگار هیچ چیزی نیست! تحصیل کرده است که باشد. عقل دارد که دارد. تشخیص می دهد که بدهد. تا در خانه پدر است باری است بر دوش مادر و پدر، و شوهر که از راه می رسد مسئولیتش با دیگری است! دو روز است دارم فکر می کنم خودش کجا ایستاده؟ و از تصور اینکه در بهترین حالت ممکن نیمی از زنان این مملکت و شاید خیلی از زنان دور و بر من اینگونه فکر و عمل می کنند قلبم تیر می کشد!

سه روز است دارم فکر میکنم این پوسته دینی تفرقه برانداز کجای زندگی ما و این آدمها را درست کرده؟ دینی که سردمدارانش در همین سیمای حکومتی به نقل از پیامبر می گویند بهترین زنان کسی است که نه مردی را دیده باشد و نه مردی او را دیده باشد! (شبکه قرآن ، مرحوم آیت الله مجتهدی، 15 خرداد87) و طبق معمول چون مساله زنان است از هیچ مرد و زن عالمی صدایی بلند نمی شود که آخر اگر پیامبر این حرف را می زند چرا دخترش در انظار ظاهر می شود و چرا سلمان از اهل بیت دخترش می شود و چرا خودش با زنان گفت و گو می کند و ... و اصلا پس بهترین مردان کیست؟! و همه گوش می کنند و همه سمعا و طاعتا می شوند و من مدام قلبم تیر می کشد تمام این چند روز احمقانه را و مدام داد می زنم و مدام دور می شوم از کسانی که دوستشان دارم انگار و آنها با آنکه از جنس من هستند و با انکه دوستم دارند انگار اما چقدر دورند و مبهم و من چقدر گنگم این روزها وقتی خودم را در میان این همه حرف و آدم گم می کنم و آرزو می کنم کاش جایی بودم که خودم به مذهب فکر می کردم نه کسی به جای من! جایی بودم که مذهبم چک نمی شد و ملاک قضاوت این چند تار مو نبود و آدمهایش بیش از آنکه به پرده نشینی فکر کنند ، به فکر می اندیشیدند! که مگر یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بهتر نیست؟! قلبم تیر می کشد که در این همه نا امنی چاره کار زنان این مملکت خانه نشینی تشخیص داده می شود و خودشان می گویند حالا که جامعه تا این حد نا امن است پس مصلحت آن است که در خانه ات بمانی تا آسیب نبینی و باز حقیقت به پای این مصلحت دروغین ذبح می شود و باز تو باید صدایت را حبس کنی و دم بر نیاوری که اگر من هم انسانم چرا به اندازه جنس مخالفم که از قضا او هم انسان است حق ندارم؟! بیایید آب پاکی را روی دست همه مان بریزید لااقل و مثل خیلی ها بگویید زن آدم نیست و طفیلی مرد است و از پهلوی چپ او! بیایید مثل امام محمد غزالی جرات داشته باشید و حرف دلتان را بزنید! لااقل اینقدر منت این همه حرمت و کرامت دروغینی را که به زنان می دهید بر سرشان آوار نکنید!

قلبم تیر می کشد و احساس خفگی می کنم وقتی می شنوم که مادرانی دخترانشان را به پای این مصلحت های دروغین ذبح شرعی می کنند و برایشان هلهله می کنند تا مسئولیت را از دوششان بردارند و ... و این دختران...قلبم تیر می کشد.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 12:21 |

این روزها دارم مدام به زن بودن فکر می کنم آن هم درست وقتی که در استیصال مانده ای و تازه می فهمی این همه کلام تو خالی و این همه فریاد مادر مادر  و "بهشت زیر پای مادران است" هیچ معنایی ندارد جز آنکه تو فقط تا آنجا ارزش داری که گوش به فرمان باشی و زیاده نخواهی و مادری تو هم فقط تا آنجا مورد تقدیر است که سایه سنگین شوهری هرچند بی کفایت بر سرت باشد و یا اگر این سایه از سرت کم شد بنشینی و از عمر و جوانی ات بگذری و هیچ کس هم نپرسد در این وانفسای این روزها چه می کنی و تازه آنوقت هم نه به نام انسان که تنها در جایگاه یک مادر تمثیلی می توان به تو احترام گذاشت اما باز هم باید تنت بلرزد که سر بزنگاه سروکله قیم و ولی و همه آدمهای همیشه نا پیدا پیدا شود و تو را از همه آنچه مادر بودن می پنداشتی محروم کنند!

همه اینها را گفتم که برسم به روایت زنی که آنقدر مستاصل شده که راهش را در مردن و خودسوزی می بیند تا مگر چشم قاضی پرونده اش باز شود و دریغا که نمی داند همین یکی دو روز گذشته زنی دیگر به خاطر عدم صدور حکم طلاقش جام زهری را نوشید و خفته گان هم بیدار نشدند! (روزنامه اعتماد،31/2/87 صفحه حوادث)

زن باشی، تحصیل کرده هم باشی، فکر کنی برای ازدواجت همه ملاکها را هم در نظر گرفته ای و طبق اصول زندگی ات را پیش برده ای و حالا کودکی دو ساله هم داشته باشی و ناگهان بدانی که شوهری که این همه در آینده و روزهای عزیز عمرت سهیمش کرده ای و نام پدر کودکت را بر او نهاده اند نه آن صداقت رویایی را داشته و نه آن تعهد حداقل را! بدانی که به نام نامی قانون و شریعت آنچنان پشتش گرم است که تو، زن تحصیل کرده که عمری را جامعه شناسی هم خوانده ای – دست بر قضا- و کار کرده ای و دنیا را دیده ای و همه گواهی می دهند بر لیاقت و استعدادت وهمیشه فکر می کرده ای می توانی همه قله ها را فتح کنی حالا به گرد پای این تازه به دوران رسیده سرخورده ازاین همه توان تو هم نمی رسی!

اینها همه روایت زندگی زنی است که در آستانه 30 و چند سالگی اش پله های دادگاههای مشهد را بالا و پایین می رود و روزها و شبهایش آنقدر تیره شده اند که تهدید کرده خودش را از ساختمانهای چهارطبقه-نام محلی در مشهد-  به پایین پرت می کند و فکر نکنید که دور است این ماجرا! زنی که حالا دریافته شوهرش در تمام روزهایی که حضور نداشته روابط نامشروع داشته و وقتی آن را مطرح می کند تازه با موجی از آزارهای کلامی و روانی مواجه می شود! و دو سالگی کودکی که در چشمانش حتما می توانی ترس و دلهره را ببینی وقتی دست مردی که به او می گویند پدر باکفایت توست و حضانت و ولایتت با اوست بالا می رود و او ناخودآگاه چشمانش را می بندد تا نداند این بار این دست سنگینی که مادر را از آن امانی نیست کجا فرود می آید! پدری که حاضر است به قیمت بخشیدن مهریه و باج خواهی از خیر کودش بگذرد و حضانتش را واگذار کند اما این که انتهای ماجرا نیست! همچنان ولایت با اوست و ولایت قهری است هرچند پدر بی کفایت و نا سالم باشد! همیشه پای مردی در میان است! پدر، پدر بزرگ، جد پدری! و دریغا در فکر و ذهن فرشته عدالت همه اینها لایق تر و دلسوز تر از مادرند! مادر که بهشت زیر پای اوست وقتی در حصار تنگی به نام زندگی اسیرش کرده ایم و مدام مسئولیت و عذاب وجدان بارش می کنیم و ... این پدر پشت در ایستاده. آنچنان دروغ و ریا کاری را در این جامعه خوب یاد گرفته و آنچنان جایگاهش را محکم می بیند که همچنان باج خواهی می کند، تهدید می کند، زنش را در نگاه سایرین تا حد یک بیمار روانی تنزل می دهد و از هیچ آزار روانی فروگذار نمی کند! همین پدر مسئول ماههاست که حتی نپرسیده همسرش که نه، لااقل فرزند دو ساله اش خرج زندگی دارند یا نه؟!همین مرد برای آزار همسرش او را از روابط نامشروعش مطلع می سازد و سرافرازانه آن را مایه مباهاتش می داند. و یک زن در میان ما هر روز که می گذرد بیشتر از روز پیش خرد می شود، می شکند و فرو می ریزد و به عدالتی که انگار هیچ گاه نبوده نا امید تر می شود! همین زن در راهروهای دادگاههای مشهد که راه می رود آنچنان تحت فشار قرار می گیرد که ... فرشته عدالت وقتی ما زنان نیازش داریم کجاست؟!

----------------------------------------------------------------------------------

همه آنچه گفتم را دبیر سابق علوم اجتماعی ام که سالها از هم دور بودیم برایم تعریف کرد. ماجرا روایت زندگی خواهر اوست که دارد دکترای جامعه شناسی می گیرد با یک کودک پسر دو سال و نیمه. پدر برای آزارش تهدید کرده که کودک را می گیرد و حالا او آنقدر از نظر روحی تقلیل یافته که هر لحظه احتمال داستانی تلخ تر از این می رود. در هیچ دادگاه صالحه ای رای به نفع او نبوده چون حضانت کودک بر طبق قانون با پدر است هر چند این پدر هیچ صالح نباشد. خانواده اش برای اطلاع رسانی از وضعیتش تصمیم داشتند وبلاگی بسازند و از من خواستند کسانی را معرفی کنم که می توانند کمکی کنند. بچه های کمپین را می شناختند اما تا آنجا که من می دانم کمپین یک فعالیت اطلاع رسانی است.

با این حال، زنی در گوشه ای تاریک و با ترسی جانگاه منتظر نشسته تا شاید راهنمایی بیابد و زندگیش را از این گرداب طاقت فرسا بیرون آورد. من هم آمدم و نوشتم بلکه ... اگر می توانیم کمک کنیم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 10:35 |
 

دیروز در جلسه هفتگی با چند تن از اساتید و دوستان از یکی از متخصصان و مطلعان در امر مدیریت استراتژیک پرسیدم که آیا این شیوه ها و این همه حرف و حدیث واقعا موثر است؟ و البته شگفتی ام را هم از استقبال شرکتهای خصوصی و دولتی از این شیوه ابراز کردم. در جوابم جمله جالبی گفتند که نقل به مضمون می کنم:

شرکت یا گروهی که مدیریت استراتژیک دارد را می توان با فردی مقایسه کرد که دقیقا خودش و ابعاد وجودی و توانایی هایش را شناخته. می داند چه می خواهد و از چه راهی و در چه مدت زمانی قرار است به آن برسد. یعنی خودش زمان صرف کرده و درست فکر کرده و آنچه را در زندگی اش می گذرد دقیقا انتخاب کرده و چیده. در مقابل آدمی را داریم که می تواند موفق هم باشد. موقعیت علمیو شغلی خوبی هم داشته باشد اما اینها را به خاطر موقعیت خانوادگی یا جوی که درآن قرار داشته یا به قولی بر حسب اتفاق و تصادف به دست آورده است. بنابراین نمی توان گفت که این دومی با اختیار و اراده خودش این موقعیت ها را کسب کرده بلکه به آنها هدایت شده است. نفراول از آنچه بدست آورده لذت می برد و حوادث پیش رو برایش بسیار قابل پیش بینی تر است.

با این اوصاف از دیروز دارم فکر می کنم که خودم در کدام دسته قرار دارم؟ در دسته ای که خودشان را درست و دقیق می شناسندو تکلیفشان با خودشان و زندگی شان روشن است یا ....؟ می ترسم اگر زیاد فکر کنم پاسخ نا امید کننده باشد!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:52 |
 

چند روز است که مدام چیزهایی به چشمم می ایند که ...

کاش آدمهای دور و بر می دانستند گاهی انسان می فهمد اما وانمود می کند که نمی داند یا نمی بیند و یا از ماجرا خیلی دور است!

به هر حال سالها پیش استاد ادبیاتی دلسوزانه پند داد که "تغافل نیمی از خرد است"! و من خیلی وقتها به گوش گرفتم و به یاد آوردم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

در پاسخ دوستی که گفته بودند قالب و محتوا تغییر کرده باید بگویم نه! همه چیز همانی است که بود. فقط چند روزی است علی رغم همه خستگی ها و دلزدگی از این همه روزمرگی دارم فکر می کنم چطور می شود از این فضا بهتر و بیشتر استفاده کرد و فکر می کنم مساله اصلی ما در زندگی اجتماعی گاهی فارغ از جنسیت و گاهی با در نظر داشتن این فاکتور چیست؟ زندگی اجتماعی این روزهای ما از درون کوچکترین نهاد اجتماع یعنی خانواده تا پیچیده ترین نهادهای اجتماعی انگار انقدر مبهم و ناهنجار جلوه می کند که گاهی آدم را مردد می کند که کدام می تواند اصل باشد و بیشترین تاثیر را داشته باشد و کدام ...؟ به هر حال انگار تنها خاصیت این روزهای ما این درهم تنیدگی همه چیز است! کمی صبر باید.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:41 |

 

ظهر بعد از مدتها فرصتی دست داد که به دیدن استادی برویم که فکر می کنم 2 سال پیش در همین روزها شاید با ایشان درس جنسیت و توسعه را گذراندیم. صحبت کردن با دکتر الهه حجازی از آن فرصتهای غنیمتی است که هر چند دیر دست می دهد اما هر وقت بدست می آید تا مدتها آدم را با انرژی و امیدوار نگه می دارد. در بین همه حرفها و گفتگوها پیرامون مطالب متعددی که در همین فرصت کوتاه رد و بدل می شد  حرف به اوضاع و احوال این روزهای یکی از دوستانی کشیده شد که به شخصه دوستش دارم و به عنوان یک زن توانمند و در عین حال منطقی و هوشیار می شناسمش. باز هم حرف بر سر اختلافات حاد زناشویی بود که این بار وجود کودکی را هم که هنوز نیامده درگیر کرده است. اصل ماجرا هم اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم باز بر می گردد به دوگانگی نقشها و عدم آمادگی پذیرش زنان به عنوان افرادی مستقل و توانا در زندگی خصوصی! گلایه اصلی این دوست عزیز هم این بود که اصولا ملاک انتخاب همسرش برای ازدواج با او روحیه استقلال و خودکفایی او –زن- بوده و اینکه در غالب موارد در محل تحصیل – این دو نفر همکلاس بودند – خانم سرآمد بوده این امر تا قبل از ازدواج تحسین آقا را به همراه داشته اما حالا و در زندگی مشترک اوضاع و احوال تغییر کرده و به قول خانم مردها انگار زنان وابسته را ترجیح می دهند و از استقلال زنان چندان استقبال نمی کنند! در حالی که در تجربه دادگاه خانواده به عینه قابل مشاهده بود که حتی وابسته بودن زنها هم مردان را راضی نمی کند. چه بسا زنان بسیاری علی رغم توانایی های بالا به دلیل رسیدن به همین نتیجه نقش زنانی منفعل و وابسته را ایفا کرده اند اما این بار نه با شاخ و شانه کشیدن ها که با تحقیرها و مقایسه با این و آن از سوی همسرانشان مواجه شده اند!

مدتها است که با مقایسه و دقت در رفتارها به این نتیجه رسیده ام که باید اعتراف کرد که در میان اکثریت افراد جامعه شهری ما سطح استقلال، توقعات و تفکرات زنان تغییر نموده و بالا تر رفته حال آنکه مردان بر حفظ وضعیت گذشته اصرار دارند اما همچنان منافعی را هم در وضعیت فعلی دنبال می کنند. مردان از یک سو خواهان برقراری روابط در سطوح مختلف با جنس مخالف هستند اما از سوی دیگر در زمان ازدواج ترجیحا به دنبال دختران به اصطلاح آفتاب و مهتاب ندیده اند. در غالب موارد دوست دارند همسرشان کار کند اما نمی خواهند بپذیرند که اگر هر دو طرف در بیرون از منزل کار می کنند دیگر زن به تنهایی مسئول انجام کارهای خانگی نیست. غالب مردان زنان تحصیل کرده می خواهند اما در کنارش حساب نمی کنند که به دختری که تحصیلات عالیه دارد و به حقوق انسانی خود آگاه است نمی توان به راحتی دستور داد و از او خواست که تحت اوامر باقی بماند و به اصطلاح تمکین کند. اکثر مردان زنان فعال علمی را تحسین می کنند اما همین که پای این زنان به زندگی خانوادگی باز می شود در می یابند که بخشی از وجود این زن با کار و حرفه و تحصیلاتش پیوند خورده و این برای غالب مردان اصلا خوشایند نیست!

مدتهاست که در برخورد با زندگی های مختلف فکر می کنم که وقت آن رسیده تا مردان یکبار قاطعانه تکلیفشان را با خود واقعی شان و نه خود نمایشی شان روشن کنند. هیچ ایرادی ندارد یک مرد زنی سنتی، تا حدی وابسته و مطیع و با تحصیلات متوسط و بدون شغل را بپسندد اما محض رضای خدا اگر دختری پیدا شد و از همان ابتدا روشن و صادقانه چیزهایی را طرح کرد که با چارچوب ذهنیتان نمی خواند فکرش را ازا سرتان بیرون کنید.

مسلما به دختری دارای فعالیتهای اجتماعی و تحصیلی و شغلی نمی توان به راحتی گفت تا این موقع شب کجا بودی؟ نمی توان از او خواست تا همه حرفها را بی چون و چرا بپذیرد. نمی توان انتظار داشت تابع سنتهایی خاص و دست و پا گیر باشد یا در مواقعی از سبک خاص زندگی اش ابراز شرمندگی کند. نمی توان به او گفت با چه کسی راه برود و با چه کسی نه. نمی توان از او خواست دامنه روابط کاری وعلمی اش را محدود به جنسی خاص کند.  یک دختر مستقل زندگیش را بر این مبنا تعریف کرده که روی پای خودش بایستد و صاحب نظر باشد.

اینها همه به این معنا است که دیگر وقت آن رسیده که به نوع زندگی و روابطی فکر کنیم و برایش برنامه ریزی که توام با احترام متقابل و حق تصمیم گیری متقابل باشد و در آن افراد در کنار هماهنگی با هم از استقلال و حوزه ای خصوصی نیز برخودار باشند. زیر بنای این نوع از زندگی حداقلی از تفاهم و اعتماد متقابل نسبت به افکار و اندیشه های یکدیگر است. پس بهتر است قبل از هر اقدامی اول تکلیفمان را با خودمان و بعد با نوع زندگی دلخواهمان روشن کنیم تا در این دوران پر تلاطم، لااقل حدی از احساس آرامش و امنیت را در بستر بازبینی شده ای از خانواده تجربه کنیم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:14 |

این چند روز علی رغم مشغله های زیاد توانستم  دو فیلم ببینم. یکی پرسپولیس و یکی هم فیلم پر سر و صدا و البته فوق غرض ورزانه هلندی که در جای خود جای کلی بحث و اما و اگر دارد و البته جای کلی بازنگری در رفتارهای به ظاهر دینی جوامع اسلامی. اختلاف خانوادگی بین دو آشنای نزدیک و حرفهای رد و بدل شده و یک بحث نا تمام با محمد هم مزید علت شد تا امروزم مدام به فکر در مورد واژگانی بگذرد که هر چه فکر می کنم با هیچ کدام از اصول مورد قبول من و سبک زندگیم و ایده آلهایم در باره جهانی بهتر برای زنان و مردان نمی خواند. بدتر از همه هیچ جوری از دیدگاه مذهبی نمی توانم هضمش کنم. کل این قضایا و درگیریهای فکری در واژه نا مانوسی به نام "غیرت" و به دنبال آن ایجاد حس گناه، سرشکستگی، تحقیرو... خلاصه می شود. از صبح مدام دارم فکر می کنم و خودم را جای یک راوی کل که از بیرون ماجرا را می بیند، جای زن یا دختر مخاطب این امر و جای مرد و یا پسر عامل این امر می گذارم و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر به عمق محتوای مخرب ساخته شده برای واژه "غیرت" پی می برم. به یاد روزهایی می افتم که در غالب موارد این واژه را برای توصیف سربازان غیرتمندی می شنیدم که برای حفظ تمامیت ارضی شان – تاکید می کنم در وهله اول تمامیت ارضی شان- و انجام تکلیف دینی شان در جهاد با مهاجمان وارد میدان نبرد شده بودند. اما حالا فکر می کنم جنگ که تمام شد انگار برای حفظ این آرمان به شدت بر غیرت ورزی مردانه نسبت به زنان تاکید شد. به یاد بیاورید که " بی حجابی زن بی غیرتی مرد است"! و به یاد بیاورید همه دعواهای بر سر ناموس و از سر غیرت را که همواره راه را برای ایجاد ارتباطی سالم بین دو جنس بسته است و به یاد بیاورید در نوع حاد کلمه قتل های ناموسی از سر تنها گمان را که حتی مجال دفاعی کوچک را به قربانی نداده است چه رسد به آوردن دلیل و مدرک و حرفی اضافه بر زبان راندن! و حالا من، در جایگاه یک زن در سال 2008 میلادی که دنیا را و بسیاری از زنان مسلمان دنیا را می بینم لابد چقدر باید شادمان باشم که می توانم بنشینم و از مواضعم تنها حرف بزنم و باز در دلم احساس گناه، اضطراب، و عذاب وجدان داشته باشم از اینکه خاطری را آزرده ام و یا انگار حقی را غصب کرده ام! و من در جایگاه یک مرد در سال 2008 میلادی و 1387 شمسی با آنکه دیگر در هیچ دوره تاریخی دوری زندگی نمی کنم همچنان قربانی تمایم سنتهای کور و انتظارات بی پایه ام و همچنان تحقیر می شوم و متهم به بی غیرتی می شوم اگر در مورد اعضای اناث خانواده ام غیرت ورزی نکنم و بخواهم بپذیرم که آنها هم انسانهایی هستند با حق انتخاب برای سبک و سیاق زندگی شان! و باید عذاب وجدان داشته باشم و احساس گناه کنم از این همه ناتوانی یا نه ا این همه مردانگی و آزاد اندیشیم؟!

و من، در جایگاه یک راوی کل، از همه مردان این جامعه و از تاریخ سراسر مذکر این جامعه و این مذهب می پرسم، آیا اگر به صدر اسلام برگردیم پیامبر زنی را با غیرت ورزی کور و تعصب نا به جا تحقیر می کرد؟! آیا غیرت ورزی جز در موقع دفاع از کسانی که در موقعیتی خطیر قرار دارند و توان دفاع و حفظ خود را ندارند معنا پیدا می کند؟ آیا تنها یک شاهد تاریخی معتبر می توانید نشان من بدهید که پیامبر بالای منبر رفته باشد و مثل روحانی امروز ما که سخنرانی اش دست به دست در موبایل ها می گردد مردان را به غیرت ورزی خروس وار دعوت کند؟ اما من شواهد بسیار تاریخی دیده ام که دختر پیامبر آزادانه با مردانی از صحابه به گفتگو می نشست. من شواهد تاریخی را دیده ام که سلمان را – یک مرد نا  محرم را- از اهل بیت خود می دانست و شواهد تاریخی را دیده ام که سکینه دختر امام حسین حجاب نداشت و شش بار ازدواج کرد و  حضرت علی به خانه زن بیوه ای می رفت و با کودکش بازی می کرد و زن در هنگام درد و دل با مردی نامحرم-خود حضرت- از خلیفه مسلمین گلایه مب کرد و.... از این شواهد تاریخی کم نیست.

 به اینجا که می رسم دوست دارم در دوران طلایی زندگی کنم که لااقل بتوانم حرف بزنم. که لااقل باب گفتگو باز باشد. که هیچ مردی به خاطر آزاد اندیشی و شناخت حقوق مسلم انسانی تحقیر نشود و هیچ مردی به نام مردانگی به خود اجازه ندهد که انسانی دیگر را آنچنان ملک خود بداند که او را از حق زندگی و انتخاب سبک زندگیش محروم کند. که دیگر هیچ زنی و هیچ دختری از هراس پدر و برادرش هیچ واژه پنهانی نداشته باشد. که انسانها خیلی انسان تر از امروز باشند و به انتخاب خود و دیگری احترام بگذارند. که غیرت و مردانگی آنچنان زیبا و انسانی معنا شود که دیگر جای هیچ حسرتی باقی نماند!که هیچ کداممان، نه من به عنوان یک زن و نه هیچ مردی احساس گناه نکند که می خواهد متفاوت باشد و تفاوتها را بپذیرد!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 22:38 |

بعد از تجربه دادگاه خانواده، اگر بخواهم سخت ترین نوع مشاوره را معرفی کنم, بی شک آن مشاوره در بحرانهای زناشویی خواهد بود. آنقدر سخت و پر از تنش که بعد از هر جلسه صحبت نیاز به دوره ای برای تجدید قوای فکری احساس می شود. مسلما دامنه مسائل زناشویی آنقدر متنوع و مختلف است که به سختی می توان مواردی کاملا مشابه را در میان زوجین یافت اما می توان مواردی را به عنوان موارد مشترک در میان اکثریت قریب به اتفاق زوجین برشمرد. اعتیاد به مواد مخدر در سطوح مختلف، مشکل در روابط جنسی و زناشویی که در بیشتر موارد زمینه ساز سایر مسائل است، عدم درک درست از نقشها و پذیرش موقعیت جدید زنان به عنوان افرادی مستقل و آگاه به حقوق خودو نهایتا عدم توانایی در برقراری ارتباط صحیح کلامی و عاطفی را می توان از جمله این نکات مشترک دانست. حالا می توانید تصور کنید اگر همه اینها با هم در یک زوج جمع شوند – که البته این مساله به وفور دیده می شود چون این موارد هر یک می تواند علت یا معلول دیگری باشد- چقدر کار مشاوره و تلاش برای حل بحران سخت تر می شود. این مساله جایی به نقطه اوج می رسد که دو طرف همه درها را به روی خود و دیگران بسته باشند و از موضع دانای کل به مسائل بنگرند و یا به حدی از استیصال رسیده باشند که دیگر نخواهند یا به واقع نتوانند به درستی از کسی مشورت بگیرند.

تمام هفته گذشته درگیر مساله ای حاد از این نوع بودم و به دلیل اینکه دو طرف را از نزدیک می شناختم می شود حدس زد که چقدر در جریان فروپاشی یک رابطه آن هم از نوع کاملا عاشقانه قرار داشتن می تواند کاهنده باشد. درست در این لحظات است که خلاء وجود آموزشهای مهارت زندگی و زناشویی آنچنان به چشم می آید که به آرزو و حسرتی دور بدل می شود. در خبرها می خواندم که هیات دولت قسمتی از نام یک همایش علمی را از بهداشت جنسی به باروری تغییر داده است. وقتی در میان مدیران جامعه ای این بخش از رابطه آنقدر خصوصی و تابو تلقی می شود که علی رغم هشدارهای مکرر پیرامون مسائل ایجاد شده از طریق آن اجازه صحبت علمی در مورد آن داده نمی شود و همچنان توصیه به ازدواجهای زود هنگام بدون در نظر داشتن مهارت طرفین برای حل اختلاف و برقراری ارتباط کلامی و عاطفی صحیح تکرار می شود نمی توان آینده ای سالم و بی دغدغه برای این نوع از رابطه متصور بود.

شاید بهترین راه حل در این شرایط حرکتهای فردی و گروهی کوچک باشد تا قبل از ورود به زندگی خانوادگی حداقل از روحیات، نقشها، نیازها ، حقها و تکالیف خود و طرف مقابل خود آگاه باشیم تا هر کلمه کوچکی را آنچنان که در ذهن خود داریم تعبیر و تفسیر نکنیم.

ما چه بپذیریم و چه نه، دو جنس زن و مرد دو دنیای متفاوت و شگفت انگیزند که برای شناختشان باید به خود فرصت بدهیم تا حاصل این اکتشاف امری لذت بخش باشد نه کاهنده.

لینکهای مرتبط با مهارتهای زندگی:

کانون قلم

مهارتهای دهگانه زندگی

مهارتهای زندگی چیست؟

آموزش مهارتهای زندگی

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 10:5 |

 

شاید خیلی عجیب بیاید که آدم تولد وبلاگش را و پیش از آن تولد خودش را پاک از یاد ببرد! اما چندان هم عجیب نیست وقتی یکبار دوستانی 3 روز قبل از تولد به آدم تبریک می گویند و خانواده 2 روز قبل تولد را برگزار می کنند و به دلایل عدیده از جمله مشغله های چند جانبه خود آدم یک تولد هم موکول می شود به آخر این هفته؛ راستش دیگر داشت پاک یادم می رفت دقیقا این میلاد مبارک در چه تاریخی رخ داده که امروز بالاخره بعد از چند روز کار فشرده به همراه مهمان داری چند روزه – که خدا می داند بین این همه کار و تازه با کلی مراعات کردن مهمان عزیزمان چقدر برایم سخت آمده – تا خواستم فرصتی به خودم بدهم برای کمی استراحت و رسیدگی به آنچه دوست دارم تازه یادم آمد که ای دل غافل انگار که 26 سال پیش در روزی مانند 24 فروردین متولد شدم و 2 سال پیش درست در همین روز اولین پست وبلاگم را نوشتم! راستش انگار هر چه سن و سال آدم بالا تر می رود طوری دیگر آن ذوق زدن های کودکی برای خاموش کردن شمع تولد از بین می رود و آن سرخوشی شمردن روزها برای زود بزرگ شدن جایش را به هراسی از اتمام فرصتها می دهد و نشاط جشن تولد و باز کردن هدیه های کوچک هم جایش را به نوعی انتظار می دهد تا ببینی هنوز کسی درست یادش می ماند که غافلگیرت کند و یا چند نفر هنوز تو را به یاد دارند و طوری می شود وسیله سبک و سنگین کردن میزان اهمیت و جایگاهی که در میان دیگران مهم داری. این طور می شود که اگر مثل روزهای کودکی همه بیایند و یکی دو نفر غایب باشند به جای اینکه فردا که می بینی شان بگویی چقدر جایت خالی بود و دلم می خواست باشی حس می کنی که از اهمیت تو کاسته شده و دیگر جایی برای این حرفها نیست!

دنیای بزرگسالی با تلاش برای رسیدن به عقلانیت محض آنچنان ما را در خود حل کرده که انگار دیگر جایی برای لذت بردن از لحظه های زندگی در میان محاسبات هر روزه و انتظارات پیچیده باقی نمی گذارد. و یا شاید این تاثیر قرار گرفتن در زمانه ای است که آنچنان زود رنج و نیازمند به یکدیگرمان نموده که همواره می خواهیم یقین بیابیم که دیگران مهم زندگی مان هستند و ما هم برایشان همان اهمیت سابق را داریم!

به هر حال ما هر دو – من و وبلاگم – دوباره متولد شدیم و در سالروز این تولد دوست خواهیم داشت همه دوستانی را که در خاطره مان هستند و ما هم همچنان درخاطرشان هستیم هرچند در این همه مشغله های این روزهای همه مان برای چندی از یادشان رفته باشیم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 17:6 |