تبليغاتX
زن و جامعه
 

تلفن مدام زنگ می زند. آن طرف خط صدایی با حسرت می خواند: روزهای روشن خداحافظ...

دلم گرفته و یک دل سیر گریه می خواهم! انگار که همه روزهای پرغم برگشته اند...

روزهای روشن خداحافظ

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 14:51 |

 

یادم نمی آید بعد از روزهای پر شور خرداد ۷۶ و روزهای پر فراز و نشیب ۸ ساله اصلاحات در این ۴ ساله مکرر خودم را به روزنامه فروشی رسانده باشم تا روزنامه هر روز را اول وقت بگیرم که مجبور نباشم تا شب از این کیوسک به آن کیوسک دنبالش بدوم و آخرش هم بی نتیجه برگردم! نه اینکه علاقه ام به روزنامه خوانی را از دست داده باشم بلکه بیشتر به این خاطر که روزنامه خاصی نبود جز انگشت شمار روزنامه های اصلاح طلب که اگر لب به سخن باز می کردند بسته می شدند و همانها هم آنقدر از برکت حمایتهای مختلف گران شده بودند که با یک حساب سرانگشتی فکر می کردم در نهایت بی انصافی مطالب را یک روز دیرتر از روی سایت روزنامه می گیرم و متوسط ۱۳۰۰۰ تومان هزینه ماهانه روزنامه یا حتی نیمی از آن را صرف خرید معدود کتابهایی می کنم که چاپ می شوند یا نمی شوند و به چند برابر قیمت باید از دست دلالان فرهنگ درشان بیاوری!

حالا این روزها انگار که همه دوباره زنده شده اند. صبح زود قبل از هر کاری دم روزنامه فروشی صف مردم را می بینی که منتظرند تا روزنامه فروش روزنامه هایش را مرتب کند و آنها با اشتیاق و امید روزنامه شان را بگیرند و با بیم و امید همه تیترهایش را همان جا بخوانند و ته دلشان انتظار بکشند تا جمعه سرنوشت ساز بیاید! زنده شده ایم دوباره. امید در سراسر وجودمان ریشه دوانده انگار و چشم می کشیم تا شاید روزنه جبران همه این روزهای عجیب و غریب به رویمان گشوده شود با همه بیم و امید!

تیترهای روزنامه را میخوانم. دوباره می روم به روزهای خرداد ۷۶. دوباره با بیم و امید...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 10:25 |

 

نمی دانم اشکال از بلاگفاست یا از سرعت این شبکه کذایی که حدود یک ماه است هر چه می آیم تا دو خط بنویسم اما نمی شود! یا اخطار سرعت می دهد یا فعالا بلاگفا ایراد دارد و یا صفحه را نصفه و نیمه باز می کند اینقدر که همان دو خطی که آمده بودی بنویسی از یادت می رود و عطای این همه امکانات را به لقایش می بخشی و می روی پی کارت!

تازه از مشهد برگشته ایم و با اینکه این هفته حسابی سرم شلوغ بود و باید دو تا پروپوزال را به سرعت  برق و باد آماده می کردم اما هیچ احساس خستگی نمی کنم و کیفم کوک کوک است و اصلا همین است که بین همه کارهایم بالاخره بر این عذاب وجدان همیشگی استفاده از اموال و امکانات کاری غلبه کرده ام و آمده ام حرفهایی را که خیلی هم مهم نیستند اما دیگر دارند قلمبه می شوند یکجا بگویم و بروم تا هر وقت دیگری که بالاخره جمیع شرایط با هم رو به راه شد!

این روزها آنقدر رمان خوانده ام که حسابی حالم خوب است. از بامداد خمار شروع کردم و کمی حسرت خوردم که چرا همان موقع که چاپ شده بود بر حس دوری از هر آنچه درگیر های و هوست غلبه نکرده ام و سراغش نرفته ام. همیشه فکر می کردم از این دست رمانهای کم مایه عشقی است که حالا خواندن و نخواندنشان فرق چندانی به حالت ندارندو اصلا می توانی هر شب یک ورژن جدیدش را خودت برای خودت بگویی تا خوابت ببرد اما این طور نبود(اگر هم کسی با این نظر مخالف است نظرش را برای خودش نگه دارد چون فعلا هیچ حال جواب دادن به مخالفت را ندارم و دارم انرژیم را صرف بحث با مخالفان انتخابات و میرحسین می کنم!). بعد هم رفتم سراغ پدر آن دیگری و همین طور که توی قطار می خواندمش از خنده ریسه می رفتم و چون مثلا می خواستم بلند نخندم اشکم را حسابی درآورد آنقدر که فکر می کنم خانم کنار دستی ام که هیچ در وادی این حرفها نبود مدام زیر چشمی نگاهم می کرد و لابد فکرهایی هم به ذهنش می رسید که البته پای خودش و من مسئولش نیستم. بعدش هم سهم من را می خوانم و حسابی به پری نوش صنیعی غبطه می خورم با این گیرایی قلمش. بعدش هم حس می کنم که این داستان همه زنانی است که شوهرشان آنقدر غرق در مبارزه و ایده آلهایش هست که پاک فراموش کرده چشمهایی تا نیمه های شب به در مانده یا پای میز خوابش برده مگر این در باز شود و یم بار عطر با هم بودن توی فضا بریزد و بعد از خودم می پرسم یعنی این داستان مامان من هم هست؟ اما می دانم که هیچ وقت از خودش نمی پرسم و فقط بسنده می کنم به این دلخوشی کوچک که این اواخر بعد از ۱۶ سال ما بالاخره یک خانواده شده بودیم و چقدر خوش بودیم کنار هم با اینکه عمر روزهای خوش هیچ وقت پر دوام نبوده! کافه پیانو هم ناغافل به دستم رسید و دختر خاله گرامی هم کلی تعریفش را کرد و من هم سعی کردم دوباره بر آن حس فرار از هر آنچه مشهور می شود غلبه کنم که نکند چند سال بعد باز بگویم کاش زودتر خوانده بودمش! حالا درگیر حسهای مختلفم که وقتی یکی می پرسد کافه پیانو چطور بود نمی توانم دقیقا برایش توضیح دهم که با اینکه این همه از آن همه بدوبیراه جابه جا آمده در متن کلافه می شوم و دوستش ندارم اما چقدر کیف می کنم از آمدن  این گل گیسو و چقدر کیف دارد اگر بچه آدم مدام سوال کند آنقدر که آخرش فکر کنی باید فیلسوفی چیزی باشی تا از پس همه این سوالات بر بیایی! و بعدش یک دل سیر دلت بسوزد برای پری سیما و دست آخر هم بگویی چقدر صراحت داشتن در زندگی می تواند دلچسب باشد به خصوص وقتی می خواهی حست را به نزدیک ترین آدم های زندگیت بیان کنی بی آنکه فکر کنی اینها متعلق به حوزه خصوصی خصوصی است آنقدر که می شود در واقع ذهن خودت! و بعد هم هوس می کنی خودت یک کافه داشته باشی و تنگش هزار جور غذای سلامت هم بپزی و بدهی دست مردم مگر یک دلیل از هزار دلیل ایجاد سرطان از بین برود و تو هم برسی به لذت زندگیت! بعدش هم کلی خنده ام گرفت و البته خوشحال شدم که بالاخره یکی پیدا شد که مثل من معتقد باشد آدمها را آنقدر که می شود از روی انگشتانشان شناخت از هیچ چیز دیگری نمی شود و یاد محبوبه هم به خیر که کلی بخندد و بعد هم انگشتهایش را بگیرد جلویم که یالا بگو من چه جور آدمی هستم و من ماتم ببرد به این انگشتهای کوتاه و سفید مهربان و مادر و بپرسم که مگر در ۳۶ سال زندگی این انگشتها چه کرده اند که تا این حد خسته و چروکیده اند؟ 

خلاصه حال این روزهایم حسابی خوب است. رمان خواندنهای مداوم و فکر کردنها و وقت صرف کردنهای با خود و شب گردیها و آخر هفته های با مهدی که خودمان را به ضیافت دو نفره مان دعوت می کنیم  و لذت مرور روزهای با هم بودن و آن همه شوق مدام که برایشان جان می دهم باعث می شود که فکرکنم حالا فاصله من با خوشبختی فقط به اندازا بالا بردن دست و کشیدن انگشتهاست!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:30 |

 

گفته بودم بهار فصل من است! فصلی که به دنیا می آیم و تازه می شوم. هر چه ۲۴ فروردین آمدم تا بنویسم بلاگفا باز نشد! این هم کادوی تولد. دریغ بهانه های کوچک خوشبختی. حالا با تاخیر تولد من و این صفحه مجازی است که دربرگیرنده است و دوستش دارم. حالا هر دو متولد شدیم دوباره !

روز تولدم مهدی و بچه ها آنچنان غافلگیرم کردند که تا یک ربع نمی توانستم باور کنم و بعدش هم کلی هیجان و حسهای دوست داشتنی بود که آمد و خستگی همه روزهای گذشته را با خودش برد. صبح داشتم فکر می کردم اگر چشم از زندگی ات چپ کنی طوری دچار فراموشی می شوی که یادت می رود همه روزها و لحظه هایی که الان داری آرزوهای روزهای گذشته ات بوده اند که خدا بی سر و صدا همه را تمام و کمال آورده و گذاشته در بهترین نقطه زندگیت و تو آنقدر غرق مشغله های روزمره شده ای که پاک یادت رفته اصلا چه می خواستی و برای چه چیزی آنقدر با سروصدا بالا و پایین پریده ای!

شروع کرده ام به خواندن کارهای اریک فروم. هرچند دیر اما همین که شروع کرده ام اتفاق مبارکی است. خواندن هنر بودن را وسط همه دعواهای انتخاباتی و خبرهای آشفته و مشغله های هر روزه به همه توصیه می کنم. البته اگر از چالش با خود و زندگی تان گریزانید این کتاب فقط آشفته تان می کند اما اگر واقعا فکر می کنید هدفهای زندگی تان چندان روشن و محرک نیستند بهتر است اول این کتاب را بخوانید تا با دو نوع رویکرد و نگاه به زندگی آشنا شوید و آگاهانه انتخاب کنید که می خواهید از چه پنجره ای همه رویدادهای زندگی تان را رصد کنید! در حین خواندن گاهی به دورترین لحظه های زندگی تان برمی گردید و گاهی درگیر این حقیقت تلخ می شوید که تا به حال خیلی جاها به بیراهه رفته اید. هنر بودن راهی است که اگر بتوانیم فرابگیریم و پیدایش کنیم همیشه از زندگی رضایت خواهیم داشت و هیچ چیزی نمی تواند مانع جدی برای حرکتمان محسوب شود. این هم هدیه بهاری این روزها با اندکی تاخیر...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 11:11 |

 

همیشه روزهای بهار را دوست دارم. همیشه بهار فصل من است. هر سال در بهار به دنیا می آیم و هر سال تازه می شوم. هر بهار خستگی هایم را دور می ریزم و پر از بوی خوش همه گلهای بهاری می شوم. هر لحظه بهار را با نفس های عمیق به درون می کشم و با هر قطره باران جان می گیرم. بهار فصل من است. فصلی که همه چیزو همه کس خوب می شود و نو می شود و همه چیز دوباره جان می گیرد.

مطلب قبلی را که می خواندم احساس می کردم همه تنم درد می کند! چقدر خسته بودم انگار. حالا اما بعد از شش ماه پر از بالا و پایین یک هفته را رفتم مشهد و تا توانستم مهمانی و گشت و گذار و اولین سفر متاهلی را تجربه کردیم. حالا حس می کنم خستگی ۱ سال از تنم بیرون رفته و فکرم آزاد آزاد است تا هر کاری دوست دارم انجام دهم. کلی کتاب با خودم آوردم تا دوباره شروع کنم به خواندن. کلی یادداشتهای سالهای قبل تا مرورشان کنم. اما قبلش دوباره می خواهیم از باقی مانده تعطیلات هم استفاده کنیم و سری هم به گلپایگان و شاید اصفهان بزنیم. سفر آن هم در بهار  روحم را تازه می کند.

سال نو مبارک. روزگارتان شاد و بر وفق مراد. تنتان سلامت و ....

ایام را مبارک باد از شما

مبارک شمایید

ایام می آید تا به شما مبارک شود!

                                       شمس تبریزی

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 15:3 |
 

از هفته پیش همین طور پشت سر هم خبرهای عجیب و غریب می آید و می رود. سقف می ریزد و پرونده یک زندگی تمام می شود و دزد به هرآنچه نداریم می زند و ... حالا بعد از این همه سرگیجه نشسته ام و فکر می کنم برای اینکه لحظه ای نا امنی این دنیا را فراموش کنم تا دلم می خواهد فیلم می بینم و بعدش تا دوست دارم وبگردی می کنم و نمی خوابم و نمی خوابم و... اما مگر می شود؟ بنجامین باتن را ذره ذره مزه مزه می کنم و چقدر خوب است برای نقاهت پس از این همه خستگی و دوباره دوشس را می گذارم و دلم وسط این همه عزا فراموشی می خواهد و می آیم و خودم را رها می کنم در این دنیای مجازی و برمی خورم به آخرین نوشته مریم نصر اصفهانی و یاد زنانگی از دست رفته مان می افتم و فکر می کنم چند وقت است فرصت نکرده ام جلو آینه بایستم و به همه شیارهای صورتم و همه چروکهای زیر چشمم که انگار هر روز بیشتر می شوند نگاه کنم و بعد یاد همه ترنم های همیشه دوست داشتنی می افتم و صدای سیاوش می پیچد و من فکر می کنم چقدر از این رنگ سیاه خسته ام و چقدر دلم عکس و تصویر می خواهد! مثل کسی هستم که لبریز شده. ظهر برای دل خودم و دلتنگی هایش خودم را یک دل سیر اشک مهمان کردم و باز فکر کردم کجای این دنیا ایستاده ام؟! لیوان چای را ذره ذره مزه مزه می کنم و فکر می کنم دغدغه های این روزهایمان چقدر پوچند وقتی می خوانم که شهروندی در نقد اتوبوسهای بی آر تی نوشته چرا درها از سمت چپ باز می شوند و این مدل در شان یک کشور اسلامی نیست! (رجانیوز) و لابد آن همه داد و فریاد و دعوا بر سر چند سانتی متر جا برای ایستادن و متلک گفتنهای هر روزه که زنان را چه به بیرون آمدن از خانه و هر روز تنگ تر شدن جای تو در این اجتماع سردرگم همه در شان یک کشور مسلمان است و باز ورق می زنم و می خوانم پلیس بلژیک به زنان با حجاب اجازه حضور نداده و باز یاد قوت گرفتن گشتهای ارشاد می افتم در این سوی دنیا و لابد ما که حق فکر کردن نداریم که اجبار اجبار است دیگر و بعد صدایی در گوشم می پیچد که ببین!همه مان آخرش  می رویم و جایمان یک تکه خاک است و روسری ات را بکش جلو و گردنت پیداست و من دلم می خواهد بفهمم چرا من همیشه باید فکر کنم که کاری کرده ام که قرار است این یک تکه خاک خوب فشارم بدهد؟

هذیان می گویم شاید! از تنهایی است و از این همه خستگی و آشفتگی این روزها و... به مهدی گفتم من هم بیایم دنبال ماشین و گفت محیط خیلی مردانه است! و من یادم آمد که همه این دنیا مردانه است و ما داریم به هر دری می زنیم تا لااقل دیده شدن گاه به گاه زنان چندان مایه تعجب و هراس نشود...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 14:44 |

با خودم فکر می کردم همه جا را مرتب می کنم، ساکم را می بندم و راهی می شوم. فکر می کردم امسال هم شب عید را می رویم تا با خاله و بچه ها باشیم و آنقدر می گوییم و می خندیم تا یادمان برود اتفاقی در آستانه وقوع است. گفتم آنقدر صبر می کنم و نمی روم تا... تا چه؟ نمی دانم! به مامان گفتم چرا همیشه علم پیروز می شود؟ معجزه کجاست پس؟! یاد شب بیرون آمدن بابا از زندان افتادم و معجزه را پیدا کردم. پس چرا حالا نیامد؟ چقدر امید، چقدر آرزو، چقدر عشق و ... و انتهای صدای خاله که گفتم می آیم تا همه با هم باشیم و گفت ببینیم خدا برایمان چه مقدر کرده! و حالا تقدیر خدا بر این جدایی قرار گرفته. بر عمری حسرت برای بچه ها! پسر خاله ام گفت حالا همدرد شدیم! من اما همدرد نمی خواستم. دوست داشتم فقط غم من باشد و هیچ کس این همه حسرت را به تجربه ننشیند. نشد! مامان بزرگ گریه کرد و گفت غلطک دنیا می چرخد و همه چیز را صاف می کند و ... اما همیشه هم صاف نمی شود انگار! به روزها و شبهای تنهایی فکر می کنم. به حالا که کم کم همه می روند سراغ کارشان ومی ماند تنهایی و دلتنگی و ... دستت به هیچ جا بند نیست. فقط منتظر یک رویا می مانی و وقتی می آید دلت باز می شود.

تمام این چند روز در بین تمام اشکها و غمها فکر می کردم نسل انسانهای خالصی که همه چیز را برای دیگران می خواستند نه برای خودشان چه با سرعت در حال اتمام است. فکر می کردم چند نفر مثل شوهر خاله من هر روز و هر شب دست همسرشان را بی هیچ واهمه و خجالتی بوسه باران کرده اند؟ چند نفر از حق زن بر شوهرش گفته اند و تمام و کمال به آن عمل کرده اند؟ داشتم فکر می کردم شوهر خاله ام هیچ ادعای روشنفکریش نمی شد. افتاده تر از آن بود که بگوید استاد دانشگاه است و... اما انسان بود. حتی در سخت ترین شرایط. حتی در بدترین اختلافات فکری و سیاسی. همیشه فکر کردم ما از زمین تا آسمان با هم متفاوتیم. اما هیچ وقت این تفاوت باعث جدایی نشد. حالا طوری دلم برایش تنگ شده. دلم برای همه برگه های امتحان تاریخ تنگ شده. دلم برای خودکار سبزو قرمز و نمره هایی که شب امتحان روی برگه ها می نشست تنگ شده. دلم برای توضیح دادنها و حوصله کردن ها تنگ شده. دلم برای شب عید پارسال و خانه خاله و تولد و خنده های شوهر خاله ام تنگ شده!

حالا همه ما مانده ایم اینجا و بی تاب و دلتنگ برای این همه صبوری و انسانیت و می پرسیم مگر تکرار می شود؟ 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 18:19 |
 

از دیشب دارم فکر می کنم وقتی حتی فرصت سر زدن به وبلاگ را پیدا نمی کنم آیا لازم است وجودش جایی را در این فضای مجازی تنگ کند؟!

این روزها آنقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت چک کردن میل ها را هم نداشتم. رکورد ۵۰۰ و اندی میل را هم شکستم. هیچ سایت خبری و روزنامه ای نخواندم! هیچ اخباری را کامل گوش نکردم. فقط رفتم و آمدم و نامه نوشتم. بالای سر عمله و بنا ایستادم و با جمعی از دوستان دویدیم تا کارگاه آشنایی با حقوق خانواده به سلامتی و با دل خوش برگزار شود. در این وانفسا تنها اتفاق خوش دیدن دکتر صادقی بود بعد از ۱سال و اندی و گپ و گفت هول هولکی و... که همین هم غنیمت است. مثلا قرار بود با خواهران مطالعات زنان هر ماه دور هم جمع شویم که انگار وصال نمی دهد! همین که خانه ام سامان بگیرد و فرشها را از قالی شویی بیاورند فراخوان می دهم که دور هم جمع شویم بلکه از ملال این روزها کمی کم شود! هر چند ملال این روزها مگر تمامی دارد؟ درست نشسته ام جایی که هر روز یک مورد جدید دل آدم را از جا می کند. اختلافات خانوادگی حالا شده شیرین ترین بخش ماجرا! تلخی هایش این فشار اقتصادی هر روز بیشتر از دیروز است که یک خانواده را برای ۲۰۰ هزار تومان خرج عمل بچه شان مستاصل می کند. تلخی اش دیدن بچه ای است که در باران مثل سیل از آسمان جاری کفش تابستانی پوشیده و پدرش سرگرم انواع بی پایان مواد مخدر است. تلخی اش سرایت همه انواع آسیبهاست به همه خانواده هایی که دور و برت هستند. دیدن دوستانت است که سعی می کنند پنهان کنند همه زندگیشان دارد در هم می پیچد اما گاهی نمی شود.

تلخی ها زیاد است اما در جهان سوم همه مان یاد گرفته ایم که به دنبال بهانه های کوچک خوشبختی باشیم و صورتمان را تا می شود با سیلی سرخ نگه داریم. یاد می گیریم که تفریحمان این باشد که غذای شبمان را بر داریم و به خانه هم برویم و خدا را شکر کنیم که اوضاع و احوال از این بدتر نیست. مدرن تر هم شده ایم و هر روز برای هم ایمیل ها و پاورپوینت های امیدبخش با عکس های زیبا می فرستیم تا شاید کمی معنای امید و زیبایی را حس کنیم و البته یاد گرفته ایم که هیچ وقت نپرسیم عکسها مال کجای دنیاست و حتی در اعماق ذهنمان به خودمان بقبولانیم که اینها واقعی نیست! واقعیت همین کوچه ها و خیابان ها و دویدنهای هر روزه است. واقعیت این است که اول ماه یک روزش را خوشحال باشی که در آمدی داری و بعد همه روزها و لحظه ها را بشماری و بخواهی زود تمام شود تا سر ماه برسد و یادت برود پولهایت چه سریع تمام می شود! تازه وقتی می خواهی غر بزنی باید به خودت یادآوری کنی که تو با وجود همه رکودها هنوز این شانس را داری که جزء طبقه متوسط جامعه باشی و برای خرید یک مرغ لاغر و بیجان هزار بار پولهایت را نشماری و آخرش به بال و گردن و پای مرغ قناعت نکنی!

این حال این روزهای ماست. هنوز مساله را جنسیتی نکرده ام و هنوز از دسته گلهای هر روزه آقایان که برای زنان فرستاده می شود نگفته ام. مساله عندالمطالبه و عندالاستطاعه را که می دانیم! هفته پیش کلی هم از درد زنان در راهروهای دادگاه و کلی احکام پر افتخار شنیدیم و دست آخر هم قاضی دادگاه خانواده گفت که کمر ما زیر بار مسائل خانواده در دادگاهها خم شده و همه می خواهند طوری از دادگاه خانواده فرار کنند!

همین. آمده بودم خودم را خالی کنم و بروم تصمیم بگیرم بمانم یا بروم!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 13:22 |
 

مهدی امروز می گوید در مورد همه چیز می نویسی. از لبخند مونالیزا تا یک بچه که در خیابان... می دانم هر روز همه خبرهای غزه را مو به مو می خواند. درست برعکس من! و می دانم که به قول خودش موضوع فلسطین یکی از موضوعاتی است که همیشه پیگیری می کند. باز هم عکس من! و می دانم همین که آدم هر روز این همه تصاویر درد آور را ببیند دوست دارد جایی داد بزند که مگر دنیا در مقابل این همه فجایع کور است؟ این را هم می دانم که جنگ است دیگر(به قول خیلی ها) و حلوا هم پخش نمی کنند! اما باز هم می دانم که بعضی جنگها بدجوری ناجوانمردانمه است و قربانیانش درست افرادی هستند که هیچ گناهی ندارند! در مقابل این همه دانسته هیچ وقت نتوانستم بفهمم چطور عده ای دستور جنگ صادر می کنند؟ نتوانستم درک کنم چطور می شود برای قتل انسانها تصمیم گرفت؟ نمی توانم بفهمم چطور می شود کسی به خودش اجازه می دهد جان آدمی را و حق حیاتش را بگیرد؟ 

من زیاد اخبار غزه را و هیچ جنگی را دنبال نمی کنم چون احساس ناتوانی می کنم. چون هر بار خودم را جای تک تک آدمهای که می بینم می گذارم و بعد می بینم طاقتش را ندارم. این ۱۸ روز اخیر شاید فقط ۲ ساعت از حوادث غزه را دیده باشم اما به اندازه چندین و چند شب کابوس و بهت و ناباوریش را تجربه کرده ام! غزه کشور من نیست اما همین که ته دلم می لرزد از اتفاقاتش حس می کنم هنوز آدمم و حس هایی ته دلم هست.

آمده بودم که فقط ۲ خط بنویسم و بگویم برای مادران و کودکان غزه که این همه طولانی شد و می خواستم بگویم حتی یادم نیست این چیزی که در ذهنم می کوبد شعر است؟ کجا شنیدمش؟ و یا حتی شاعرش کیست؟ و حتی نمی دانم دقیقا همین است یا نه! اما حس می کنم همه ناباوری همه بازماندگان غزه را در خودش دارد:

باور نمی کنم آن سرو سربلند

در تنگنای بستر خویش آرمیده است...  

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 20:50 |

این روزها به مراجعانی برمی خوریم که گاهی فکر می کنم به دلیل نداشتن آگاهی های اولیه آنچنان عجولانه تصمیم می گیرند که بعد از چند بار هم که سرشان محکم به سنگ می خورد باز حاضر نیستند تغییر رویه دهند!

دختر ۱۷ ساله ای که امروز دیدم بعد از تنها ۵ هفته از ازدواجش در حالی که هیچ کس راضی به این امر نبوده با آسودگی می گوید اتفاقی که نیفتاده! من آینده ای با شوهرم ندارم! و حتی حاضر نیست یک لحظه به برنامه آینده اش و اینکه بعد چه اتفاقی می افتد فکر کند! به مادرش می گویم تو چرا راضی شدی؟ جوابش را بارها از خیلی ها شنیده ام. اینکه دختر مسئولیت دارد و دخترش حواسش پی روابط با جنس مخالف بوده و... حالا دوست دارم بپرسم رفع تکلیفتان به خیر و خوشی تمام شد یا هنوز کاری بر زمین مانده؟! آن دیگری حالا بعد از ۱۵ سال زندگی و با ۲ بچه ۱۰ ساله و چهار ساله و یک شوهر معتاد یادش افتاده که تازه ۲۷ ساله است و زندگی نکرده و تا دیر نشده باید کاری کند و بچه هایش را هم نمی خواهد! مادری را می بینم که وقتی می گویی برای فرزندت قصه بگو می گوید حوصله و اعصابش را ندارم و پاک یادش رفته این کودک بی پناه را او و شریک دیروز و بیگانه امروزش به این دنیا فراخوانده اند!

با مادرم که حرف می زنم می گوید نباید گذاشت خیلی نیازها منجر به گناه شود و بهترین راه حلش ازدواج است! با خودم فکر می کنم از کدام گناه حرف می زنیم؟ از تهمت و خیانت؟ از گرفتن آرامش از زندگی دو انسان؟ از به اسارت کشیدن یکدیگر؟ از فحش و ناسزا دادن و شنیدن؟ از شکستن عزت نفس آدمها؟ از به وجود آوردن نسلی با سوء تغذیه و فاقد سلامت روان؟ یا از روابط جنسی خارج از قاعده و قانون؟ از کدام گناه فرار می کنیم که چاره اش را در ازدواجهای عجولانه و بی تحقیق و بی مهارت می بینیم؟

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری محتاج آموختن شناخت خود و دیگری و آموختن مهارتهای ارتباطی و حل مساله هستیم و اگر این مسائل را مثل خیلی چیزهای دیگر سطحی برگذار کنیم و از کنارشان سهل انگارانه بگذریم چه بسا در آینده ای نه چندان دور از پس عواقب آن بر نیاییم...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 20:0 |