تبليغاتX
زن و جامعه
 

حدود 2 هفته است که از کار اصلی فاصله گرفتم و برای دل خودم مطالب کارگاه ناتینگهام را مرتب می کنم. گاه گاهی در بین این کارگاهها کمی هم به کارهایی مثل ترجمه فکرمی کنم اما در این وانفسای اعمال سلیقه های عجیب وغریب دست به هر متنی که می گذارم و به هر موضوعی که فکر می کنم، بی نتیجه می ماند و ترس سانسور و ممیزی عملا فکرهایم را نقش بر آب می کند! گاهی هم یک حس نوستالوژیک به سراغم می آید و طوری قلقلکم می دهد که حس می کنم انگار دوست دارم فرصتی فراهم شود تا باز به فضای روزنامه و نوشتن برگردم اما این بار لااقل در یک نشریه علمی. باز هم بدم نمی آید که این مدرک کذایی فوق لیسانس را دست بگیرم و به قول دکتر سارا شریعتی حتی اگر شده یک گوشه دور را پیدا کنم و بروم و تدریس را هم درست و حسابی تجربه کنم. همین گوشه و کنارها این کارگاههای با موضوعات مختلف و خیلی هم سودمند – حداقل برای من که دوست دارم در هر مطلبی سرکی بکشم- هم حسابی وسوسه ام می کند که رهایشان نکنم. در همین روزهای پر وسوسه دکتر قاضی هم از کانادا برگشته و با اصرار توصیه می کند که مدرک بین المللی زبان را هم بگیرم و برای دکترا اقدام کنم. مالزی هم در این بین با آن شرایط خوب و بیشتر از آن با آن جاذبه های خاصی که احساس می کنم خیلی برایم محبوب است مدام چشمک می زند! حالا گاهی با خودم فکر می کنم از کجای این همه حس های خوب - بعد از آن دلهره کذایی-  که آدم را پر از انرژی می کند باید شروع کنم که از هیچ کدامشان جا نمانم؟

راستش بدم نمی آید یکی تماس بگیرد و بگوید از بهمن که کارت تمام می شود بیا و یک کار تازه را شروع کن که… که خیلی هم دور نباید باشد!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 14:34 |
 

ساعت از ۳ گذشته. پنج شنبه است و مثل هر هفته همه راس ساعت ۱ جمع کرده اند و رفته  اند! مانده ایم من و راحله. داریم آخرین کارها را جمع و جور می کنیم که بعدش حداقل برای ۱ هفته تعطیل کنیم و برویم به امان خدا و دنبال گرفتاریهای خودمان. همه جا بدجوری ساکت و سوت و کور شده و من نمی دانم چرا در این عصر پنج شنبه هم دلهره به جانم افتاده و هم دلگرفته ام. آنقدر وضع عجیب و غریبی دارم که از عجله یک دوست عزیز برای جواب دادن به تماسی که از صبح برای برقراریش این پا و آن پا می کردم - تا مجال دست دهد- و از صدای انگار دلخورش دلهره می گیرم و بعد به خودم می گویم این بار هم می گذرد! از این کوه کاغذهای روی میزم که باید تحویل بدهم در ازای کار این ۳ ماه دلهره می گیرم! از این فضای خالی و ساکت بی آن همه آدم صبح دلهره می گیرم! از اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد و هیچ جواب روشنی نیست دلهره می گیرم! از فکر روزهای راکد پر از خالی دلهره می گیرم! شاید عادت است که به جانم افتاده و حالا که بعد از این همه روزها می خواهم حتی برای کوتاه مدتی جمع کنم و بروم این طور نگرانم! همیشه دلم خواسته آنقدر کار روی سرم هوار شود که اصلا نفهمم روزهایم کی شب می شود و شب که سرم را روی بالش می گذارم فقط بگویم امروز هم خوب گذشت و پر بهره! از دیروز برای ۱ هفته به ظاهر خالی پیش رویم خودم را به همه کتابهای غاده الثمان مهمان کردم و یکبار دیگر بی پولی مداوم این روزها را در برابر قیمت کتابها به رخ خودم کشیدم! امروز حتی از سوار شدن هر روزه به اتوبوس و دست گرفتن رمانی که نفسهای آخر را می کشد دلهره دارم! چقدر بعضی رفتارها و لحن ها بی آنکه صاحبشان بداند تمام وجود تو را به هم می ریزد! و من چقدر این روزها حس می کنم دارم از مناسبات جاری بین کنشگران آن هم در نوع عاطفی اش خسته می شوم!!!

به همه اینها اضافه کنید قطع شدن یکباره و بی دلیل تلفن همراهم را بدون هیچ گونه اخطار قبلی که بر وسعت همه این نا امنی ها و دلهره ها می افزاید!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 15:35 |
به سرم زد گوگل تصویری را جستجو کنم و تصاویر زن مسلمان را در بیاورم. این همه تنوع در جهان اسلام جالب است و شاید مقدمه ای شد برای نوشتن مطلبی درباره حجاب و تفاسیر مختلف از آن:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 10:34 |