رسما جای همه توی کلاس دیروز خالی! کلاس که چه عرض کنم. یک جمع خودجوش غیر رسمی شاید که همه با ایمیل و پیام کوتاه و دعوت تلفنی دور هم جمع شده و یک جمع صمیمی را تشکیل داده بودند و نظریه های اجتماعی و فمینیستی را دوره می کردند. برای من که بعد از کلاسهای دکتر شریعتی حسرت یک کلاس درست و حسابی به دلم مانده بود فرصت خوبی بود. شنیدن صدای پر انرژی دکتر صادقی هر چند که اکثر مطالب را هم شنیده باشی(و هر چند که امکان ندارد به این کلاسها برای هزارمین بار هم بیایی و مطلب جدید نشنوی) تمام وجود آدم را پر از انرژی می کند آنقدر که تا به خانه می رسی با آنکه ۱۲ ساعت سر پا بوده ای اما آنقدر انرژی داری که چند کتاب را با هم کنارت می گذاری و حداقل نگاه می کنی و انگیزه می گیری که برنامه زندگیت را حسابی مرتب کنی.
بحث دیروز پیرامون عشق و مذهب در کار سیمون دوبووار بود. اینکه چرا زنان مذهبی تر و عاشق ترند. از آنجا که جلسه اول کلاس نبود و انگار من از نیمه راه به کلاس وارد شده بودم ترجیح می دادم فقط شنونده باشم. نظرات شرکت کنندگان گاهی آنقدر جالب بود که آدم را به واقع به فکر در مورد نسلی وا می داشت که انگار همه چیز را دوباره تعریف می کنند. در مورد مذهب و اینکه چرا زنان بیشتر از مردان مذهبی هستند اکثر نظرات پیرامون رابطه قدرت دور می زد. اینکه زنان از طریق مذهب قدرتی می یابند که با آن گاهی مردان را تحت فشار قرار می دهند! یا آنکه از دامان یک قدرت ضعیف(مرد/مردانه) به قدرت بزرگتری پناه میبرند(مذهب/خدا) و از این طریق خواسته های خود را جستجو می کنند. نظر یک نفر از حضار هم این بود که گرایش به عشق و مذهب از انجا که در دوره نوجوانی شکل می گیرد شاید نوع تصعید یافته میل جنسی باشد که به این سمت هدایت شده است!(یک تحلیل کاملا فرویدی)
در مورد عشق بحث ها بیشتر جنبه شخصی گرفت. شاید اولین چیزی که در بدو امر به ذهن همه متبادر شد همان تعریف زیبا و شسته و رفته دکتر شریعتی از عشق و دوست داشتن بود. اما در کل اکثر حضار با تعریف این مفهوم دچار چالش بودند. عده ای معتقد به عشق واحد و مختص به یک نفر بودند و عده ای هم فکر می کردند یک نفر به تنهایی نمی تواند همه نیازهای انسان را برآورده کند پس عشق در واقع بی معناست! نظر جالب این بود که ما در ناخودآگاه خود منتظریم تا یک نفر بیاید و همه نیازهای ما را برآورده کند و چون چنین کسی را پیدا نمی کنیم عشق را بی معنا می یابیم در حالی که این خود انسان است که مسئول برطرف کردن نیازهای خود است. بعضی از آیان هم معتقد بودند عشق در واقع همان کشش و میل جنسی بین دو جنس است که می تواند به تبادل افکار و همدلی هم بینجامد یا در واقع افراد ترجیح می دهند رابطه جنسی خود را با کسی داشته باشند که با او همفکری نیز دارند! نظر یکی دیگر از حضار هم جالب بود که در مقوله عشق توجه به سن و دوره های خاص زندگی ضروری است. عشق نوجوانی الزاما با مفهوم عشق در ۳۰ سالگی یکسان نیست. یک آدم می تواند بارها عاشق شود و در هر دوره ای از زندگی که این عشق ها برایش اتفاق می افتد میتواند به نوعی آنها را تجربه کند! نظر دکتر صادقی که در جمع بندی ارائه شد از همه بیشتر شکل علمی و تحلیلی داشت و به دل می نشست. از نظر وی مفهوم عشق به خصوص در زنان با افزایش سطح استقلال تغییرات محسوسی می یابد. به عبارت بهتر بین عاشق شدن و میزان استقلال فکری و شغلی و اقتصادی و دارا بودن جایگاه اجتماعی و فرهنگی رابطه معکوس وجود دارد. هر چه زنان استقلال خود را بیشتر به دست می آورند کمتر عاشق می شوند و یا لااقل به دامان عشق به صورت محو شدن در وجود معشوق نمی افتند. از طرف دیگر دکتر صادقی ترجیح می داد عشق را به صورت اجتماعی و در بستر خاص اجتماعی هر زمان تحلیل کند. برای مثال عشق در قرن ۱۸ عشقی رهایی بخش است چون در زمانی که افراد باید در طبقه خود ازدواج می کردند عشق تحرکی را در این زمینه به وجود می آورد. از سویی عشق تایید فردیت مدرن است. فرد خود دست به انتخاب می زند و بر پایه انتخاب خود عمل می کند هر چند این عشق به شکست بینجامد. در ایران از زمان پهلوی دوم این نوع از عشق در ایران دیده می شود. نمونه آن را می توان در رمان کلیدر محمود دولت آبادی و در شخصیت مارال که زنی سرکش است می توان دید. این عشق به نوعی آزادی را برای زنان نیز به ارمغان آورده است.
همچنان وقتی که فکر می کنم نمی توانم نظر دقیقی در این باره بدهم. درواقع فکر می کنم ارائه هر نظری در این باره به تعریف دقیق مفاهیم و مشخص کردن برداشت از این کلمات بر می گردد. برای من عشق هیچ وقت به معنای محو شدن در معشوق و فراموش کردن خود نبوده است اما همیشه احساس کرده ام عاشق کسی هستم که به نوعی این احساس را در کنارش داشته باشم که به رکود نمی رسم و در رابطه ای که در آن قرار دارم احساس روزمرگی- سانسور- پنهان کاری- و بیهودگی نکنم. این احساس تا به حال بارها به تجربه درآمده اما به دلایل مختلف ادامه نیافته است. تکرار این مساله از نظر من مساله غیر قابل قبولی نیست. چون در شرایط فعلی ما که تعاریف همگی دستخوش تغییرند و افراد هنوز به نقاط اشتراک در مفاهیم نرسیده اند و رویه خود را به لحاظ مدرن و سنتی بودن مشخص نکرده اند امکان از دست دادن حالتهای عاشقانه و به هم خوردن روابط بسیار زیاد است. اما در این بین گاهی هم آدمهایی پیدا می شوند که حتی یک بیننده خارجی از دیدن لحظات عاشقانه شان دچار شعف می شود. در نهایت به نظر من سنجیدن یک مفهوم حسی و غیر عقلانی با ملاکهای غیر عقلانی کار ساده ای نیست و چه بسا چندان درست هم نباشد اما تحلیل وضعیت این مفهوم در جوامع و یا در شرایط مختلف مساله جالب و قابل توجهی است.
+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت
10:50 |