گاهی اوقات درست در لحظه هایی که احساس می کنی همه چیز خوب و باشکوه است و حس می کنی همه چیز را خودت با توان و نیروی خودت به دست گرفته ای و هیچ چیزی جز شادی وجود ندارد و حادثه و اتفاق از آن همسایه است نه تو انگار که خدا آرام در گوشت زمزمه می کند که " ای انسان به چه چیزی به پروردگارت غره شدی؟!"
سه روز است ناگهان اتفاقی رخ داده که آنقدر یکباره و کاهنده است که انگار تمام عجز و ناتوانی انسان را به رخ می کشد! تمام لحظه های این سه روز تداعی لحظه های روزهای سنگین ۱۰ سال پیش بود که پشت درهای سخت بیمارستان قائم مشهد ایستاده بودیم و بر عجز و ناتوانی مان می گریستیم و... انگار فقط خدا بود که در تمام آن لحظات آرام و ساکت چشم در چشم نگاهمان می کرد و وعده می داد که جز خیر چیزی ارزانیتان نخواهم داشت! تمام لحظاتی که با چشمان به غایت باز می دیدیم که دیگر هیچ چیز نه قدرت و ثروت و نه شهرت و نه هیچ انسانی با هر مرتبه ای نمی تواند یاریمان کند و یادمان می امد که چه روزها که فکر کرده بودیم همه چیز در همین دستان ناتوان ماست! اما نبود...
به خاله ام گفتم فقط خودت را سبک کن و به دستان خدایی بسپار که همین نزدیکی است و جز خیر هیچ چیزی برایمان نیمی خواهد. اتفاق هر چه که باشد... می دانم که خودش خوب می داند. می دانم که تمام این شبها و روزها چشمش به آسمان بوده و می دانم که هیچ وقت به اندازه من بر پروردگارش نشوریده و غره نشده. اما این را هم می دانم که تا همه وجودت را به تسلیم وادار کنی و آنچه را به ظاهر شر می آید و به واقع سرشار از خیر است بپذیری جهادی سخت در پیش داری.
همه مان رویمان به آسمان است این روزها و فقط منتظریم تا لطف خدایی که درست در این لحظه ها هیچ کس جز او باقی نمی ماند مردی صبور و مهربان را همه مان بازگرداند. دوست دارم چشمانم را ببندم و وقتی باز می کنم صدایی شاد را بشنوم که می گوید همه چیز به خیر گذشته و آنوقت خوب گریه کنیم از شوق بلکه از این همه سنگینی این روزها کمی سبک تر شویم...
