۲۲ خرداد برای زنانی که دغدغه شان تغییر برای برابری است روز خاصی است! خاص از این جهت که نمادی است برای اعلام وجودشان اما نه وجود فیزیکی بلکه وجود انسانی که بر آن تاکید می کنند و می خواهند به رسمیت شناخته شود. وجودی که در دل بسیاری هراس می اندازد تا آنجا که از حرکت دسته جمعی و آرام زنان هم می هراسند و... ۲۲ خرداد امسال باز هم سرکوب و باز هم بستن چشمها اتفاق افتاد به روی واقعیتی که دیر یا زود محقق می شود . دارم فکر می کنم مگر زنان این سرزمین چه می خواهند که اینچنین هراس در دل می اندازند و مقاومت بر می انگیزند؟ سهمشان از زندگی؟ به رسمیت شناختنشان به عنوان انسانهایی برابر؟ اینکه دیگر قیم نمی خواهند و به دنبال همراه می گردند؟ اینکه می گویند کودکی که نه ماه تمام پرورش می دهند و سالها مراقبتش را بر عهده دارند سهم مشترک آنها است با کسی که دوستش دارند و نه قربانی لجاجتها و قیم مآبی های این و آن به نام جد پدری و ... که دیگر انگار در قرن ۲۱ ایستاده ایم و صدای عدالت محوری مان هم گوشها را کر کرده و اما هنوز استخاره می کنیم که این زن آیا انسان هست یا نه؟ که هنوز مردانمان می هراسند از اینکه اگر زنانشان حقی را همانند آنها داشته باشند متضرر می شوند؟ که هنوز این زن نباید بداند پس کجا خودش برای وجود خودش تصمیم می گیرد و کجاست که اعتماد متقابل می شود نه یک جانبه؟
دو روز است اتفاقاتی افتاده که مدام از خودم می پرسم سهم من از بودنم چیست؟ دو روز است که با خودم زمزمه می کنم که اثبات صداقتها کار سختی نباید باشد پس چرا این شیشه های غبار گرفته بدبینی کنار نمی روند و این خودخواهی مردانه همین حقوق مسلم انسانی را بر نمی تابد؟ دو روز است مدام اشک به چشمم می آید و بار تحقیری را که این جامعه و این مردان و این زنان مردسالار به نام سنت و آیین و احترام بر سر تک تک زنان آگاهانه یا نا آگاهانه آوار می کنند روی شانه هایم به تمامی حس می کنم و مدام از خودم می پرسم من کیستم؟ سهم من از بودنم چیست؟ و متهم می شوم به سهم خواهی! به سهم خواهی از کسانی که مسلم می پندارند همه چیز از آن آنهاست!
درست هفته پیش بود که یکی از اساتید با دریغ و اندوه می گفت در جلسه خواستگاری دخترش آنچنان از طرح حقوق ضمن عقد احساس تحقیر داشته که شیرینی این پیوند به کامش تلخ شده! و من باز می اندیشم مگر من انسان نیستم؟ مگر شهروند این جامعه عدالت محور نیستم؟ مگر نباید حقوق اساسی و به حق من در این قانون اساسی بی نقص تضمین شده باشد؟ پس چرا به حق و حقوق و مطالبات من به عنوان یک زن که می رسیم فرد فرد زنان خود باید چانه زنی کنند؟ چانه زنی کنند و توانشان را صرف کنند تا بدون تنش و بی اینکه به کسی بر بخورد چند حقی را بگیرند و چه اهمیتی دارد اگر در این بین خودشان احساس تحقیر و اهانت کنند؟ چه اهمیتی دارد که مدام فکر کنند پس این تحصیلات و جایگاه و تلاشهای اجتماعی همه هیچ وقتی پای مرد و زن بودن به میان می آید؟ که من هنوز باید از قیم و ولی خود اجازه بگیرم تا بتوانم حق سفر داشته باشم؟ مگر حرکت انسانها از حقوق حیاتی و طبیعی شان نیست؟
مدام از خودم می پرسم این قانون و این شرع و این همه باید و نباید های اخلاقی چرا به من به عنوان یک زن که می رسند همه چیز را واگذار می کنند؟ چرا پای احتیاط ره به میان می کشند؟ چرا یکباره همه نقدها برای من نسیه می شود و چرا همه چیز به تقلای خودم واگذار می شود؟ من چگونه شهروند با کرامتی هستم که هیچ حقی ندارم؟ من چگونه مادری با کرامت هستم که بهشت را زیر پایم می گذارند اما سهم من از کودکی که خواهم داشت هیچ است؟! من چگونه شریکی سالم و عاقل و بالغم که سهمم از شراکت در زندگی هیچ است و به جایش باید به سکه های طلایی دلخوش باشم که بازار برده فروشان را جلوی چشمم می آورد؟
حالا باز بگویید در این جامعه زن حرمت دارد! حالا مدام داد بزنید و روز زن را بیهوده جشن بگیرید و به مادران وعده های همه نسیه بدهید! اما به عمل که می رسد...
