همیشه با خودم فکر می کردم ازدواج بزرگ ترین ریسک زندگی یک انسان است و راستش وقتی دختران و پسران جوانی را می دیدم که خیلی سهل تر از آنچه من فکر می کردم ازدواج کرده بودند متعجب می شدم. مادرم همیشه می گوید ازدواج قسمت است و وقتی مقدر شده باشد اتفاق می افتد طوری که خودت هم متعجب می شوی! شاید ازدواج من و مهدی هم با آن همه کش و قوس های خاطره برانگیز و تلخ و شیرینش - و البته بیشتر شیرینش - بهترین نمونه این تقدیر و قسمت باشد. فکر میکنم مهدی هم مثل من گاهی که با خودش تنها می شود تمام این روزها را مرور می کند و گاهی هم مثل من احساس مبهمی احاطه اش می کند. ۱۰ روز از به هم پیوستن ما می گذرد و در میان همه هیاهوهای روزمره دور و برمان هر دو تلاش می کنیم خوب عمل کنیم و زندگی خوبی را بسازیم.
حالا بعد از ۲۶ سال تازه دارم یاد می گیرم که شریک شدن در بخشهایی از زندگی با کسی که دوستش داری مستلزم نگاه و بینش عمیقی است. این هم تجربه فصل دیگری از زندگی. به همین سادگی!

