تبليغاتX
زن و جامعه
 

تلفن مدام زنگ می زند. آن طرف خط صدایی با حسرت می خواند: روزهای روشن خداحافظ...

دلم گرفته و یک دل سیر گریه می خواهم! انگار که همه روزهای پرغم برگشته اند...

روزهای روشن خداحافظ

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 14:51 |

 

یادم نمی آید بعد از روزهای پر شور خرداد ۷۶ و روزهای پر فراز و نشیب ۸ ساله اصلاحات در این ۴ ساله مکرر خودم را به روزنامه فروشی رسانده باشم تا روزنامه هر روز را اول وقت بگیرم که مجبور نباشم تا شب از این کیوسک به آن کیوسک دنبالش بدوم و آخرش هم بی نتیجه برگردم! نه اینکه علاقه ام به روزنامه خوانی را از دست داده باشم بلکه بیشتر به این خاطر که روزنامه خاصی نبود جز انگشت شمار روزنامه های اصلاح طلب که اگر لب به سخن باز می کردند بسته می شدند و همانها هم آنقدر از برکت حمایتهای مختلف گران شده بودند که با یک حساب سرانگشتی فکر می کردم در نهایت بی انصافی مطالب را یک روز دیرتر از روی سایت روزنامه می گیرم و متوسط ۱۳۰۰۰ تومان هزینه ماهانه روزنامه یا حتی نیمی از آن را صرف خرید معدود کتابهایی می کنم که چاپ می شوند یا نمی شوند و به چند برابر قیمت باید از دست دلالان فرهنگ درشان بیاوری!

حالا این روزها انگار که همه دوباره زنده شده اند. صبح زود قبل از هر کاری دم روزنامه فروشی صف مردم را می بینی که منتظرند تا روزنامه فروش روزنامه هایش را مرتب کند و آنها با اشتیاق و امید روزنامه شان را بگیرند و با بیم و امید همه تیترهایش را همان جا بخوانند و ته دلشان انتظار بکشند تا جمعه سرنوشت ساز بیاید! زنده شده ایم دوباره. امید در سراسر وجودمان ریشه دوانده انگار و چشم می کشیم تا شاید روزنه جبران همه این روزهای عجیب و غریب به رویمان گشوده شود با همه بیم و امید!

تیترهای روزنامه را میخوانم. دوباره می روم به روزهای خرداد ۷۶. دوباره با بیم و امید...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 10:25 |

 

نمی دانم اشکال از بلاگفاست یا از سرعت این شبکه کذایی که حدود یک ماه است هر چه می آیم تا دو خط بنویسم اما نمی شود! یا اخطار سرعت می دهد یا فعالا بلاگفا ایراد دارد و یا صفحه را نصفه و نیمه باز می کند اینقدر که همان دو خطی که آمده بودی بنویسی از یادت می رود و عطای این همه امکانات را به لقایش می بخشی و می روی پی کارت!

تازه از مشهد برگشته ایم و با اینکه این هفته حسابی سرم شلوغ بود و باید دو تا پروپوزال را به سرعت  برق و باد آماده می کردم اما هیچ احساس خستگی نمی کنم و کیفم کوک کوک است و اصلا همین است که بین همه کارهایم بالاخره بر این عذاب وجدان همیشگی استفاده از اموال و امکانات کاری غلبه کرده ام و آمده ام حرفهایی را که خیلی هم مهم نیستند اما دیگر دارند قلمبه می شوند یکجا بگویم و بروم تا هر وقت دیگری که بالاخره جمیع شرایط با هم رو به راه شد!

این روزها آنقدر رمان خوانده ام که حسابی حالم خوب است. از بامداد خمار شروع کردم و کمی حسرت خوردم که چرا همان موقع که چاپ شده بود بر حس دوری از هر آنچه درگیر های و هوست غلبه نکرده ام و سراغش نرفته ام. همیشه فکر می کردم از این دست رمانهای کم مایه عشقی است که حالا خواندن و نخواندنشان فرق چندانی به حالت ندارندو اصلا می توانی هر شب یک ورژن جدیدش را خودت برای خودت بگویی تا خوابت ببرد اما این طور نبود(اگر هم کسی با این نظر مخالف است نظرش را برای خودش نگه دارد چون فعلا هیچ حال جواب دادن به مخالفت را ندارم و دارم انرژیم را صرف بحث با مخالفان انتخابات و میرحسین می کنم!). بعد هم رفتم سراغ پدر آن دیگری و همین طور که توی قطار می خواندمش از خنده ریسه می رفتم و چون مثلا می خواستم بلند نخندم اشکم را حسابی درآورد آنقدر که فکر می کنم خانم کنار دستی ام که هیچ در وادی این حرفها نبود مدام زیر چشمی نگاهم می کرد و لابد فکرهایی هم به ذهنش می رسید که البته پای خودش و من مسئولش نیستم. بعدش هم سهم من را می خوانم و حسابی به پری نوش صنیعی غبطه می خورم با این گیرایی قلمش. بعدش هم حس می کنم که این داستان همه زنانی است که شوهرشان آنقدر غرق در مبارزه و ایده آلهایش هست که پاک فراموش کرده چشمهایی تا نیمه های شب به در مانده یا پای میز خوابش برده مگر این در باز شود و یم بار عطر با هم بودن توی فضا بریزد و بعد از خودم می پرسم یعنی این داستان مامان من هم هست؟ اما می دانم که هیچ وقت از خودش نمی پرسم و فقط بسنده می کنم به این دلخوشی کوچک که این اواخر بعد از ۱۶ سال ما بالاخره یک خانواده شده بودیم و چقدر خوش بودیم کنار هم با اینکه عمر روزهای خوش هیچ وقت پر دوام نبوده! کافه پیانو هم ناغافل به دستم رسید و دختر خاله گرامی هم کلی تعریفش را کرد و من هم سعی کردم دوباره بر آن حس فرار از هر آنچه مشهور می شود غلبه کنم که نکند چند سال بعد باز بگویم کاش زودتر خوانده بودمش! حالا درگیر حسهای مختلفم که وقتی یکی می پرسد کافه پیانو چطور بود نمی توانم دقیقا برایش توضیح دهم که با اینکه این همه از آن همه بدوبیراه جابه جا آمده در متن کلافه می شوم و دوستش ندارم اما چقدر کیف می کنم از آمدن  این گل گیسو و چقدر کیف دارد اگر بچه آدم مدام سوال کند آنقدر که آخرش فکر کنی باید فیلسوفی چیزی باشی تا از پس همه این سوالات بر بیایی! و بعدش یک دل سیر دلت بسوزد برای پری سیما و دست آخر هم بگویی چقدر صراحت داشتن در زندگی می تواند دلچسب باشد به خصوص وقتی می خواهی حست را به نزدیک ترین آدم های زندگیت بیان کنی بی آنکه فکر کنی اینها متعلق به حوزه خصوصی خصوصی است آنقدر که می شود در واقع ذهن خودت! و بعد هم هوس می کنی خودت یک کافه داشته باشی و تنگش هزار جور غذای سلامت هم بپزی و بدهی دست مردم مگر یک دلیل از هزار دلیل ایجاد سرطان از بین برود و تو هم برسی به لذت زندگیت! بعدش هم کلی خنده ام گرفت و البته خوشحال شدم که بالاخره یکی پیدا شد که مثل من معتقد باشد آدمها را آنقدر که می شود از روی انگشتانشان شناخت از هیچ چیز دیگری نمی شود و یاد محبوبه هم به خیر که کلی بخندد و بعد هم انگشتهایش را بگیرد جلویم که یالا بگو من چه جور آدمی هستم و من ماتم ببرد به این انگشتهای کوتاه و سفید مهربان و مادر و بپرسم که مگر در ۳۶ سال زندگی این انگشتها چه کرده اند که تا این حد خسته و چروکیده اند؟ 

خلاصه حال این روزهایم حسابی خوب است. رمان خواندنهای مداوم و فکر کردنها و وقت صرف کردنهای با خود و شب گردیها و آخر هفته های با مهدی که خودمان را به ضیافت دو نفره مان دعوت می کنیم  و لذت مرور روزهای با هم بودن و آن همه شوق مدام که برایشان جان می دهم باعث می شود که فکرکنم حالا فاصله من با خوشبختی فقط به اندازا بالا بردن دست و کشیدن انگشتهاست!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:30 |