حدود 2 هفته است که از کار اصلی فاصله گرفتم و برای دل خودم مطالب کارگاه ناتینگهام را مرتب می کنم. گاه گاهی در بین این کارگاهها کمی هم به کارهایی مثل ترجمه فکرمی کنم اما در این وانفسای اعمال سلیقه های عجیب وغریب دست به هر متنی که می گذارم و به هر موضوعی که فکر می کنم، بی نتیجه می ماند و ترس سانسور و ممیزی عملا فکرهایم را نقش بر آب می کند! گاهی هم یک حس نوستالوژیک به سراغم می آید و طوری قلقلکم می دهد که حس می کنم انگار دوست دارم فرصتی فراهم شود تا باز به فضای روزنامه و نوشتن برگردم اما این بار لااقل در یک نشریه علمی. باز هم بدم نمی آید که این مدرک کذایی فوق لیسانس را دست بگیرم و به قول دکتر سارا شریعتی حتی اگر شده یک گوشه دور را پیدا کنم و بروم و تدریس را هم درست و حسابی تجربه کنم. همین گوشه و کنارها این کارگاههای با موضوعات مختلف و خیلی هم سودمند – حداقل برای من که دوست دارم در هر مطلبی سرکی بکشم- هم حسابی وسوسه ام می کند که رهایشان نکنم. در همین روزهای پر وسوسه دکتر قاضی هم از کانادا برگشته و با اصرار توصیه می کند که مدرک بین المللی زبان را هم بگیرم و برای دکترا اقدام کنم. مالزی هم در این بین با آن شرایط خوب و بیشتر از آن با آن جاذبه های خاصی که احساس می کنم خیلی برایم محبوب است مدام چشمک می زند! حالا گاهی با خودم فکر می کنم از کجای این همه حس های خوب - بعد از آن دلهره کذایی- که آدم را پر از انرژی می کند باید شروع کنم که از هیچ کدامشان جا نمانم؟
راستش بدم نمی آید یکی تماس بگیرد و بگوید از بهمن که کارت تمام می شود بیا و یک کار تازه را شروع کن که… که خیلی هم دور نباید باشد!


