تبليغاتX
زن و جامعه

 

سه ماهی هست که رسما کارم را در این پروژه تازه شروع کرده ام و همین پنج شنبه هم قرار داد اولم تمام می شود. کارگاهی که طراحی شده آنچنان از سوی قوه قضائیه با اقبال مواجه شده که همگی ترجیه دادیم فعلا وقت بیشتری را هدر ندهیم تا آقایان یا رسما آب پاکی را روی دستمان بریزند و بگویند کارگاه آموزشی حقوق بشر به کارشان نمی آید و یا بالاخره بعد از کلی ناز و کرشمه و با کلی نظرات اصلاحی که رسما محتوا و شکل کارگاه را از حالت مورد نظر خارج می کند قدم رنجه کنند و ما را به حضورشان مفتخر!! در این دو ماه حداقل ۱۰۰ مقاله را پایین و بالا کرده ایم و بحث کرده ایم و حالا من فکر می کنم چه فرصتی از این مغتنم تر که برای عده ای این فرصت فراهم شود تا بسیاری چیزها را از زاویه ای متفاوت بدانند و یا اصلا بدانند که مسائلی اینگونه هست! حتی به فرض که این آدمها و این اساتید و این طراحان و این همه مردم این سرزمین هیچ کدام باب میل ما سخن نگویند و هم راستای ما نباشند! باید گوشها را محکم گرفت و لبها را به اکراه باز کرد و...

صبح که می آمدم طبق معمول هر روز مقاله ای برای خواندن دست گرفته بودم و اینبار از دکتر کچوئیان در روزنامه ایران! مقاله ای در مورد افکار میشل فوکو. با اینکه نه تنها هیچ گونه ارادتی به نویسنده مقاله ندارم که گاهی به شدت از مواجه شدن با این استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پرهیز می کنم اما هیچ وقت از خواندن مقالات و نظراتش هر چند باب میلم نباشد طفره نرفته ام و گاهی هم چیزهایی از همین نوشته های پراکنده آموخته ام. شاید به همین دلیل است که موضع گیریهای بیش از حد سنتی آقایان مذکور را نمی فهمم!

حالا در این روزهای تعلیق کاری یک لیوان قهوه تلخ روی میزم گذاشته ام و از این بالای ۱۰۰ مقاله علمی از همه مجلات همه گروه ها کپی می گیرم و فکر می کنم که دانستن چه غول وحشتناکی است انگار برای بعضی ها! به این ترتیب احتمالا در دو هفته آینده و تا عقد قرار داد احتمالی بعدی باید فقط به امر خطیر تصفیه حساب با دانشگاه و مرور همین مقالات و احتمالا سرزدن به بعضی اساتید و دوستان و شاید هم جستجو برای کار مشغول شوم!

در بین همه این بحثها به جایگاه رفیع علوم انسانی در کشور و امنیت شغلی تحصیل کردگان این رشته ها هم فکر می کنم!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 12:13 |
 

دوباره بر حسب اشتباه یا سهل انگاری سراغم به این تلویزیون دولتی افتاد و شبکه 3 که داشت با آب و تاب تلاشهای یکی از مشاوران عزیزی را نشان می داد که درست اسفند سال گذشته با هم در مجتمع قضایی خانواده 1 در طرحی برای سازمان ملل همکار بودیم، که مجری و مبدع آن هم دکتر شادی طلب بودند. نظرم جلب شد و خوشحال شدم که بالاخره یکی هم کار ما را در دادگاه جدی گرفت و زحمات دکتر شادی طلب که همچنان برای پیگیری طرح تلاش می کنند هم ثمر داده، و مسئولان به ضرورت وجود این مراکز مشاوره پی برده اند! اما چند لحظه بعد سرکار خانم طبیب زاده که به نظر من هیچ دغدغه و شناختی در زمینه مسائل زنان ندارند و اگر اوضاع را بدتر نکنند مسلما بهتر نخواهند کرد بر صفحه تلویزیون ظاهر شدند و رسما اعلام کردند که طرح ابتکار مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری است و برای اولین بار در یک دوره 3 ماهه اجرا شده و پیگیری هم می شود! پشت بندش هم خانم خسروشاهی که فکر می کنم یکی از معاونین مجتمع بودند در رسای این طرح داد سخن دادند! هنوز شکه ام اول از عمل آن همکار محترم که یک بار دیگر هم در بی اخلاقی دیگری مدرکشان را در تلویزیون دکترای روانشناسی اعلام کرده بودند حال آنکه فوق لیسانس هستند و دوم اینکه در همه جلسات ما با طلبکاری هر چه تمام تر ادعا می کنند که به زحمات بانی این طرح وفادارند اما عملا زیر علم بعضی دیگر سینه می زنند! خانم طبیب زاده هم که مانند مافوق محترمشان حسابشان کاملا روشن است! ادعایی بی اساس آن هم در رسانه ملی و درست در زمانی که آقای رئیس جمهور طبق معمول شعار می دهند که هر کسی در هر مقامی خلافی کرد باید گزارش و پیگیری شود و حالا به این آشکاری خلافی رخ می دهد و ... شخصا شاهد بودم بانی این طرح چه روزهایی را پا به پای همه ما در دادگاه گذراندند و با تک تک زنان درد کشیده صحبت کردند و در جلسات دادرسی حضور پیدا کردند و به جای همه این آدمهایی که هیچ چیزی جز منافع همین چند روزه را نمی بینند از ایشان خجالت می کشم!

و در آخر، خانم طبیب زاده! کمی هم اخلاق داشته باشید. هر کسی که با این طرح سروکار دارد می داند این طرح کار شما نیست. خلاقیت شما هم! از عهده شما هم بر نمی آید چون شما کارهای مهمتری از جمله مقابله با کنوانسیون دارید که تا آخر عمرتان مخالفت با آن را در دستور کارتان قرار داده اید. کسی که برای این طرح زحمت کشیده هم آنقدر بزرگوار هست وآنقدر دغدغه های بزرگ برای زنان این سرزمین دارد که هیچ وقت به رویتان نمی آورد چه کرده اید! پس لااقل فقط خودتان باور نکنید این کار بزرگ کار شما بوده است!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 20:40 |

 

سارا اصفهاني: در جديدترين واکنش نسبت به لايحه "حمايت از خانواده" ارائه شده از سوي دولت احمدي نژاد به مجلس هفتم، شش تجمع اصلاح طلب زنان با ارسال نامه اي به مجلس هفتم، 23 ايراد وارد بر اين لايحه را متذکر شدند. ‏ اين لايحه كه در اوايل مردادماه از سوي دولت نهم به مجلس ارائه شد در همان ابتداي كار اعتراضات و انتقادات فراواني را در پي ‏داشت.از جمله نكاتي كليدي‌اي كه معترضان به شدت نسبت به آن ايراد مي‌گرفتند قيد اين نكته بود كه مرد مي‌تواند بدون اجازه ‏گرفتن از همسر اول خود اقدام به ازدواج مجدد نمايد. همچنين در ماده ديگري از اين لايحه وزارت امور اقتصادي و دارايي ‏موظف شده است كه مهريه‌هاي بالاتر از حد متعارف و غيرمنطقي را با توجه به وضعيت اقتصادي زوجين در هنگام ثبت ازدواج ‏بعنوان ماليات وصول كند كه مهريه متعارف را وزارت اقتصاد براساس آيين‌نامه اي تعيين خواهد نمود.‏ در همين ارتباط، در تاريخ 12 شهريور پنج تشكل اصلاح طلب كميسيون زنان جبهه مشاركت، جمعيت حمايت از حقوق بشر زنان، ‏انجمن روزنامه نگاران زن ايران، جمعيت زنان نوانديش ايران و انجمن زنان پژوهشگر علوم انساني در يك بيانيه مشترك نسبت به ‏اين لايحه اعتراض كردند. همچنين، خانه احزاب ايران نيز در نشست و ميزگردي با عنوان "بررسي و آسيب شناسي لايحه حمايت ‏از خانواده" به بررسي اين لايحه پرداخت كه در آن افرادي مانند دكتر فاطمه راكعي، سهيلا جلودارزاده، دكتر صديقه وسمقي، دكتر ‏مريم بهروزي، دكتر ابراهيم اميني و دكتر علي احمدي به ايراد سخنراني پرداختند. جبهه مشاركت نيز در دو برنامه جداگانه نسبت ‏به اين لايحه اعتراض خود را بيان كرد و سخنرانان اين دو مراسم با تبيين مواضع خود به لحاظ حقوقي، قانوني و شرعي به ‏مخالفت با ارائه چنين لايحه‌اي بيان داشتند. در اين برنامه ها افرادي چون دكتر محسن كديور، دكتر عليرضا علوي‌تبار، ‏حجت‌الاسلام هادي قابل، دكتر الهه كولايي، دكتر معصومه ابتكار و فخرالسادات محتشمي‌پور سخنراني كردند. ‏ به گفته يکي از فعالان اصلاح طلب، نكته جالب درخصوص اعتراضات صورت گرفته به اين لايحه اين مسئله است كه تا به امروز ‏حتي يكي از نمايندگان زن مجلس هفتم نسبت به مفاد اين لايحه اعتراض نكرده است كه اين مسئله جاي تعجب زيادي را بر جاي ‏گذاشته است.‏ در هر حال با وجود اعتراضات صورت گرفته به اين لايحه مجلس هفتم همچنان اين لايحه در دستور كار خود قرار داد و كميسيون ‏فرهنگي مجلس در اولين اقدام بدون كمترين تغييرات بنيادي اين لايحه را از تصويب خود گذراند و پيش بيني صاحبنظران حاكي از ‏آن است كه لايحه در صحن علني مجلس نيز بدون كمترين تغييراتي تصويب خواهد شد.‏ مجموعه اين مسائل باعث شده است كه برخي تشكل‌هاي اصلاح طلب زن مواجه گرديده و آنها در نامه اعتراض آميز خود به تبيين ‏اعتراضات خود نسبت به اين لايحه پرداخته اند و 23 ايراد به آن گرفته اند.‏ شش تشكل مجمع زنان اصلاح طلب، جمعيت زنان مسلمان نوانديش(ايران)، جمعيت حمايت از حقوق بشر زنان، انجمن روزنامه ‏نگاران زن ايران(رزا)، کميسيون زنان جبهه مشارکت ايران اسلامي و جامعه زنان انقلاب اسلامي در اين نامه اعتراضي خود ‏ملاحظات و تأملات شان را در باب لايحه حمايت خانواده تشريح كرده‌اند.‏ در نامه مشترك اين تشكل‌ها خطاب به نمايندگان مجلس هفتم آمده است: "در پي تصويب کليات لايحه حمايت خانواده در کميسيون ‏فرهنگي مجلس مجموعه پيشنهادات و ديدگاه هاي ارائه شده توسط صاحبنظران و کارشناسان در ميزگرد هاي تخصصي متعدد ‏برگزار شده ونيز در مقالات و بيانيه هاي منتشره پيرامون لايحه مذكور ارسال مي گردد. اميد است که با تعامل لازم و تبادل ديدگاه ‏ها و نظرات کارشناسي وبا رفع نگراني هاي موجود، منافع زنان و به تبع آن منافع جامعه بيش از پيش ملحوظ و تضمين گردد."‏ در بخشي از اين نامه آورده شده كه بايستي مفاد اين لايحه "آيين دادرسي خانواده" تغيير يابد و در غير اين صورت مفاد ان بيشتر ‏تداعي کننده "حمايت از مرد در خانواده" است و نه حمايت از رکن خانواده که اين امربيشتر به تزلزل بنيان خانواده مي انجامد تا ‏حمايت و تحکيم آن.‏ تشكل‌هاي مزبور اعتراض خود را نسبت به آنچه كه دستکاري هاي دولت در لايحه پيشنهادي معاونت حقوقي و توسعه قضايي قوه ‏قضائيه است ابراز داشته‌ و تاکيد کرده اند: "حتي اندک حمايت هايي را نيز که در جهت احقاق حقوق زنان پيش بيني شده بود – هم ‏اكنون - از بين رفته است."‏ در ادامه نامه ايرادات حقوقي و قانوني مطرح نسبت به مفاد و مواد اين لايحه تشريح شده است. در قسمتي از اين ايرادات آمده ‏است: "اين لايحه عقب گردي جدي است، حتي به قبل از سال 1346 (سال تصويب اولين قانون حمايت خانواده) يعني حدود 40 ‏سال قبل که حداقل در ماده 14 آن به "انجام اقدامات ضروري ودر صورت امکان تحقيق از زن فعلي" اشاره شده بود."‏ در بخش ديگري خاطرنشان شده است: "لايحه دولت از ديدگاه سنتي که تعدد زوجات را يک حکم دائمي ديني، واجب شرعي و ‏براي همه شرايط مي داند ونه حکمي موقتي و براي شرايط اضطراري تبعيت کرده است، در حالي که از نگاه دين اصل بر تک ‏همسري است و تعدد زوجات يک مباح شرعي مشروط است."‏

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 15:1 |

 

دارم سایتهای مختلف زنان را به عادت هر روزه مرور می کنم. کارهایم را تلنبار کرده ام روی میز و دستم را زده ام زیر چانه ام و مبهوت این همه خبر دردآور شده ام. صبح زود با آمنه قرار گذاشتم و به کنج دنج آشپزخانه میراث پناه بردیم تا شاید با  کمی گپ و گفت دلمان سبک تر شود اما می دانم که نشد! تند تند و بی وقفه خبرها را مرور کردیم و از هر دری سخنی و آخرش رسیدیم به اینکه ... به چه؟ به بزرگترین جرممان که باز زن بودن است. جرمی که به خاطرش بدون تخفیف دارت می زنند مانند دکتر زهرا و با اندکی اغماض یا نه از سر استیصال با اکراهی در تخفیف اوین بهترین خاموش خانه است برایت مانند دلارام و البته به گمان ساده لوحانه شان! غافل از آنکه این صدا خاموش نمی شود و بلند تر از پیش می پاید. در همه اینها هم یا بزدلانه شرافتت را زیر سوال می برند تا بی شرافتی شان را پنهان کنند یا در پشت دیوارهای سخت و قطور اتاقهایشان پنهان می شوند تا پاسخ نداشته شان را بر عملی بی منطق سرپوش گذارند! مانده ام که مگر ما چه می خواهیم جز حرمت انسانی؟! هرچند نفس ذات ما به عنوان یک زن نه به نام نامی انسان خود جرمی است که لرزه بر تن بسیاری می اندازد و از ترس فروریختن کاخ پوشالی آرمانهای مردانه شان آنچنان به تمامیت خواهی دست می زنند که عقلا را یکسر در این کار متحیر می گذارند!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 12:42 |

 

* از همان کودکی بین همه این طور جا افتاده بود که این دختر یاغی و سرکش و هنجار شکن است!جالب است همین صفت های سخت در معنای بسیار مثبت به کار می رفت و بیشتر از همه هم انگار پدرم از وجودشان لذت می برد و مادرم با آنکه هیچ وقت مستقیم به رویم نیاورد اما در دلش انگار تحسینم می کرد. اصلا همین کوچ کردنم به تهران و همین مستقل زندگی کردنم از کارهایی است که هنوز بعضی ها را عجیب دچار سرگیجه می کند انگار! اما حالا در آستانه ۲۶ سالگی گاهی فکر می کنم چقدر از خود سرکشم دور شده ام! چقدر آرام رفتار می کنم گاهی تسلیم هم می شوم! خوب تر که فکر می کنم می بینم هر چه آدم های اطرافم بیشتر می شوند...به هر حال جامعه و زمان وظیفه شان را بی رحمانه انجام می دهند تا تو هر روز از آن خود واقعی ات دور تر شوی! اجتماعی شدن همین است دیگر نه؟!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

* شده تا به حال مسیری را آنقدر دوست داشته باشید که همه سختی راه و دور شدن مسیر و ترافیک را تحمل کنید که حتما از آنجا رد شوید و بعد از این کار احساس آرامش هم داشته باشید؟ مسیر مطهری- آریاشهر(صادقیه) برای من این طور است. جایی که درست ۷ سال از روزهای زندگی من را به هم پیوند می دهد! میرعماد و خوابگاه مدرس و بعد چمران و امیر آباد پرشور و حالا هم آریاشهر! انگار همه این خیابان ها خانه من بوده اند. شاید این هم نوعی حس نوستالوژیک است دیگر که گاهی داد دور و بری هایم را در می آورد!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 11:18 |

 

* داشتم با خودم فکر می کردم چطور یک نفر می تواند درمقابل همه بایستد و بگوید من همینم که هستم و همه هم باید مرا همین طور بپذیرند و از همه مهمتر آنقدر فردیت را در وجود خود تربیت کرده و پرورانده باشد که همه زمانش را در اختیار بگیرد و از بودن با خود آنچنان غرق لذت شود که روشن کردن یک شمع و باز کردن یک رمان ناب و یک لیوان قهوه داغ را با بودن هزار نفر عوض نکند و این کار همیشه اش باشد. تا آنجا که از خودم سراغ دارم حداقل ماهی یکبار یک گوشه دنج می نشینم و خودم را به همه این لذتهای ناب مهمان می کنم اما آنچنان از مکرر شدن و از دست رفتن طعم خوششان می ترسم که انگار اجازه نمی دهم بیش از این تکرار شود! با این حال آخر ماه یا هفته که می شود و می بینم در کل هفته فقط یک کتاب سهم روزهای من شده با خودم می گویم کاش بیشتر در گوشه دنجم مانده بودم و ... نمی دانم!

* از کنار سینما آفریقا که رد می شوم شلوغی و حجم جمعیت نظرم را به خود جلب می کند. یک دوو سفید ایستاده و دو مرد و یک زن سوارند. بی توجه به صف انسانهایی که منتظر بلیطند بی هوا می خواهد عبور کند و داد چند نفر را در می آورد. طبق معمول یک نفر فحشی نثارش می کند و هیاهو از هیمن جا پا می گیرد. کمی جلو تر که می رود ترمز می کند و عصبانی پایین می آید و... تا به حال صورت به این وحشتناکی ندیده ام! همه صورت بر اثر سوختگی جمع شده و بر روی تلی از گوشت بدن ایستاده و دهانی که به رکیک ترین ناسزاها باز می شود و من که مطابق معمول ذهن خالی از بی ادبی ام خط خطی شده فقط می گریزم تا کمتر بشنوم. چشمم به داخل ماشین می افتد و زنی که خونسرد و بی تفاوت اما غمگین و گرفته در آن نشسته و حتی برنمی گردد تا ببیند این پیکار به نفع چه کسی تمام شده است! با خودم فکر می کنم اگر این آدم با این ویژگی ها جدای از نقص آشکارش فقط چند نمونه از این ناسزاها را در لحظه عصبانیت نثار این زن کرده باشد کافی است تا دیگر یک بار هم سرش را محض پیگیری ماجرا هم که شده برنگرداند!

* با یکی از اساتید در مورد رفتن و ماندن و اوضاع این روزها صحبت می کنیم. به قول آمنه این روزها همه دنبال رفتن و گریختن هستند. ما هم از آن جمله انگار اما کمی با اکراه! کلی کشور را ردیف می کنیم و بعد آب پاکی روی دستمان ریخته می شود که با این اوضاع و احوال و شرایط تحریم هیچ امیدی به رفتن از نوع دریافت بورس تحصیلی نیست. باز هم حرف اول را پول می زند که فعلا در دسترس نمی باشد نمی دانم تا کی؟! نهایتا هم در همان جلسه شنیده شد که دولت انگلیس تمام دانشجویان فنی دوره دکترا را که از این کشور بورس و پذیرش گرفتند احضار کرده و به همه تفهیم اتهام کرده که سوابقشان دوباره چک می شود و دولت حق دارد تحصیل آنها را به حالت تعلیق در آورد! به همین سادگی. از شنیدن این جملات جز یک حس کشدار سرخوردگی چه چیزی در وجود آدم شکل می گیرد؟ همین؟ به همین سادگی هم در کشور خودت بی حرمتی و هم در دنیا! دارم فکر می کنم الان و در این لحظه اکنون می توانستیم کجا باشیم و در چه شرایطی و حالا در دنیا کجا ایستاده ایم و به عنوان یک ایرانی چه چیزی برایمان مانده است جز هراس جنگی که هیچ آرمانی برایش نداریم و سعی می کنیم مدام هم انکارش کنیم تا هر وقت که بلا نازل شد همان موقع به آن تن در دهیم!

* صبح با راحله رفتیم پیاده روی تا پارک لاله. درست از کنار دستشویی رد شدیم که چند وقت پیش در فیلم مستندی دیده بودمش و جایگاه زنان  روسپی بود! زنانی که در همان مکان دور هم جمع می شدند و چای می خوردند و خستگی در می کردند و هم را دلداری می دادند و از یکی که می خواست برود مشهد می خواستند برایشان دعا کند! روسپیان این مستند آنقدر ساده و بی کس بودند که یک لحظه نزدیک بود بروم و به جماعت زنان ساده ای که مثل فیلم جلو در دستشویی جمع بودند بگویم من همه تان را می شناسم و ... و نمی دانم چه؟! که دلم برایتان می سوزد؟ که چرا این کار را می کنید؟ که ارزشهای زن کجاست؟ که خانواده چه معنا دارد؟ که من به عنوان یک زن بی درد از بودن شما احساس خطر می کنم؟ که شما فدا می شوید تا پاکدامنی زنان حفظ شود؟(به قول مولانا!) که  چه؟که خیلی ها شما را کرده اند کالای پرسود تجارت سکس و بدنهایتان را به بهای اندک می برند؟همان بهتر که راهم را بکشم بیایم در سازمان بنشینم و فکر کنم که دارم از همه قربانیان خشونت در همه دنیا حمایت می کنم و برایشان کار انجام می دهم! فقط با این حس بدی که در دلم آمده چه کنم ؟ نمی دانم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 10:13 |
 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگریز می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود دیر می شود!

به همین سادگی اتفاق می افتد. ناگهانی و شکه کننده. هنوز عکس قیصر امین پور را که می بینم اشک فضای چشمم را می گیرد. آن همه سادگی و صمیمیت در کلام. آن همه صلابت و نرمی آن همه سختی و آرامی آن همه... آن همه جمع زیبای اضداد که کلامش را سهل و ممتنع می کرد. یاد شب شعر دانشکده ادبیات به خیر. یاد قیصر امین پور هم که این همه جای خالیش حس می شود به خیر. دلم یک دل سیر شعرهایش را می خواهد و اشکهایی که به قول تنها یادگارش آیه برای خود ماست نه برای او که از امروز جایگاهش بسیار بهتر از این زمین تنگ و خالی است...

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

قیصر امین پور درگذشت...

    شفیعی کدکنی در سوگ امین پور اشک ریخت...

    نظر شفیعی کدکنی در مورد شعر امین پور

     

     

    + نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 9:23 |

    درباره توهم "با هم بودن"

      یاسر میردامادی

    (قبل از شروع باید بگویم پست زیر نقل قول مستقیمی است از دوست عزیز آقای یاسر میردامادی. هنوز و با گذشت حدود یک هفته از کلاس دکتر صادقی و بحثهای مختلف پیرامون مفهوم عشق گاهی همچنان به مباحث آن روز و حال و روز این روزهای خودمان فکر می کنم. در وبگردی امروز به این مطلب برخوردم و به دلم نشست. دیدم حیف است دوستان بی نصیب بمانند.همین!)

    ساعتی قبل فیلم «جنسیت و فلسفه‌»ی مخملباف را دیدم. فیلم تا نزدیک به انتهای آن، به نظرم کاملا معمولی می‌آمد تا این‌که پایان فیلم موجب شد که قید کاملا را از سر واژه‌ی معمولی بر دارم. من دستی در نقد فیلم ندارم و هر چه می‌گویم حس‌ام به عنوان یک بیننده‌ی آماتور است.

    فیلم، داستان معلم رقص تاجیکی‌ است به نام جان که در روز تولد چهل سالگی‌اش، دست به حرکتی انقلابی علیه خود می‌زند و تمام چهار معشوقه‌ی خود را در سالن تعلیم رقص خود در یک زمان جمع می‌کند و صادقانه به همه‌ی آن‌ها نشان می‌دهد که تنها عشق زندگی‌اش نبوده اند. او کورنومتری به همراه دارد که لحظات تعشُق خود را اندازه می‌گیرد و این لحظات هنوز به چهل ساعت نرسیده اند پس او هنوز سالی یک ساعت نزیسته است. با هر کدام‌شان داستان آشنایی خود را دوره می‌کند و سپس هر کدام او را ترک می‌کنند. معشوقه‌ی چهارم او تحت تاثیر صداقت «جان»، چهار معشوق جوان‌اش را جمع می‌کند و می‌گوید که من همه‌ی شما را با هم داشتم. همه او را ترک می‌کنند. معشوقه‌ی چهارم از جان می‌خواهد که برای او بماند اما جان معتقد است که «نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله‌ای هست» و این‌که عشق همیشه از اتفاقات پیش پا افتاده آغاز می‌شود و این‌که عشق، ابدی نیست و این‌که عشق، چیزی نیست جز نحوه‌ای معامله‌ی پایاپای و ما آدمیان تنهایِ تنهایِ تنهاییم. فلسفه‌ی جان، این بود: «می‌عشقم پس هستم» کورنومتر هم نشانه‌ی اندازه‌گیری طول هستی او بود اما در تجربه‌ی عاشقی‌های مدام دریافت که عشق، توهم بزرگی است زیرا عشق، ممکن نیست پس زیر پای هستی‌اش خالی شد و به «هیچ» رسید، هیچی که همان تنهایی بود.

     صحنه‌ی پایانی فیلم، جان را در ماشین خود نشان می‌دهد در حالی که شمعی در دست دارد و رانندگی می‌کند و به آکاردئون نواز دوره‌گردی می‌گوید: «چهل سالگیِ تنهایی‌ام را جشن گرفته‌ام» باران مدام می‌بارد و دوره‌گرد کور، با لهجه‌ی تاجیکی به فارسی شعر می‌خواند و می‌نوازد.   

    من همیشه مفتون این جمله‌ی شریعتی بوده‌ام که: «دوست داشتن از عشق بالاتر است». در عشق، نحوه‌ای جنون، افراط، عدم دوام و در یک کلام توهم هست اما در دوست داشتن نحوه‌ای اعتدال، و احتمال دوام و واقع‌بینی بیشتر وجود دارد. می‌توان به حقیقت تلخ تنهایی ذاتی آدمی پی برد و در عین حال دوستدار کسی بود یا ماند اما نمی‌توان به آن پی برد و عاشق شد یا ماند، «نه، عشق ممکن نیست...»....

    + نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 14:16 |
     

    دبیرستان که بودیم حول و حوش قتل های زنجیره ای و ترورهای بودار بود که احساس می کردی هر صبح که از خواب بیدار می شوی باید منتظر شنیدن یک خبر تلخ دیگر از نوع رفتن زندگی و آمدن مرگ باشی! این روزها درست حس همان لحظه ها را دارم. چه تفاوتی دارد جان کسی را بگیرند یا اندیشه اش را پلمپ کنند یا از حرمت و کرامتش اثری نگذارند و ... بیش از این چه می توان گفت که همه اش تلخی و سیاهی و دل آزردگی نباشد در اول هفته ای که همه اش بوی تلخ خبرهای ناگوار می دهد.

    دکتر سهراب رزاقی دستگیر شد.

    پلمپ نشر ثالث- تصویری

     

     

    + نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 11:51 |

     

    رسما جای همه توی کلاس دیروز خالی! کلاس که چه عرض کنم. یک جمع خودجوش غیر رسمی شاید که همه با ایمیل و پیام کوتاه و دعوت تلفنی دور هم جمع شده و یک جمع صمیمی را تشکیل داده بودند و نظریه های اجتماعی و فمینیستی را دوره می کردند. برای من که بعد از کلاسهای دکتر شریعتی حسرت یک کلاس درست و حسابی به دلم مانده بود فرصت خوبی بود. شنیدن صدای پر انرژی دکتر صادقی هر چند که اکثر مطالب را هم شنیده باشی(و هر چند که امکان ندارد به این کلاسها برای هزارمین بار هم بیایی و مطلب جدید نشنوی) تمام وجود آدم را پر از انرژی می کند آنقدر که تا به خانه می رسی با آنکه ۱۲ ساعت سر پا بوده ای اما آنقدر انرژی داری که چند کتاب را با هم کنارت می گذاری و حداقل نگاه می کنی و انگیزه می گیری که برنامه زندگیت را حسابی مرتب کنی.

    بحث دیروز پیرامون عشق و مذهب در کار سیمون دوبووار بود. اینکه چرا زنان مذهبی تر و عاشق ترند. از آنجا که جلسه اول کلاس نبود و انگار من از نیمه راه به کلاس وارد شده بودم ترجیح می دادم فقط شنونده باشم. نظرات شرکت کنندگان گاهی آنقدر جالب بود که آدم را به واقع به فکر در مورد نسلی وا می داشت که انگار همه چیز را دوباره تعریف می کنند. در مورد مذهب و اینکه چرا زنان بیشتر از مردان مذهبی هستند اکثر نظرات پیرامون رابطه قدرت دور می زد. اینکه زنان از طریق مذهب قدرتی می یابند که با آن گاهی مردان را تحت فشار قرار می دهند! یا آنکه از دامان یک قدرت ضعیف(مرد/مردانه) به قدرت بزرگتری پناه میبرند(مذهب/خدا) و از این طریق خواسته های خود را جستجو می کنند. نظر یک نفر از حضار هم این بود که گرایش به عشق و مذهب از انجا که در دوره نوجوانی شکل می گیرد شاید نوع تصعید یافته میل جنسی باشد که به این سمت هدایت شده است!(یک تحلیل کاملا فرویدی)

    در مورد عشق بحث ها بیشتر جنبه شخصی گرفت. شاید اولین چیزی که در بدو امر به ذهن همه متبادر شد همان تعریف زیبا و شسته و رفته دکتر شریعتی از عشق و دوست داشتن بود. اما در کل اکثر حضار با تعریف این مفهوم دچار چالش بودند. عده ای معتقد به عشق واحد و مختص به یک نفر بودند و عده ای هم فکر می کردند یک نفر به تنهایی نمی تواند همه نیازهای انسان را برآورده کند پس عشق در واقع بی معناست! نظر جالب این بود که ما در ناخودآگاه خود منتظریم تا یک نفر بیاید و همه نیازهای ما را برآورده کند و چون چنین کسی را پیدا نمی کنیم عشق را بی معنا می یابیم در حالی که این خود انسان است که مسئول برطرف کردن نیازهای خود است. بعضی از آیان هم معتقد بودند عشق در واقع همان کشش و میل جنسی بین دو جنس است که می تواند به تبادل افکار و همدلی هم بینجامد یا در واقع افراد ترجیح می دهند رابطه جنسی خود را با کسی داشته باشند که با او همفکری نیز دارند! نظر یکی دیگر از حضار هم جالب بود که در مقوله عشق توجه به سن و دوره های خاص زندگی ضروری است. عشق نوجوانی الزاما با مفهوم عشق در ۳۰ سالگی یکسان نیست. یک آدم می تواند بارها عاشق شود و در هر دوره ای از زندگی که این عشق ها برایش اتفاق می افتد میتواند به نوعی آنها را تجربه کند! نظر دکتر صادقی که در جمع بندی ارائه شد از همه بیشتر شکل علمی و تحلیلی داشت و به دل می نشست. از نظر وی مفهوم عشق به خصوص در زنان با افزایش سطح استقلال تغییرات محسوسی می یابد. به عبارت بهتر بین عاشق شدن و میزان استقلال فکری و شغلی و اقتصادی و دارا بودن جایگاه اجتماعی و فرهنگی رابطه معکوس وجود دارد. هر چه زنان استقلال خود را بیشتر به دست می آورند کمتر عاشق می شوند و یا لااقل به دامان عشق به صورت محو شدن در وجود معشوق نمی افتند. از طرف دیگر دکتر صادقی ترجیح می داد عشق را به صورت اجتماعی و در بستر خاص اجتماعی هر زمان تحلیل کند. برای مثال عشق در قرن ۱۸ عشقی رهایی بخش است چون در زمانی که افراد باید در طبقه خود ازدواج می کردند عشق تحرکی را در این زمینه به وجود می آورد. از سویی عشق تایید فردیت مدرن است. فرد خود دست به انتخاب می زند و بر پایه انتخاب خود عمل می کند هر چند این عشق به شکست بینجامد. در ایران از زمان پهلوی دوم این نوع از عشق در ایران دیده می شود. نمونه آن را می توان در رمان کلیدر محمود دولت آبادی و در شخصیت مارال که زنی سرکش است می توان دید. این عشق به نوعی آزادی را برای زنان نیز به ارمغان آورده است. 

    همچنان وقتی که فکر می کنم نمی توانم نظر دقیقی در این باره بدهم. درواقع فکر می کنم ارائه هر نظری در این باره به تعریف دقیق مفاهیم و مشخص کردن برداشت از این کلمات بر می گردد. برای من عشق هیچ وقت به معنای محو شدن در معشوق و فراموش کردن خود نبوده است اما همیشه احساس کرده ام عاشق کسی هستم که به نوعی این احساس را در کنارش داشته باشم که به رکود نمی رسم و در رابطه ای که در آن قرار دارم احساس روزمرگی- سانسور- پنهان کاری- و بیهودگی نکنم. این احساس تا به حال بارها به تجربه درآمده اما به دلایل مختلف ادامه نیافته است. تکرار این مساله از نظر من مساله غیر قابل قبولی نیست. چون در شرایط فعلی ما که تعاریف همگی دستخوش تغییرند و افراد هنوز به نقاط اشتراک در مفاهیم نرسیده اند و رویه خود را به لحاظ مدرن و سنتی بودن مشخص نکرده اند امکان از دست دادن حالتهای عاشقانه و به هم خوردن روابط بسیار زیاد است. اما در این بین گاهی هم آدمهایی پیدا می شوند که حتی یک بیننده خارجی از دیدن لحظات عاشقانه شان دچار شعف می شود. در نهایت به نظر من سنجیدن یک مفهوم حسی و غیر عقلانی با ملاکهای غیر عقلانی کار ساده ای نیست و چه بسا چندان درست هم نباشد اما تحلیل وضعیت این مفهوم در جوامع و یا در شرایط مختلف مساله جالب و قابل توجهی است.

     

     

     

    + نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 10:50 |