تبليغاتX
زن و جامعه

این چند روز علی رغم مشغله های زیاد توانستم  دو فیلم ببینم. یکی پرسپولیس و یکی هم فیلم پر سر و صدا و البته فوق غرض ورزانه هلندی که در جای خود جای کلی بحث و اما و اگر دارد و البته جای کلی بازنگری در رفتارهای به ظاهر دینی جوامع اسلامی. اختلاف خانوادگی بین دو آشنای نزدیک و حرفهای رد و بدل شده و یک بحث نا تمام با محمد هم مزید علت شد تا امروزم مدام به فکر در مورد واژگانی بگذرد که هر چه فکر می کنم با هیچ کدام از اصول مورد قبول من و سبک زندگیم و ایده آلهایم در باره جهانی بهتر برای زنان و مردان نمی خواند. بدتر از همه هیچ جوری از دیدگاه مذهبی نمی توانم هضمش کنم. کل این قضایا و درگیریهای فکری در واژه نا مانوسی به نام "غیرت" و به دنبال آن ایجاد حس گناه، سرشکستگی، تحقیرو... خلاصه می شود. از صبح مدام دارم فکر می کنم و خودم را جای یک راوی کل که از بیرون ماجرا را می بیند، جای زن یا دختر مخاطب این امر و جای مرد و یا پسر عامل این امر می گذارم و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر به عمق محتوای مخرب ساخته شده برای واژه "غیرت" پی می برم. به یاد روزهایی می افتم که در غالب موارد این واژه را برای توصیف سربازان غیرتمندی می شنیدم که برای حفظ تمامیت ارضی شان – تاکید می کنم در وهله اول تمامیت ارضی شان- و انجام تکلیف دینی شان در جهاد با مهاجمان وارد میدان نبرد شده بودند. اما حالا فکر می کنم جنگ که تمام شد انگار برای حفظ این آرمان به شدت بر غیرت ورزی مردانه نسبت به زنان تاکید شد. به یاد بیاورید که " بی حجابی زن بی غیرتی مرد است"! و به یاد بیاورید همه دعواهای بر سر ناموس و از سر غیرت را که همواره راه را برای ایجاد ارتباطی سالم بین دو جنس بسته است و به یاد بیاورید در نوع حاد کلمه قتل های ناموسی از سر تنها گمان را که حتی مجال دفاعی کوچک را به قربانی نداده است چه رسد به آوردن دلیل و مدرک و حرفی اضافه بر زبان راندن! و حالا من، در جایگاه یک زن در سال 2008 میلادی که دنیا را و بسیاری از زنان مسلمان دنیا را می بینم لابد چقدر باید شادمان باشم که می توانم بنشینم و از مواضعم تنها حرف بزنم و باز در دلم احساس گناه، اضطراب، و عذاب وجدان داشته باشم از اینکه خاطری را آزرده ام و یا انگار حقی را غصب کرده ام! و من در جایگاه یک مرد در سال 2008 میلادی و 1387 شمسی با آنکه دیگر در هیچ دوره تاریخی دوری زندگی نمی کنم همچنان قربانی تمایم سنتهای کور و انتظارات بی پایه ام و همچنان تحقیر می شوم و متهم به بی غیرتی می شوم اگر در مورد اعضای اناث خانواده ام غیرت ورزی نکنم و بخواهم بپذیرم که آنها هم انسانهایی هستند با حق انتخاب برای سبک و سیاق زندگی شان! و باید عذاب وجدان داشته باشم و احساس گناه کنم از این همه ناتوانی یا نه ا این همه مردانگی و آزاد اندیشیم؟!

و من، در جایگاه یک راوی کل، از همه مردان این جامعه و از تاریخ سراسر مذکر این جامعه و این مذهب می پرسم، آیا اگر به صدر اسلام برگردیم پیامبر زنی را با غیرت ورزی کور و تعصب نا به جا تحقیر می کرد؟! آیا غیرت ورزی جز در موقع دفاع از کسانی که در موقعیتی خطیر قرار دارند و توان دفاع و حفظ خود را ندارند معنا پیدا می کند؟ آیا تنها یک شاهد تاریخی معتبر می توانید نشان من بدهید که پیامبر بالای منبر رفته باشد و مثل روحانی امروز ما که سخنرانی اش دست به دست در موبایل ها می گردد مردان را به غیرت ورزی خروس وار دعوت کند؟ اما من شواهد بسیار تاریخی دیده ام که دختر پیامبر آزادانه با مردانی از صحابه به گفتگو می نشست. من شواهد تاریخی را دیده ام که سلمان را – یک مرد نا  محرم را- از اهل بیت خود می دانست و شواهد تاریخی را دیده ام که سکینه دختر امام حسین حجاب نداشت و شش بار ازدواج کرد و  حضرت علی به خانه زن بیوه ای می رفت و با کودکش بازی می کرد و زن در هنگام درد و دل با مردی نامحرم-خود حضرت- از خلیفه مسلمین گلایه مب کرد و.... از این شواهد تاریخی کم نیست.

 به اینجا که می رسم دوست دارم در دوران طلایی زندگی کنم که لااقل بتوانم حرف بزنم. که لااقل باب گفتگو باز باشد. که هیچ مردی به خاطر آزاد اندیشی و شناخت حقوق مسلم انسانی تحقیر نشود و هیچ مردی به نام مردانگی به خود اجازه ندهد که انسانی دیگر را آنچنان ملک خود بداند که او را از حق زندگی و انتخاب سبک زندگیش محروم کند. که دیگر هیچ زنی و هیچ دختری از هراس پدر و برادرش هیچ واژه پنهانی نداشته باشد. که انسانها خیلی انسان تر از امروز باشند و به انتخاب خود و دیگری احترام بگذارند. که غیرت و مردانگی آنچنان زیبا و انسانی معنا شود که دیگر جای هیچ حسرتی باقی نماند!که هیچ کداممان، نه من به عنوان یک زن و نه هیچ مردی احساس گناه نکند که می خواهد متفاوت باشد و تفاوتها را بپذیرد!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 22:38 |

بعد از تجربه دادگاه خانواده، اگر بخواهم سخت ترین نوع مشاوره را معرفی کنم, بی شک آن مشاوره در بحرانهای زناشویی خواهد بود. آنقدر سخت و پر از تنش که بعد از هر جلسه صحبت نیاز به دوره ای برای تجدید قوای فکری احساس می شود. مسلما دامنه مسائل زناشویی آنقدر متنوع و مختلف است که به سختی می توان مواردی کاملا مشابه را در میان زوجین یافت اما می توان مواردی را به عنوان موارد مشترک در میان اکثریت قریب به اتفاق زوجین برشمرد. اعتیاد به مواد مخدر در سطوح مختلف، مشکل در روابط جنسی و زناشویی که در بیشتر موارد زمینه ساز سایر مسائل است، عدم درک درست از نقشها و پذیرش موقعیت جدید زنان به عنوان افرادی مستقل و آگاه به حقوق خودو نهایتا عدم توانایی در برقراری ارتباط صحیح کلامی و عاطفی را می توان از جمله این نکات مشترک دانست. حالا می توانید تصور کنید اگر همه اینها با هم در یک زوج جمع شوند – که البته این مساله به وفور دیده می شود چون این موارد هر یک می تواند علت یا معلول دیگری باشد- چقدر کار مشاوره و تلاش برای حل بحران سخت تر می شود. این مساله جایی به نقطه اوج می رسد که دو طرف همه درها را به روی خود و دیگران بسته باشند و از موضع دانای کل به مسائل بنگرند و یا به حدی از استیصال رسیده باشند که دیگر نخواهند یا به واقع نتوانند به درستی از کسی مشورت بگیرند.

تمام هفته گذشته درگیر مساله ای حاد از این نوع بودم و به دلیل اینکه دو طرف را از نزدیک می شناختم می شود حدس زد که چقدر در جریان فروپاشی یک رابطه آن هم از نوع کاملا عاشقانه قرار داشتن می تواند کاهنده باشد. درست در این لحظات است که خلاء وجود آموزشهای مهارت زندگی و زناشویی آنچنان به چشم می آید که به آرزو و حسرتی دور بدل می شود. در خبرها می خواندم که هیات دولت قسمتی از نام یک همایش علمی را از بهداشت جنسی به باروری تغییر داده است. وقتی در میان مدیران جامعه ای این بخش از رابطه آنقدر خصوصی و تابو تلقی می شود که علی رغم هشدارهای مکرر پیرامون مسائل ایجاد شده از طریق آن اجازه صحبت علمی در مورد آن داده نمی شود و همچنان توصیه به ازدواجهای زود هنگام بدون در نظر داشتن مهارت طرفین برای حل اختلاف و برقراری ارتباط کلامی و عاطفی صحیح تکرار می شود نمی توان آینده ای سالم و بی دغدغه برای این نوع از رابطه متصور بود.

شاید بهترین راه حل در این شرایط حرکتهای فردی و گروهی کوچک باشد تا قبل از ورود به زندگی خانوادگی حداقل از روحیات، نقشها، نیازها ، حقها و تکالیف خود و طرف مقابل خود آگاه باشیم تا هر کلمه کوچکی را آنچنان که در ذهن خود داریم تعبیر و تفسیر نکنیم.

ما چه بپذیریم و چه نه، دو جنس زن و مرد دو دنیای متفاوت و شگفت انگیزند که برای شناختشان باید به خود فرصت بدهیم تا حاصل این اکتشاف امری لذت بخش باشد نه کاهنده.

لینکهای مرتبط با مهارتهای زندگی:

کانون قلم

مهارتهای دهگانه زندگی

مهارتهای زندگی چیست؟

آموزش مهارتهای زندگی

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 10:5 |

 

شاید خیلی عجیب بیاید که آدم تولد وبلاگش را و پیش از آن تولد خودش را پاک از یاد ببرد! اما چندان هم عجیب نیست وقتی یکبار دوستانی 3 روز قبل از تولد به آدم تبریک می گویند و خانواده 2 روز قبل تولد را برگزار می کنند و به دلایل عدیده از جمله مشغله های چند جانبه خود آدم یک تولد هم موکول می شود به آخر این هفته؛ راستش دیگر داشت پاک یادم می رفت دقیقا این میلاد مبارک در چه تاریخی رخ داده که امروز بالاخره بعد از چند روز کار فشرده به همراه مهمان داری چند روزه – که خدا می داند بین این همه کار و تازه با کلی مراعات کردن مهمان عزیزمان چقدر برایم سخت آمده – تا خواستم فرصتی به خودم بدهم برای کمی استراحت و رسیدگی به آنچه دوست دارم تازه یادم آمد که ای دل غافل انگار که 26 سال پیش در روزی مانند 24 فروردین متولد شدم و 2 سال پیش درست در همین روز اولین پست وبلاگم را نوشتم! راستش انگار هر چه سن و سال آدم بالا تر می رود طوری دیگر آن ذوق زدن های کودکی برای خاموش کردن شمع تولد از بین می رود و آن سرخوشی شمردن روزها برای زود بزرگ شدن جایش را به هراسی از اتمام فرصتها می دهد و نشاط جشن تولد و باز کردن هدیه های کوچک هم جایش را به نوعی انتظار می دهد تا ببینی هنوز کسی درست یادش می ماند که غافلگیرت کند و یا چند نفر هنوز تو را به یاد دارند و طوری می شود وسیله سبک و سنگین کردن میزان اهمیت و جایگاهی که در میان دیگران مهم داری. این طور می شود که اگر مثل روزهای کودکی همه بیایند و یکی دو نفر غایب باشند به جای اینکه فردا که می بینی شان بگویی چقدر جایت خالی بود و دلم می خواست باشی حس می کنی که از اهمیت تو کاسته شده و دیگر جایی برای این حرفها نیست!

دنیای بزرگسالی با تلاش برای رسیدن به عقلانیت محض آنچنان ما را در خود حل کرده که انگار دیگر جایی برای لذت بردن از لحظه های زندگی در میان محاسبات هر روزه و انتظارات پیچیده باقی نمی گذارد. و یا شاید این تاثیر قرار گرفتن در زمانه ای است که آنچنان زود رنج و نیازمند به یکدیگرمان نموده که همواره می خواهیم یقین بیابیم که دیگران مهم زندگی مان هستند و ما هم برایشان همان اهمیت سابق را داریم!

به هر حال ما هر دو – من و وبلاگم – دوباره متولد شدیم و در سالروز این تولد دوست خواهیم داشت همه دوستانی را که در خاطره مان هستند و ما هم همچنان درخاطرشان هستیم هرچند در این همه مشغله های این روزهای همه مان برای چندی از یادشان رفته باشیم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 17:6 |

ببینید آش چقدر شور بوده که من که هیچ وقت سرم را به خاطر سبک زندگی این و آن به درد نمی آورم این بار رسما صدایم درآمده است! داستان از این قرار است که برخی از دوستان عزیز و فخیم من که هر از چند گاهی دور هم جمع می شوند و به اصطلاح همه هنرهایشان را به رخ هم می کشند گاهی به شدت احساس می کنند مدام نام بردن از فلان مارک با تلفظ غلیظ انگلیسی و بعد سر تکان دادن و نوک انگشت اشاره و شصت را به هم چسباندن که یعنی نمی دانی این مارک و این اسم و این فروشگاه و این .... چقدر با کلاس است و چقدر دانستنشان لابد به ما شخصیت می دهد! حالا تصورش را بکنید که من که اصلا برایم مهم نبوده و نیست که مارک کیف و کفش و شلوار جین و ... چه ها که نمی تواند باشد و فلان فروشگاه با چه قیمتهای عجیب و کذایی چه اجناسی عجیب تری دارد وسط این قافله چطور می مانم و بعد هم که مثلا اظهار فضل می کنم که شخصیت انسان به این چیزها نیست و ما هستیم که به آنچه داریم شخصیت و هویت می دهیم هدف نگاههای عجیب و غریب این دوستان فرهیخته قرار می گیرم و لابد به شدت عقب مانده جلوه می کنم! محض رضای خدا فقط یک لحظه فکر کنید از این نیروی ناچیز فکری که در روز به کار می گیریم چقدرش صرف فکر کردن به این مارک و آن مدل و حفظ کردن نام فروشگاهها و ... می شود درحالی که اگر از همین دوستان عزیز سوالاتی ساده در باب زندگی روزمره شان بپرسی انگار با موجودی ناشناخته مواجه شده اند که از حرفهایش هیچ سر در نمی آورند!

پ.ن.۱. موضوع بالا هیچ مرز جنسیتی هم ندارد. متاسفانه این روزها هر دو جنس به یک میزان مبتلا به آن هستند.

پ.ن.۲. به کسی برنخورد اما اگر هم برخورد این برمی گردد به تلخی حقیقت!

پ.ن.۳. دوستانی که خودشان حس می کنند جزء این گروه از دوستان فخیم من هستند لطفا به من که می رسند این افاضات را کنار بگذارند و برای یکبار هم که شده از خودشان بگویند و اینکه خودشان چه و که هستند و چه می کنند و کجای این عالم را راه انداخته اند؟!

پ.ن.۴. خوبی های این روزهای بهار را که برایشان جان می دهم با این فکرها خراب نمی کنم. فقط آمدم که بگویم بلکه این دوستان خودشان مرحمت کنند و ....

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 19:19 |

از یک هفته مانده به عید شال و کلاه کردیم و رفتیم به زادگاهمان که می گویند ریشه در آن داریم! به لطف این همه جنب و جوش امسال مامان از زیر بار خانه تکانی شانه خالی کردیم و خانه تکانی اینجا را هم که از خستگی موکول کردیم به همین روزهای بعد از عید و... حالا فکرش را بکنید که با کلی برنامه و طبق معمول با کلی دفتر و دستک می روی به این خیال که کمی کارهای عقب مانده را سر و سامان بدهی اما زهی خیال باطل! انگار نه انگار که می شود زمانی هم برای خود داشت در این روزها. از آن همه رفت و آمد فشرده مانده برای هر اول سال بگیر تا شلوغی مشهد و ماندن در ترافیکهای عجیب و غریب که به یمن ابتکارات عجیب تر شهرداری که انگار تمام شدنی هم نیست و هر روز بیشتر هم می شود و سرعت خفه کننده این همه خودرو و راننده آموزش دیده اما فاقد فرهنگ رانندگی و این همه عجله برای نمی دانم چه تنها چیزی که مدام به یادم می آمد خطوط اول آهستگی میلان کوندرا بود که مدام در ذهنم می پرسید "چرا لذت آهستگی از میان رفته است؟"مگر آهستگی چه ایرادی دارد که آدمها تا این حد عجله می کنند؟ عجله در دید و بازدید، عجله در حرکت، عجله در حرف زدن و ... همه چیز از سر تکلیف. از سر تکلیف روز اول عید باید 4 جا بروی و تند تند حرف بزنی و تعارف کنی و بعد بکوبی تا آن سر شهر تا 15 دقیقه جای دیگری بنشینی و به دروغ بگویی به یاد شما هم بوده ایم. یا همه انگار آمده اند تا از سر تکلیف به سفر رفته باشند و روزی سه بار زیارت بروند و به آینه ها و کاشی ها و چلچراغها خیره شوند و وسط عید گریه کنند و بعد به خودشان بگویند عجب سال پر برکتی!

"کسی که تماشاگر پنجره خداوند است دچار ملال نمی شود و سعادتمند است. در جهان ما آسودگی به بیکارگی تبدیل شده و فرق میان این دو بسیار است: فرد بیکاره مایوس است. دچار ملال است و همواره به دنبال تحرکی است که کم بودنش را احساس می کند"! و تمام عید در زادگاه من این ملال موج می زد و این یاس و این تحرک از سر ملال روحت را در حسرت آسودگی و آهستگی تشنه نگه می داشت!

به شخصه رفت وآمدها را دوست دارم اما نه از این جنس رفت و آمد از سر وظیفه و تکلیف را. دوست داشتم بعد از یکسال کنار دایی جان می نشستم و برایش می گفتم چقدر در یکسال گذشته به یادش بوده ام یا مامان بزرگ را بیشتر می دیدم و باز از همه چیزهایی حرف می زد که خاطره شده است و یا دوستانی را که بعد از مدتها شب آخر ماندنم دیدم با آسودگی و آهستگی بیشتری می دیدم از جنس دیدن شبهای جلساتی که ساعتش از نیمه می گذشت.... به هرحال سهم ما از این همه خوبی همین حسرت آهستگی است! 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |

سال نو مبارک.

بعد از ۲ هفته دوری از تکنولوژی امروز فقط آمدم تا تبریک بگویم و بهترین ها را برای همه آرزو کنم.دلشاد باشید.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 13:37 |