تبليغاتX
زن و جامعه
 

از هفته پیش همین طور پشت سر هم خبرهای عجیب و غریب می آید و می رود. سقف می ریزد و پرونده یک زندگی تمام می شود و دزد به هرآنچه نداریم می زند و ... حالا بعد از این همه سرگیجه نشسته ام و فکر می کنم برای اینکه لحظه ای نا امنی این دنیا را فراموش کنم تا دلم می خواهد فیلم می بینم و بعدش تا دوست دارم وبگردی می کنم و نمی خوابم و نمی خوابم و... اما مگر می شود؟ بنجامین باتن را ذره ذره مزه مزه می کنم و چقدر خوب است برای نقاهت پس از این همه خستگی و دوباره دوشس را می گذارم و دلم وسط این همه عزا فراموشی می خواهد و می آیم و خودم را رها می کنم در این دنیای مجازی و برمی خورم به آخرین نوشته مریم نصر اصفهانی و یاد زنانگی از دست رفته مان می افتم و فکر می کنم چند وقت است فرصت نکرده ام جلو آینه بایستم و به همه شیارهای صورتم و همه چروکهای زیر چشمم که انگار هر روز بیشتر می شوند نگاه کنم و بعد یاد همه ترنم های همیشه دوست داشتنی می افتم و صدای سیاوش می پیچد و من فکر می کنم چقدر از این رنگ سیاه خسته ام و چقدر دلم عکس و تصویر می خواهد! مثل کسی هستم که لبریز شده. ظهر برای دل خودم و دلتنگی هایش خودم را یک دل سیر اشک مهمان کردم و باز فکر کردم کجای این دنیا ایستاده ام؟! لیوان چای را ذره ذره مزه مزه می کنم و فکر می کنم دغدغه های این روزهایمان چقدر پوچند وقتی می خوانم که شهروندی در نقد اتوبوسهای بی آر تی نوشته چرا درها از سمت چپ باز می شوند و این مدل در شان یک کشور اسلامی نیست! (رجانیوز) و لابد آن همه داد و فریاد و دعوا بر سر چند سانتی متر جا برای ایستادن و متلک گفتنهای هر روزه که زنان را چه به بیرون آمدن از خانه و هر روز تنگ تر شدن جای تو در این اجتماع سردرگم همه در شان یک کشور مسلمان است و باز ورق می زنم و می خوانم پلیس بلژیک به زنان با حجاب اجازه حضور نداده و باز یاد قوت گرفتن گشتهای ارشاد می افتم در این سوی دنیا و لابد ما که حق فکر کردن نداریم که اجبار اجبار است دیگر و بعد صدایی در گوشم می پیچد که ببین!همه مان آخرش  می رویم و جایمان یک تکه خاک است و روسری ات را بکش جلو و گردنت پیداست و من دلم می خواهد بفهمم چرا من همیشه باید فکر کنم که کاری کرده ام که قرار است این یک تکه خاک خوب فشارم بدهد؟

هذیان می گویم شاید! از تنهایی است و از این همه خستگی و آشفتگی این روزها و... به مهدی گفتم من هم بیایم دنبال ماشین و گفت محیط خیلی مردانه است! و من یادم آمد که همه این دنیا مردانه است و ما داریم به هر دری می زنیم تا لااقل دیده شدن گاه به گاه زنان چندان مایه تعجب و هراس نشود...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 14:44 |

با خودم فکر می کردم همه جا را مرتب می کنم، ساکم را می بندم و راهی می شوم. فکر می کردم امسال هم شب عید را می رویم تا با خاله و بچه ها باشیم و آنقدر می گوییم و می خندیم تا یادمان برود اتفاقی در آستانه وقوع است. گفتم آنقدر صبر می کنم و نمی روم تا... تا چه؟ نمی دانم! به مامان گفتم چرا همیشه علم پیروز می شود؟ معجزه کجاست پس؟! یاد شب بیرون آمدن بابا از زندان افتادم و معجزه را پیدا کردم. پس چرا حالا نیامد؟ چقدر امید، چقدر آرزو، چقدر عشق و ... و انتهای صدای خاله که گفتم می آیم تا همه با هم باشیم و گفت ببینیم خدا برایمان چه مقدر کرده! و حالا تقدیر خدا بر این جدایی قرار گرفته. بر عمری حسرت برای بچه ها! پسر خاله ام گفت حالا همدرد شدیم! من اما همدرد نمی خواستم. دوست داشتم فقط غم من باشد و هیچ کس این همه حسرت را به تجربه ننشیند. نشد! مامان بزرگ گریه کرد و گفت غلطک دنیا می چرخد و همه چیز را صاف می کند و ... اما همیشه هم صاف نمی شود انگار! به روزها و شبهای تنهایی فکر می کنم. به حالا که کم کم همه می روند سراغ کارشان ومی ماند تنهایی و دلتنگی و ... دستت به هیچ جا بند نیست. فقط منتظر یک رویا می مانی و وقتی می آید دلت باز می شود.

تمام این چند روز در بین تمام اشکها و غمها فکر می کردم نسل انسانهای خالصی که همه چیز را برای دیگران می خواستند نه برای خودشان چه با سرعت در حال اتمام است. فکر می کردم چند نفر مثل شوهر خاله من هر روز و هر شب دست همسرشان را بی هیچ واهمه و خجالتی بوسه باران کرده اند؟ چند نفر از حق زن بر شوهرش گفته اند و تمام و کمال به آن عمل کرده اند؟ داشتم فکر می کردم شوهر خاله ام هیچ ادعای روشنفکریش نمی شد. افتاده تر از آن بود که بگوید استاد دانشگاه است و... اما انسان بود. حتی در سخت ترین شرایط. حتی در بدترین اختلافات فکری و سیاسی. همیشه فکر کردم ما از زمین تا آسمان با هم متفاوتیم. اما هیچ وقت این تفاوت باعث جدایی نشد. حالا طوری دلم برایش تنگ شده. دلم برای همه برگه های امتحان تاریخ تنگ شده. دلم برای خودکار سبزو قرمز و نمره هایی که شب امتحان روی برگه ها می نشست تنگ شده. دلم برای توضیح دادنها و حوصله کردن ها تنگ شده. دلم برای شب عید پارسال و خانه خاله و تولد و خنده های شوهر خاله ام تنگ شده!

حالا همه ما مانده ایم اینجا و بی تاب و دلتنگ برای این همه صبوری و انسانیت و می پرسیم مگر تکرار می شود؟ 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 18:19 |