تبليغاتX
زن و جامعه
 

صبح که باران می زند روی صورتت و کمی هم احساس لرزش می کنی از کمی سردی هوا یادت می افتد که در پایان تابستان سوزان امسال - و این همه حادثه و تلخی که آوار می شود روی سرت و شیرینی هایی که امیدوارت می کند به اینکه هنوز روزنه های امید کم نیستند - بالاخره کم کم پاییز زیبای ما از راه می رسد و بوی مهر همه فضای سینه ات را پر می کند. دلم یک آن پر می کشد برای روزهای دانشکده و نشستن زیر درختان حیاطش و ساعتها بحث کردن و خواندن.این روزها پر از بیم و امید است. مرکز مطالعات زنان به هرجایی شبیه است جز جایی برای زنان و طرح مباحثشان. همه طوری سر در گریبان فرو برده اند و طوری انگار همه مضطربند. رفت و آمدها و نگاهها از جنس دیگری است. خیلی از دوستانم دارند می روند. خیلی ها به صرافت افتاده اند که تا دیر نشده فکری کنند. من مات و مبهوت بین راهروهای همیشه دوست داشتنی دانشکده راه می روم و دلم پر می زند برای همه روزهایش حتی روز دفاع از پایان نامه که فکر می کردم چقدر تلخ است و نبود. دلم پر می کشد برای نشستن پشت میزهای دانشکده و سرو کله زدن با کتابهای آمار و جامعه شناسی و مطالعات زنان. دلم هوای بوی کتابهای کتابخانه را می کند و انگار می خواهم همه کتابها را باهم شروع کنم طوری که انگار وقتی نیست. می مانم بین احساسات متفاوت. بین جای خالی بچه های دانشکده علوم اجتماعی که مانده بودند تا بسازند و امیدشان پابرجا بود همیشه خدا و حالا... هر روز یک خبر تازه. هر چند تازه لفظ خوبی برای ناگواریها نیست. می مانم بین انواع حسهای متفاوت. بین تلاش برای رفتن یا صبر در ماندن و تلاش برای اثبات بودن. می مانم بین همه احساسات مبهم بی اعتمادی و هراسی که در کابوسهای شبانه تجلی می کنند.

کتابم را باز می کنم. هزار خورشید تابان را می خوانم و تاریخ افغانستان را. پایان نامه ام را ورق می زنم و فکر می کنم برای رهایی از همه احساسات بازدارنده باید حرکتی کنم. حتی در این همه تنگی.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 11:19 |
 

مرور که کرده بودم مطالب وبلاگم را با خودم قول و قرار گذاشتم که ننویسم تا وقتی صحبت ناامیدی ها و هجرانها و فراق ها و این روزهای دل تنگ جایش را بدهد به کمی امید و آینده ای روشن. اما نمی شود انگار یک روز صفحات اینترنت را باز کنی و شوکه نشوی از اخباری که مکرر می رسند و ناغافل بر سرت آوار می شوند!

بر ساحل سلامت سمیه توحیدلو را باز می کنم و شکایتش را می خوانم و روایتش را از اوین. می خوانم و جایی به حالش غبطه می خورم از این همه صبر و استقامت و نفس مطمئنه. از این دل نترس و اعتماد به خدایی که همین نزدیکی است. می خوانم تا می رسم به به یاد دوستان. و می خوانم نام تک تکشان را تا می رسم به نام فاطمه باباخانی و خواهر همسرش زهرا آزموده! فکر می کنم اشتباه گرفته ام. دوباره می خوانم و دوباره. مرور می کنم که آخرین بار فاطمه را کی دیده ام؟ خیلی قبل از ازدواجش با محسن آزموده که حالا انگار او هم در زندان است! چقدر تماس گرفت که هم را ببینیم و من فرصت نکردم که حتی درست و حسابی ازدواجش را تبریک بگویم! کی دیدمش؟ ۱ سال پیش؟ یا شاید حتی ۲ سال پیش؟روز دفاع پایان نامه ام آمدند و برایم یک شمعدان زیبا آوردند و من هنوز جلوی چشمم دارمش.حالا کجاست؟ اوین؟! مگر می شود؟ این دختر آنقدر ساده و صمیمی است که نمی دانم چه جرمی می تواند محکومش کند به انفرادی و حبس و بی خبری! هر چه به فاطمه فکر می کنم جز همین سادگی و جز صدایی که فروغ را شمرده شمرده می خواند چیزی به ذهنم نمی آید و اینکه فاطمه عصاره سادگی است و در عین حال کنجکاوی. شاید جرمش همین هاست. آگاهی در زمانه ای که ناآگاهی فضیلت است خود کم گناهی نیست. دلم گرفته. هیچ خبر دیگری نیست. هیچ صدایی هم. و فکر می کنم از ۲۵ خرداد تا امروز فاطمه کجاست؟!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:11 |