تبليغاتX
زن و جامعه

 

دیروز بعد از یک جلسه نسبتا طولانی با بعضی از دوستان برسر سنتوری مهرجویی بحث می کردیم. من در حوزه فیلم و تکنیک های مربوط به سینما صاحب نظر نیستم و دانسته هایم تنها در حد نیاز و علاقه خودم است اما به لحاظ محتوایی و در جایگاه تنها یک بیننده که انتظار دارد فیلمی قابل قبول را به تماشا بنشیند و همین طور از جایگاه یک زن که حساسیت های خاص خودش را در نگاه به همه مقولات و از جمله فیلم دارد نکاتی را قابل طرح می دانم.

در اینکه داریوش مهرجویی یکی از بهترین کارگردانان این کشور است کمتر کسی تردید دارد اما همین بهترین ها در فضا و جو نا مناسب و بنا به بسیاری محدودیتها آنگاه که می خواهند دل همه از تماشاگر عادی تا روشنفکر و حتی مسئولین بی تخصص مربوطه را به دست بیاورند گاهی آنچنان دچار خودسانسوری و سردرگمی می شوند که انگار رشته کار از دست می رود و حاصل روایت گونه ای گنگ بر اساس موضوعی کلیدی می شود که نه پرداخت درخوری دارد و نه به واقعیت امر نزدیک است. برای من در برخورد اول با فیلم آنچنان جایگاه افراد گنگ و مبهم و رها شده بود که ربطی منطقی بین آنها نمی یافتم. اگر شخصیت اصلی فیلم علی سنتوری است (که هست) چرا درست نمی دانیم شرایط زندگی و بستر اجتماعی اش چیست؟ خانواده گنگ و در تنها چند لحظه به نارسا ترین شکل ممکن معرفی می شوند آن هم با نشان دادن یک مراسم مذهبی تصنعی که حتی نمی شود گفت مختص قشری خاص است - حتی می خواهم بگویم قشرها و طبقات اجتماعی در این فیلم و عادات و رسومشان هیچ یک بر مبنای واقعیت پرداخته نشده است! برای مثال به مراسمی که توسط مادر علی برگزار شده نگاه کنید. من نمونه این مراسم را به هیچ عنوان در طبقه مرفه جامعه ندیده ام .- اگر مشکل اصلی خانواده مذهبی است باید به درستی پرداخته می شد هر چند به شخصه بر سر این مساله حرف دارم. من می توانم بپذیرم که در خانواده های سنتی - تاکید می کنم صرفا سنتی - برخی پافشاری ها و فشارها بر افراد اعمال می شود که حتی سبب ساز گریز آنها است اما دقت کنیم که خانواده مذهبی دقیقا فرزندش را آنچنان همسو با عقایدش بار می آورد که کمتر تخطی در حد طرد کامل را می توان دراین افراد مشاهده کرد. می گویم طرد کامل چون در همین خانواده ها اگر اعضا از در اغنا در آیند به راه خود می روند و خانواده را در حاشیه ای امن نگه می دارند. اگر این عضو خانواده پسر باشد می توانید حدس بزنید که راه برایش بسیار هموار تر است. اگر به جای علی سنتوری شخصیت اصلی را هانیه ایفا می کرد طرد او بسیار قابل قبول تر بود!

مساله دیگری که در همه جای فیلم طرح می شود تلاشی است که افراد از آن سخن می گویند و ما هیچ چیزی از آن را نمی بینیم. نمونه اش جایی که مادر هانیه از او می خواهد به علی کمک کند و بیننده خودش را آماده کرده که با شخصیت مادر همسویی کند و تصور کند که واقعا هانیه با مواجهه با شرایطی بهتر علی را رها کرده اما او به یکباره صحبت از بارها تلاش برای ترک و ... می کند در جایی که درست در این لحظه بیننده انگار در گودالی از خلاء سقوط می کند چون عملا تنها لحظه های خوشی را دیده و تنها یکبار صحنه مواجهه هانیه با تزریق و خنده هایش با جاوید و دیگر هیچ! از همین جا به انفعال نقشها نیز می توان پی برد. در برخورد علی و هانیه که انگار هیچ تلاشی برای زندگی واقعی نمی کنند- در برخورد خانواده علی با او که یکباره سر می رسند و تنها او را به آسایشگاه می برند و بعد رها می شود - در برخورد مادر هانیه با دخترش که زندگی اش رو به نابودی است - در برخورد شخص مادر علی در مواجهه با او و بی توجهی اش به آبروی از دست رفته و سرنوشت پسر معتاد و... و از همین جا نیز می توان به نقش های عجیب و غریب زنان فیلم و برخورد مهرجویی با خانواده پرداخت! هانیه یک دختر مستقل و هنرمند که قدر مسلم مرد ندیده نیست ولی در ایفای نقش عاشق آنچنان راه اغراق پیش گرفته که در لحظه هایی از فیلم داد بیننده را در می آورد! برای مثال به لحظه امضا گرفتن از علی سنتوری یا روز خواستگاری و بالاخره لحظات عروسی و یا خرید ابزار جاز نگاه کنید که همه از فیلمی که انتظار داریم گوشه ای از واقعیتی را به تصویر بکشد که از آن دور بوده ایم دور از انتظار است! بعد از هانیه به مادرش نگاه کنید که نه مذهبی است و نه بی قید. نه سنتی است و نه مدرن. حتی انگار از همان نقطه فیلم که وارد می شود نمی داند در زندگی دخترش چه گذشته و حتی نمی دانیم عدم حضورش در صحنه عقد کنان - با آن همه فانتزی های آزار دهنده - واقعا به خاطر تصادف است (یک دلیل فوق غیر عادی) یا به خاطر مخالفت! و می توان پرسید کدام مادری است که وقتی می بیند دامادش تا این حد پیش رفته دخترش را برای ادامه زندگی بدون توجه به تلاشهای گذشته تشویق کند و حتی بخواهد با یک تماس عاشقانه به سراغش برود؟ (این اتفاق ممکن است در یک خانواده طبقه پایین و برای اینکه دختر سربار خانواده نشود رخ دهد اما در خانواده ای مثل خانواده هانیه که به توانایی های دخترش واقف است نه!) و زن بعدی مادر علی است که درست مثل یک مادر سالار اما کاملا بی اختیار بالای سر خانواده ایستاده! چرا علی می گوید خانه مادری؟! یعنی در این خانواده سنتی یا مذهبی با وجود شخصیت قدرتمند اجتماعی پدر مجالی برای ظهور شخصیت تا این حد سالارانه مادر باقی می ماند؟! منشاء اقتدار مادر علی از کجاست؟! و در جایی که علی اولین بار سنتور را در جایی کشف میکند که کاملا در دسترس است پس منشاء این همه عناد و اختلاف چیست؟! به نظر من مهرجویی در نشان دادن یک خانواده مادر سالار که هیچ نمی دانیم چیست و چه میکند که تا این حد اقتدارش را به زبان می آورند به بیراهه رفته است! و بعد از همه اینها به چهره تصنعی و نابازیگر تک تک زنانی نگاه کنید که به کنسرت علی آمده اند و هر از چند گاهی هم به دوربین خیره می شوندو ... این صحنه ها را هیچ دوست ندارم!

در پایان با تمام احترام برای داریوش مهرجویی و اذعان به اینکه موضوع فیلم موضوعی خوب و قابل طرح است(آن هم شاید در مقابل موضوعی مثل خون بازی و با تغییر بسترها و موقعیتهایی مثل خانواده و شخص اول فیلم و طبقه اجتماعی و ...) اما فکر می کنم در این جامعه پر از سانسور و تیغ فیلم داریوش مهرجویی بیش از آنکه توسط تیغ سانسورگران همیشه قطعه قطعه شود بر اثر ملاحظات شاید ناگزیر خود کارگردان ضعیف از کار درآمده است.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 11:32 |

امروز 8 مارس بود. کلی پیام کوتاه و تلفن برای تبریک داشتم و...

به شخصه به جای اینکه این پیام های کوتاه رو برای کسانی بفرستم که خودشون در متن ماجرا هستند، برای دوستانی فرستادم که به نوعی مسائل زنان دغدغه خاطرشون نیست تا شاید حتی برای یک لحظه هم که شده بپرسند این دیگه چیه؟! و شاید این آغازی بشه برای جستجو و پرسش.

 صبح اولین پیام کوتاه رو با این مضمون دریافت کردم که 8 مارس رو به همه زنان تبریک گفته بود و آرزو کرده بود که همه زنان روزی از انقیاد بندهای مردسالاری و پدرسالاری رها بشوند! چند دقیقه ای با خودم فکر می کردم این انقیاد تنها مختص به زنان این سرزمین و زنان دنیا نیست بلکه همه انسانها باید از بندهای این همه کلیشه و ستم جنسی به نوعی رها بشوند. به یاد بیاورید همه تبعیض هایی را که همه مردها هم به خاطر این بندهای پدرسالارانه و مردسالارانه به همه آنها تن می دهند و به اشتباه گاهی تصور می کنند از آن نفع می برند و ناآگاهانه در حفظ آن می کوشند!(برای مثال محروم کردن خود از ابراز احساسات با عناوین اقتدار و محکم بودن و مردانگی، عدم ابراز علایق خود در انتخاب بعضی شغلها که زنانه دسته بندی می شوند و...) همان قدر که بسیاری از زنان آنچنان در بندهای مردسالاری و پدرسالاری اسیرند که بزرگ ترین ستم ها را بر هم نوعانشان روا می دارند (ختنه زنان را به یاد بیاورید که در بسیاری از نقاط دنیا خود زنان حافظ آن هستند!).

به هر حال امیدوارم روزی بیاید که در هوایی نفس بکشم که در آن همه انسانها، بیش و پیش از آنکه به جنسیتشان بپردازند به ارزشهای انسانی وجودشان واقف شوند و در جهانی بدون تبعیض و بدون برتری طلبی های واهی زندگی کنند هر چند این جهان آرمانی و دلخواه خیلی دور از دسترس به نظر برسد.

8 مارس بر همه زنان و مردان آزاد اندیش مبارک و به امید روزی که همه مردان و زنان از بندهای سترگ پدرسالاری و مرد سالاری رها شوند.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 19:33 |

این دیگر سومین پستی است که می نویسم و بعدش با یک شیفت دلیت می پرانمش. نمی دانم چرا احساس می کردم حتی نای حرف زدن هم ندارم. چند روز است مدام فقط می خوانم. از وبلاگ هایی که دوستشان دارم تا کتابهایی که گاهی خیلی زودتر از حد معمول تمام می شوند تا شهروند امروز که همیشه یک قسمتش می ماند برای روز مبادا و... اما باز دستم به نوشتن نمی رود. نه اینکه ننویسم، نه. می نویسم بعد فکر می کنم حوصله حرف زدن ندارم و اصلا که چی بیایم و کلی هم وراجی کنم و... خوب می پرانمش. دارم فکر می کنم نکند واقعا دارد بلایی سرم می آید؟!

اما حالا می خواهم بنویسم. نه برای اینکه الزاما حرفی برای گفتن دارم، نه. برای اینکه می خواهم صرفا طلسم این رخوت بد را بشکنم! همین جا هم می گویم اگر فکر می کنید حوصله هذیان خواندن ندارید از همین جا رها کنید و وقتتان را صرف کارهای مهم تر کنید!

1)      از خانه که بیرون رفتم آنچنان باد خنکی می آمد (از همان ها که همیشه برایش کلی ذوق می کنم) که یک لحظه احساس کردم چه لذتی داشت اگر این یک وجب پارچه روی سرم نبود و تا می شد این خنکای دل انگیز می رفت بین موهایم و گوشهایم را خنک می کرد و ... پناه بر خدا! مگر خدای نکرده اینجا بلاد کفر است که...؟ اما برای دل خودم هم که شده فقط کمی گره روسری ام را شل کردم و به حد توان و ظرفیت این جامعه پر از حد و حدود و سانسور خودم را مهمان این خنکای دم بهار کردم! حالا که داشتم وبلاگ بهاره آروین را می خواندنم و روایتش از پرسپولیس را (هرچند ندیدمش هنوز) اما یک لحظه احساس کردم انگار من هم از همان دخترکان سرمست فیلم بودم امروز با این تفاوت که ... به این می گویند شوق ناقص!

2)      چند روز پیش باز داشتم یک دلهره جدید و کلنجار رفتن با خود و تن زدن از وابستگی و ... را تجربه می کردم که گذارم افتاد به نوشته فروپاشی آرام یک زیبایی محض (لینکش در پیوندهای روزانه است). جالب بود برایم که کسی بیاید و دلشوره هایش را مو به مو توضیح دهد و تو دقیقا بدانی چه می گوید! نه فقط من. یقین دارم آنقدر خوب توصیف شده که اکثریت قریب به اتفاق همه ما فکر می کنیم خودمانیم که نوشته ایم و یا تایید می کنیم که چقدر به حس های بعضی اوقاتمان نزدیک است! این دیگر زن و مرد هم ندارد! انگار یک حس انسانی کاملا مشترک است که در تنهایی و ترس از کندن به آدمها دست می دهد!

3)      داشتم نوشته های فهیمه خضرحیدری را می خواندم. درمورد پیاده راه رفتن نوشته بود و اینکه نیاز داشته تا راه برود و فکر کند! یک لحظه دلم خواست از دانشگاه بزنم بیرون و تا خانه پیاده بروم اما یاد دسته بندی متلکهای خیابانی و آزارهای برشمرده که افتادم عطای پیاده راه رفتن را به لقایش بخشیدم! بعدش هم یاد دیشب افتادم که 9 رسیدم خانه و ته دلم مدام می لرزید که نکند از پشت این درختهای کاج و این فضاهای به قول جرم شناسان گیج کننده ای که به همت شهرداری ایجاد شده یکی بیرون بیاید و... برعکس اینکه مهدی با نا باوری گاهی می گوید تو و ترس؟! اما من گاهی واقعا می ترسم! می ترسم از آدمهایی (و ببخشید از مردانی) که به همت نیروی همیشه در صحنه انتظامی آنقدر حق به جانب متلک می گویند و تنه می زنند و صدایشان را بلند می کنند و با ماشینهایشان آنچنان ترمز می کنند که بند بند وجودت می لرزد و بعد هم اگر مورد سوال قرار بگیرند لابد می گویند کرم از خود درخت است! حالا بیا و ثابت کن که درخت مربوطه خسته و کوفته از کار روزانه و دلزده از هزار و یک مساله و خسته از هزار در بسته فقط دارد خودش را می کشد تا به خانه برسد! اما به هر حال زن بودن که کم جرمی نیست! این خودش برای درخت بودن و کرم داشتن کافی است!

4)      امروز که برای کاری رفته بودم بهزیستی و جلوی در منتظر یکی از دوستان بودم، دوباره یکی از شاهکارهای انسان دوستی و فداکاری را دیدم و تا همین الان هم به آن آدم بی ملاحظه بد و بیراه می گویم و کلی هم با خدا داد و بیداد کرده ام! یک پراید مشکی ایستاد و عقب ماشین یک خانم خیلی مرتب بود که داشت کرایه را حساب می کرد و بس که محکم بود و متین فکر کردم شاید یکی از کارمندان است! اما قبل از پیاده شدن راننده یک وسیله شبیه عصا اما با 4 پایه(اسمش را نمی دانم) برایش بیرون آورد و تازه فهمیدم از مددجویان بهزیستی است. طبق معمول مانده بودم که برای کمک بروم یا نه؟! که دیدم این آدم آنقدر محکم و توانا است که نباید شور و حس خوب استقلالش را با جلو رفتن بی مورد خراب کرد. اما می شد فهمید که به سختی ایستاده و راه می رود! خیلی طول نکشید که برگشت بیرون و خواست تاکسی بگیرد. یک تاکسی توقف کرد و این خانم هم داشت برایش توضیح می داد که کجا می رود که یک دفعه یک آقایی که به لطف خدا 4 ستون بدنش کامل بود از راه نرسیده آمد جلو و مسیر و قیمتی را گفت و... اصلا انگار نه انگار این خانم با چه زحمتی ایستاده کنار خیابان و اصلا انگار نه انگار که خیلی زودتر از او رسیده و دارد برای راننده توضیح می دهد. آنقدر حالم آنقدر بد شده بود که اگر راننده سوارش می کرد پتانسیلش را داشتم که چند تا کشیده توی صورتش بزنم تا شاید چشمهایش باز شود!(ببخشید که اینقدر خشنم اما این روزها واقعا عصبانیت هایشم در همین حد است).

5)      انجمن اسلامی دانشکده هم یک همایش یک روزه برگزار کرد درباره موانع قانونی حقوق زنان که در جای خودش باید یک صحبت مفصلی با دوستان برگزار کننده داشت. چون خیلی عصبانیم فقط می گویم خیلی بهتر می شد از این فرصت استفاده کرد!

6)      وقتی خیلی عصبانی هستم و می خواهم طوری سرخوش بازی دربیاورم مریام فارس و نانسی عجرم می گذارم با صدای قابل تحمل و ... این دفعه دارم فکر می کنم این عربها که ما هیچ قبولشان نداریم در خیلی چیزها تکلیفشان با خودشان خیلی روشن تر از ماست(خدای نکرده به حس ناسیونالیستی هیچ کس توهین نشود!) لا اقل حوزه هایشان را آنقدر خوب تفکیک کرده اند که هر کس می داند جایش کجاست و احتمالا به هم احترام هم می گذارند! آمار جرم و جنایتشان هم باید خیلی پایین تر از ما باشد(العاقل فی الاشاره).

7)      دارم فکر می کنم شیفت دلیت را بگیرم یا...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 20:10 |
دارم فکر می کنم مگر افسردگی شاخ و دم دارد؟ مگر افسرده ها قیافه خاصی دارند که ما نداریم؟ مگر نمی شود آدم دانشجو باشد و فرهیخته باشد و جوان باشد و امید آینده این خاک هم باشد و آنوقت افسردگی هم داشته باشد؟اصلا مگر اوضاع و احوال آنقدر بر وفق مراد است که عجیب باشد کسی حال و روز خوبی نداشته باشد؟

چند روز است دارم عمیقا فکر می کنم نه تنها لایه باریک و لاغر روشنفکران و فرهیختگان و دانشجویان که انگار همه مردم طوری افسرده و پرخاشگر شده اند. دیگر کم کم احساس می کنم اگر یک روز از در خانه ات بیرون رفتی و چند تا کتک کاری جانانه و فحش کشیدن به تمام شخصیت و وجود آدمها را به کرات مشاهده نکردی می شود گفت روز عجیبی بوده! همه توی همه صفها مدام ناله می کنند. همه تا قیمت کرایه تاکسی را می بینند غر زدنشان شروع می شود و  راننده های تاکسی هم از قبل آماده اند تا حق همه را کف دستشان بگذارند. همه در خودشان فرو می روند و به یک گوشه خیره می شوند و این روزها خیلی ها حتی شاید خود ما به خودمان که می آییم داریم بدجوری بلند بلند با خودمان حرف می زنیم. کمی که به نوشته هایمان دقت کنیم و کمی که به اوج خود سانسوری این روزهایمان و شاخ و شانه کشیدن از ما بهتران برایمان که نگاه کنیم شاید بشود آهسته گفت اوضاع اصلا سالم نیست! این شیوه زندگی نورمال و انسانی نیست! پس می شود کمی نگران بود از بابت روزهای آینده.

حالا که کتاب آینده آزادی فرید زکریا را زمین گذاشته ام دارم فکر می کنم در چه شرایط امیدوارکننده ای می توانستم خوانده باشمش و نخواندم و حالا فقط دوست دارم جایی گیرش بیاورم و بپرسم قصد ندارد نظراتش را در مورد ایران آن هم با این اوضاع و احوال کمی دستکاری کند؟!

جدی نگیرید. فشار این روزها بیش از حد می شود گاهی. آنقدر که دیگر این خنکای نزدیک بهار هم نمی تواند کاری کند!هر چند یا باید راکد ماند یا باید راهی باز کرد...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 10:11 |