تبليغاتX
زن و جامعه
 

یک هفته است که حتی فرصت نکرده ام ایمیلم را درست و حسابی چک کنم. باورم نمی شد یک روز بیاید که اینقدر پر مشغله از کنار خیلی از کارها عبور کنم و یا خیلی چیزها را خیلی سریع برگزار کنم. ۱۸ تا فیلم برای دیدن دارم و ۳۰۰ صفحه رمان برای خواندن! کلی مقاله برای خلاصه کردن که خودش توفیق اجباری است و امروز عصر ساعت ۵ کلاس دکتر صادقی که دارم برایش لحظه شماری می کنم هر چند دیر می رسم. کار این روزها با اینکه آنقدر سنگین است که حسابی توان نداشته ام را می گیرد اما دلچسب و مفید است. سرو کله زدن با کلی مطلب حقوقی که گاهی چشمهای آدم را گرد می کند همراه با یک چای داغ که خستگی ساعتها نشستن و کار کردن را می گیرد لذت این روزهاست. خیلی حس خوبی داری وقتی فکر می کنی می توانی تغییری هرچند به اندازه ابسیلون ایجاد کنی. این روزها و این کارکردنهای مداوم را که همه فکرهای بد را از آدم می گیرد دوست دارم.

راستی دوستی پیام کوتاه فرستاد و خبر داد از امروز دوشنبه ها ساعت ۵ کلاس نظریه های دکتر فاطمه صادقی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار می شود. اتاق و مکان دقیق را نمی دانم . باید گشت!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 9:52 |

 

ساعت ۸:۳۰ با دکتر شادی طلب قرار داشتم. صبح قرارمان موکول شد به ۱۰. چه از این بهتر؟ حالا من مانده ام و یک سایت خالی با کلی کامپیوتر سرعت بالا و یک زمان ۱ ساعته که صرف وبگردی می شه و البته حالا که اینجا هستم و ...

* چند روزه دارم فکر می کنم. شاید از همین فکرها هم هست که دوباره ۴-۳ شبه خواب پایان نامه و دفاع رو می بینم. دیشب به زهرا می گفتم من انگار فراموش کرده ام اما نمی دانم چرا مدام خوابش را می بینم و اینقدر بحث می کنم؟! حرف جالبی زد. بعضی چیزها آنقدر تاثیر گذارند که تا آخر عمر اثرشان در ناخودآگاه آدم باقی می ماند. آنقدر که در بیداری فراموششان کرده ای اما لااقل درخواب خودشان را نشان می دهند!

* چند روز پیاپی یک جمله را از زبان چند نفر که البته حداقل ۲ تایشان استاد دانشگاه تهران بودند شنیدم و فقط دعا می کنم که هم آنها اشتباه کنند و هم تجربه من از سر اتفاق و تصادف بوده باشد. این گروه به اتفاق هم قبل ازدفاع و هم بعد از دفاع معتقد بودند بحث بین استاد داور و دانشجو در دانشگاه تهران و به خصوص دانشکده علوم اجتماعی معمول نیست و به منزله بی احترامی به اساتید تلقی می شود چون در واقع پایان نامه و جلسه دفاع موضوع و مجالی برای بحث دو استاد است و البته دانشجو ...   راستش دارم به باب گفتگو فکر می کنم که انگار قرار بود از جاهایی مثل دانشگاه تهران باز شود و ما از اینجا یاد بگیریم معنای گفتگو و کار علمی چیست. من با تمام احترام  و ارادتم به استاد راهنما اما همیشه فکر می کردم این من هستم که یک سال و نیم وقت گذاشته ام گشته ام فکر کرده ام و مسلما از همه راهنمایی های استادم سود جسته ام و کاری را ارائه کرده ام که به عنوان اولین کار مسلما بی نقص نیست و جلسه دفاع محلی است تا من یاد بگیرم مسئولیت کار خودم را بپذیرم و از آن دفاع کنم. حتی تا حدی معتقدم نسبت دادن یک کار در حد متوسط دانشجویی که حداقل در کار خود من از سلیقه ها و ایده های خاص دانشجو مصون نمانده به استادی با تجربه که کارهای درخور اهمیتی دارد تا حدی صحیح نیست. در مورد داورم دکتر جلایی پور هم با اینکه معتقدم می شد از در انصاف بیشتری درآمد اما به راحتی نمی پذیرم که دفاع من در آن روز و پاسخم به سوالاتی که مخاطبشان من بودم نشانه بی ادبی و جسارت من تلقی شده باشد و سبب ساز آن اتفاقات کذا.

* مادر و پدرم از همان روزها که خیلی کوچک بودیم با مثالهای روزمره و ساده باب گفتگو را در مورد مسائل عمیق و پیچیده باز می کردند آنقدر که خیلی از این مسائل امروز در اعماق ذهنم جا گرفته و به عبارتی درونی شده. یکی از این مفاهیم حق الناس بود و مفهومی به نام ردمظالم. مادرم همیشه می گفت آدم ها گاهی بی اختیار یا از سر ندانم کاری و بی توجهی یا ناآگاهی کاری می کنند که می تواند موجب آزردگی خاطر دیگرانی شود که شاید حتی نمی شناسیم. مثلا با سرعت حرکت کردن یک اتومبیل که عابری را بترساند وآرامش روانی اش را بهم بزند مستوجب ادای ردمظالم است هر چند در آن لحظه این مساله را در نیابی. پدرم برای چند صباحی استفاده از یک پیکان دولتی در مقام مدیرکل یکی از ادارات حدود ۲۰ سال پیش ۵۰ هزار تومان رد مظالم داد چون فکر می کرد شاید کسی از مردم باشد که راضی به استفاده او از بیت المال حتی در مقام یک خدمت گذار نباشد! و حالا امروز اینجا من دارم با خودم فکر می کنم که اول خودم و بعد همه آدم های اطرافم چقدر حواسمان جمع این حق الناس و آسیبی است که به روح و روان هم وارد می کنیم؟ از صدای بلند ضبط ماشین هایمان بگیرید تا همه حرفهای صد من یک غازی که نمی دانیم به درد کجای زندگی مان می خورد تا همه تهمتهایی که به هم می زنیم و همه کم کاری هایی که می کنیم و ... و همه هم می دانیم خداوند خدا از حق خودش می گذرد اما از حق بندگانش نه!

* از فکر همه چیز در آمده ام. بعد از مدتها حسرت سال بلوای عباس معروفی و پیکر فرهادش را دست گرفته ام و کلی کتاب هم در نوبت خواندن گذاشته ام. حس می کنم از حال و هوای دو سال پیشم که روزی یک کتاب را می خواندم و کیف می کردم خیلی دور شده ام! دوباره می خواهم خودم را با سر پر کنم بین همه کتابهای دوست داشتنی دور و برم و تا می توانم خلاء کتاب خوانی  یکسال و نیم گذشته را پر کنم. به همین منظور از کلیه دوستان و عزیزانی که به تازگی یا از سالها پیش اقدام به دریافت و امانت و حتی ربودن کتاب  از کتابخانه شخصی این جانب نموده اند ملتماسانه خواهشمند است کتابها را در اسرع وقت به دست من برسانند. همین طور فیلم ها و سی دی ها و نوارها هم مشمول این درخواست هستند. ( به خدا دارم همه چیز رو مرتب می کنم) در ضمن لطفا از بیان هرگونه ضرب المثل در زمینه امانت دادن و پس دادن کتاب خود داری کنید!

* کلی مطلب به هم بافتم که شاید ربطشان طوری از دست برود اما چند شب بود به همه شان فکر می کردم و...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:34 |

 

این چند روزه تلخ و سنگین سپری شد. چقدر گاهی آدم لجباز است. چقدر گاهی توان درک واقعیت را ندارد. چقدر گاهی هر کلمه معناهای عجیب و غریب می یابد و گاهی چه خوب می توانی احساس کنی بعضی کلمات چقدر تسکین دهنده اند و بعضی چقدر بیدار کننده! خواب بودم انگار و این چند روز در خواب بود که مدام هزیان می گفتم و دعوا می کردم و می سوختم و از ناتوانی گریه می کردم. نمی دانم اگر همه کسانی که دوستشان دارم و وجودشان با ارزش است نبودند و تسکین هایشان نبود امروز چه حالی داشتم؟!

از وقتی با چند نفر از اساتید که لطفشان همیشه شامل حالم بوده صحبت کرده ام و از زمانی که توانستم کمی از بالا نگاه کنم و منطقی تر انگار حالم بهتر است. از وقتی احساس کردم دور و برم دوستانی هستند که گاهی دلشان حتی بیشتر از خودم به درد می آید و گاهی هم شرمنده ام می کنند حالم طوری عوض شده.

پیشنهاد پونه و فکر نابش مثل همیشه به دلم نشست. گفت بنویس زنانی که عده ای معتقدند یکدیگر را بر نمی تابند گاهی حاضرند به خاطر هم از خیلی چیزها عبور کنند. و مصداقش محبوبه بهار که از شب دفاع غصه اش این شده که اگر با ۲۵ صدم بالاتر دفاع کند ممکن است من فرصت دکترا را از دست بدهم. نمونه اش راحله قیومی که انگار برای کار من بیشتر چشمهایش پر از اشک می شود و من می مانم که ... .نمونه اش پونه قراگوزگو  که مهربان است مثل همیشه و  شاهکار ناب امروزش بعد از چند روز دوباره شعف و شور را به گروه آورد.

آمدم که بگویم اگر سهم ما در این سه سال تنها یافتن هم باشد آنچنان که امروز هستیم کافی است. بگذار دیگران بگویند و بگذرند. مهم این است که ما ۳ سال تمام پشت سر هم ایستادیم و به خیلی ها فهماندیم که مرزهای جنسیت ملاک خوبی برای دسته بندی خصلتهای آدمی نیست. 

حالا که فکرش را می کنم می بینم دوستان خوبی دارم که وجودشان می تواند برای عمری تو را سر پا نگه دارد. حالا که فکرش را می کنم حس می کنم در همان روز به ظاهر تلخ غافلگیریم به وسیله مهدی و محبت همیشگی اش به حدی شیرین هست که تلخی مجال خودنمایی نداشته باشد. خوب که مرور می کنم محبت خواهران و برادرم و دلداری های مادرم آنقدر ناب و منحصر به فرد هست که به احترام همه شان این حال را کنار بگذارم و از نو شروع کنم و از این روزها هم درس بگیرم.خوب که فکر می کنم چیزهایی در اطرافم پیدا می کنم که ارزشمند ترین داشته های زندگیم هستند.

این روزها و درست در این لحظه فقط دکتر فاطمه صادقی را کم دارم. دلم بهانه اش را می گیرد و عجیب دلتنگش هستم. اگر صدایم را می شنود من می خواهم بیایم و انرژی بگیرم

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:26 |

 

تموم شد. به همین سادگی و با همین قضاوت عجیب. همه می گفتند وقتی دفاع می کنی حالت خیلی خوبه اینقدر که انگار روی ابرها راه می ری. اما راستش امشب حالم اصلا خوب نیست. از هیچ ابری زیر پام خبری نیست اما ابرهای دلم بدجوری پر و سیاهند! اگر بگم امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود بیراه نگفتم. اینقدر این جلسه سنگین و بی منطق برگزار شد که خستگی یکسال و نیم کار به تن من و استاد راهنما موند. از نمره ۱۸ اصلا ناراحت نیستم. اما از این همه برخورد غیر اخلاقی خیلی دلگیرم. از این همه عدم تعهد و ادعای بی جا. یعنی واقعا استاد داور بعد از مطالعه پایان نامه متوجه نشده بود که این کار اصلا در حوزه فعالیتش نیست؟ یعنی با اون همه توضیح قانع نشده بود که کار من هیچ ربطی به جامعه شناسی نداره و کاملا در حوزه روانشناسی نوشته شده؟! معاون آموزشی با آرامش نمره داور رو به جای نمره مشاور دو برابر کرد! کاری که اصلا عرف نیست و در جواب اعتراض من هم فقط به گفتن این مطلب اکتفا کرد که حرفاتو بزن تا خالی و سبک بشی! ممنون از این همه لطف. من وقتی ساعت دفاعم ۲ ساعت قبل از دفاع تغییر کرد بدجوری سبک شدم. وقتی توی چشمهای من نگاه کرد و دوباره از موضع طلبکارانه گفت دانشجو برای ارائه باید خودش باید لب تاپ بیاره! و اشک من رو درست ۵ دقیقه قبل از دفاع درآورد خیلی سبک شده بودم! وقتی تحصیلات تکمیلی حتی زحمت اعلام تغییر ساعت دفاع رو به دانشجو به خودش نمی ده و معاون آموزشی هم توجیه می کنه که سر همه شلوغه و تو باید مداوم اینجا باشی( بیشتر از هر روز! ) خیلی سبک شدم! وقتی استاد مشاور به جای اعتماد به استاد راهنما مساله ارزیابی رو به کسایی که اصلا اطلاعی از کار نداشتند واگذار می کنه خیلی احساس سبکی کردم! دیگه توی این مملکت گل و بلبل چی می خوای؟ اینها از سر دانشجو هم زیاده. نفر اول بودی که باش. رتبه خوب بودی که باش. اینجا استاد سالاریه حتی اگر حق با استاد نباشه! اینجا اخلاق غوغا می کنه وقتی به صراحت بهت می گن تو باید بگی سهل انگاری از من بوده که ساعت دفاع تغییر کرده هر چند همه می دونن بی دقتی استاد داور مساله اصلی بوده اما اگر بگی وای به حالت! دلم بدجوری گرفته. اصلا حالم خوب نیست. اینجا هیچ ابری جز توی دل من نیست که روش راه برم و پاک نا امید و دلزده ام. هر چقدر هم بگید همه جا همینه و رها کن و ... هیچ فایده ای نداره. این حق من نبود. امروز احساس کردم حاصل یکسال و نیم کارم نقش بر آب شد. دلم بیشتر برای استاد راهنما گرفت که اینقدر راحت در موردش بی مهری شد.

همین...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 21:47 |

 

باور کنید اگر می دانستم درست ۱ روز بعد از آه وناله های من وتصمیمم برای رها کردن پایان نامه لحظه موعود دفاع با این شدت بر فرق سرم فرود می آید شاید کمی در نگارش پست مذکور تامل می کردم!

امروز صبح رفتم دانشگاه و معاون آموزشی را درست روی پله ها گیر آوردم و گله کردم که چرا تاریخ دفاع مشخص نمی شود. اگر می دانستم همین یک کلمه باعث می شود که درست تا ۱ ساعت بعد آنچنان پیگیری از ایشان ببینم که اشکم درست تا بعدازظهر بند نیاید هیچ وقت این جمله کذایی از دهانم خارج نمی شد! پایان نامه امروز خوانده یا نخوانده از سوی استاد داور به تحصیلات تکمیلی داده شده و درست ساعت ۱۱ اعلام شد که تا آخر هفته باید دفاع کنم! فقط تصورش را بکنید که وقتی ۱ هفته را برای خودتان درنظر گرفته اید که با صبر وحوصله خودتان را آماده کنید و گپی هم با داورتان بزنید آنوقت ناگهان فقط کمتر از ۴۸ ساعت وقت به شما می دهند چه حالی پیدا میکنید؟! راستش اصلا جلوی اشکم را نمی توانستم بگیرم. حتی یک فصل هم پیش داور عزیز اشک ریختم آن هم کاملا غیر عمدی. وقتی به معاون آموزشی اعتراض کردم به خاطر این همه تعجیل کلی هم داد و بیداد شنیدم و کم کم داشت باورم می شد بدترین دانشجوی دانشگاه تهرانم! و حتی تقصیر دیر خوانده شدن پایان نامه و سفر مشاور و دوری استاد راهنما از دانشکده(ازاین طرف پل گیشا تا آن طرف!) هم با من است. نمی دانید چه حالی داشتم وقتی استاد گرامی و با سعه صدر سابق و معاون آموزشی ناشناس امروز با پرخاش داد می زد و من هاج و واج و شکه نگاهش می کردم که یعنی این دو تصویر در ذهن من متعلق به یک نفر است؟!

تا همین حالا داشتم اسلاید های پاورپوینت را درست می کردم و در ذهنم مطالبم را خلاصه می کردم. با هر کسی که فکر کنید تماس گرفتم و خیلی ها هم با لطف همیشگی شان تماس گرفتند تا اعتماد به نفس همیشه دراوجم تنزل نکند آن هم درست سر به زنگاه!

 مادرم هم دارد تلاش می کند که بیاید و من چقدر دوست دارم مثل همه شبهای امتحانی که همراهم بوده و دلداریم می داده این بار هم بتواند بیاید و کنارم باشد.

همه اینها را گفتم که همگی را برای روز سه شنبه ۱۰/۷/۸۶ ساعت ۱۶-۱۴ بعداز ظهر به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران واقع در پل گیشا دعوت کنم. مکان دقیق دفاع اتاق شورا واقع در طبقه دوم است. استاد راهنما دکتر الهه حجازی و استاد مشاور دکتر محمود قاضی و استاد داور دکتر حمیدرضا جلایی پور هستند. و آمدم که بگویم اگر هر کدام از دوستانم را ببینم کلی خوشحال می شوم و دلگرم.

آنهایی که به دعا اعتقاد دارند برایم دعا کنندو ... منتظرم.

-----------------------------------------------------

از احمد حاجی نیا ممنون که از صبح همراهم بود تا کارها را انجام دهم. از پونه و محبوبه و راحله که با کلافگی و گریه هایم کلی دلشان را سوزاندم و اعصابشان را بهم ریختم عذرمی خواهم و از اینکه مثل همیشه همراهم بودند و دلداریم دادند ممنونم. از نجمه عزیز که کنارم نشسته و نمی گذارد این شب تلخ شود و بیش از همه از مهدی عزیز که مثل همیشه بود و سر بزنگاه به دادم رسید و آنقدر انرژی ام را بالا برد که تا همین الان نشستم و کار کردم و پا به پایم با تماسهایش همراهم آمد ممنونم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 1:28 |

 

۱۰ مهر که بیاید درست ۱ ماه است پایان نامه نیمه تمام و تا حد امکان جمع و جور شده ام را که صد البته از هزار جور پایان نامه انجام شده از سر رفع تکلیف بهتر است تحویل تحصیلات تکمیلی داده ام و آنها هم با یک به امان خدا ردم کرده اند تا امروز. هنوز هم هیچ خبری از دفاع و استاد داور و این مسائل نیست. اینها را برای کسانی نوشتم که هر روز که مرا می بینند این سوال را تکرار می کنند که پس دفاع چه شد و انگار از تکرارش هم هیچ خسته نمی شوند. به لطف قوانین معقول دانشگاه تهران حتی اسم استاد داور را هم نمی دانم که نه برای اخذ نمره که برای التماس در جهت زودتر خواندن این چند برگ اوراق از نظر اساتید کم اهمیت و کار گل خدمت برسم!

اصلا خسته شده ام بس که این دو هفته اخیر فکر و خیال کرده ام و اسم همه اساتید را یک به یک مرور کرده ام و شبها پلک نزده ام و صبحها با چشمان خسته و ورم کرده از بی خوابی آمده ام دانشگاه و باز همه پرسیده اند چه شده؟ اصلا می خواهم به تلافی تمام این ۱ سال و نیمی که این پایان نامه با حجم معادل ۳ پایان نامه اش از عمرم دزدیده و تلف کرده بنشینم پای کتابخانه ام و یک ریز و یک بند کتاب بخوانم و یادداشت بردارم و رمان بخوانم و کیف کنم و تا نصف شب بیدار باشم و با یاد شبهای هفده سالگیم یک ریز دفتر خاطراتم را پر کنم و برای صفحات دربرگیرنده اش بنویسم! چقدر دلم شاملو می خواهد و مدام این طرف و آن طرف رفتن و آدم دیدن و فکر نکردن به این مقوله کذا!

تمام دیشب را فکر می کردم اصلا چه اهمیتی دارد ۲ روز زودتر یا دیرتر؟ چه اهمیتی دارد داور سخت گیر یا سهل گیر؟ چه اهمیتی دارد این روزهای بی مدرکی و دلهره بیکاری و این سنگینی و فشار تورم؟ مهم این است که رئیس جمهور تا می تواند وعده می دهد و این خصلتش به همه زیر دستانش هم سرایت می کند و تو هم هر چه داد بزنی فقط خودت را خسته کرده ای. مهم این است که کار درست و حسابی و معدل بالا  و استعداد درخشان و همه اینها پزهای الکی است و اگر هر کدام را به روی خودت بیاوری وای به حالت.  اصلا چرا یادمان می رود که دراین مملکت گل و بلبل فقط باید برای دل خودت درس بخوانی و کارت را از درست جدا کنی و ...

یاد ناتینگهام افتادم و پروفسور هریس که وقتی موضوع پایاین نامه ام را گفتم کلی ذوق کرد و تعجب که ما به چه مسائلی توجه می کنیم و کلی با اشتیاق نشست تا موضوع را با انگلیسی دست و پا شکسته ام برایش توضیح دهم و بعد هم از دانشگاه خودشان گفت و... اینجا حتی کسانی که باید بدانند هم نمی دانند تو چه کار می کنی!

اصلا رها می کنم و دلخوش می کنم که در همه این روزها باز کارهایی هست که احساس مفید بودن به آدم بدهد. مثل دویدن دنبال مقاله های مسائل زنان در ایران و فیلم های مستند که از انجامش کیف می کنم.

---------------------------------

زیاد جدی نگیرید. این روزها را همه بچه های دانشگاه تهران کم و زیاد تجربه می کنند. فقط برای کسانی که از حد معمول کمی بالاترند میزانش بیشتر است. انگار دانشگاه تهران عهد کرده همه انگیزه آدم را یکجا به باد فنا بدهد.خستگی های بهاره آروین را هم اینجا بخوانید:

اصل ماجرا

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:49 |
 

امروز از آن روزهایی بود که با آنکه از خستگی داشتم بی هوش می شدم اما با ذوق  شوق رفتم دنبال کاری که پیگیری اش را دوست دارم. فکر کنم از چند مدت آینده بتوانیم دوباره کارمان را در دادگاه خانواده پی بگیریم. وقتی مجوزها و نامه ها بعد از یک فرایند پر دردسر اداری امضا شد، دستورات لازم هم ابلاغ، نفس راحتی کشیدم و با یک حس خیلی خوب از جنس مفید بودن از دادگستری زدم بیرون. تازه بعدش بود که کم کم یادم آمد 3-4 شب است از هول و ولای پایان نامه خوابم نمی برد و چشمهایم آنقدر پف کرده است که کم کم دارد بسته می شود. به یمن روزه داری این ماه مبارک آنقدر رنگم پریده و حالم زار شده که در آخرین مراحل هر اتاقی که می رفتم یکی پیشنهاد می داد که خانم شما بشین که خدای نکرده مایه درد سر نشی!

اما خودمانیم هیچ غریبه ای هم بینمان نیست. چقدر این انسانی که ما باشیم ضعیف است. با این همه خورد و خوراک، با این همه ادعا و ادا و اطوار و با این همه فلسفه کمی کم خوری و تشنگی آنچنان کلافه و خسته مان می کند که ... به ضعف خودم هم فکر می کردم. به اینکه چقدر یک پایان نامه کارشناسی ارشد و به تعویق افتادنش، یک سری کارهای معمول اداری و دویدن دنبال یک پروژه که مطلوب خودم هم هست و انجام کارهای معمول خانه ضعیفم کرده طوری که دیروز سر بچه ها داد کشیدم، و زدم بیرون، با پیک موتوری با فریاد حرف زدم چون 30 دقیقه دیر آمده بود و... یک نفر را طبق معمول حسابی اذیت کردم با این همه هول و ولا و با اینکه خودش هم بی تقصیر نبود اما داد و بی داد های من از تقصیر او خیلی بیشتر یود.

همه اینها را گفتم که به خودم یادآوری کنم آنقدرها هم که فکر می کنم ... اعتراف کردن همیشه خیلی سخت است. فقط آمدم که بگویم همه کسانی که دیروز بی حوصله سراغشان رفتم به بزرگی خودشان خواهند بخشید و بگویم انگار درهای آسمان باز شده و بعد از یک مدت سردرگمی و کلافگی و دغدغه کم کم می شود احساس مفید بودن کرد و می توان  به بعضی آدمها که جایی خیلی دورتر از ما نشسته اند تا حدی امیدوار بود.

باز درهم و بی نظم گفتم. اما می دانم از آنجا که همه مان طوری دغدغه های مشترک داریم، هم را خوب می فهمیم؛ حتی این درهم نویسی ها را.

---------------------------------------------

راستی، دنبال چند فیلم مستند درباره زنان در جامعه  ضعیت حقوقی زنان می گردم  به شدت نیازشان دارم. اگر کسی می تواند کمک کند بسم الله. من منتظرم.

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 22:31 |

 

اسباب کشی را همیشه دوست دارم. بچه که بودم آرزو داشتم از خودمان خانه نداشته باشیم و هی بارمان را روی کولمان بگذاریم و از این خانه به آن خانه برویم. همه چیز را دوباره بچینیم و شب خسته دور هم بنشینیم و یک غذای حاضری خودمان را مهمان کنیم. همیشه حس کرده ام اسباب کشی و خانه تکانی روح آدم را تازه می کند و تمام وجود آدم را سرشار از انرژی . شاید برای همین هم بود که در طول ۶ سال تحصیل در دانشگاه ۵ بار حداقل خوابگاه عوض کردم و بر عکس همه که پاک شاکی بودند از نقل و انتقالات هر روزه من حسابی کیف می کردم. اینها را بگذارید کنار یک تناقض عجیب و آن هم حس نوستالوژیکی است که هر از چند گاهی دامنم را می گیرد و باعث می شود حس کنم چقدر دلم برای خانه قبلی تنگ شده و حتی حس کنم روزهای آنجا خوشبخت ترین روزها بوده اند! حالا چطور می شود بین این تنوع طلبی و گذشته خواهی ربطی برقرار کرد نمی دانم. با این حال خوب که فکر می کنم می بینم من هم امروز را دوست دارم و هم دیروز را. هم این خانه را و هم خانه قبلی را. هم اینجا را و هم آنجا را. انگار متعلق به هیچ جا نیستم ومتعلق به همه جا هستم و در همین لحظه حی و حاضر همه چیز حتی دلتنگی های گاه به گاهم را هم دوست دارم و از همه شان لذت می برم.

حالا در این منزل تازه که نمی دانم تا کی در آن در امانم نشسته ام و به همان سبک و سیاق سابق می نویسم و سعی می کنم از قبل منظم تر و به روزتر باشم. همین!

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 14:23 |