صبح که باران می زند روی صورتت و کمی هم احساس لرزش می کنی از کمی سردی هوا یادت می افتد که در پایان تابستان سوزان امسال - و این همه حادثه و تلخی که آوار می شود روی سرت و شیرینی هایی که امیدوارت می کند به اینکه هنوز روزنه های امید کم نیستند - بالاخره کم کم پاییز زیبای ما از راه می رسد و بوی مهر همه فضای سینه ات را پر می کند. دلم یک آن پر می کشد برای روزهای دانشکده و نشستن زیر درختان حیاطش و ساعتها بحث کردن و خواندن.این روزها پر از بیم و امید است. مرکز مطالعات زنان به هرجایی شبیه است جز جایی برای زنان و طرح مباحثشان. همه طوری سر در گریبان فرو برده اند و طوری انگار همه مضطربند. رفت و آمدها و نگاهها از جنس دیگری است. خیلی از دوستانم دارند می روند. خیلی ها به صرافت افتاده اند که تا دیر نشده فکری کنند. من مات و مبهوت بین راهروهای همیشه دوست داشتنی دانشکده راه می روم و دلم پر می زند برای همه روزهایش حتی روز دفاع از پایان نامه که فکر می کردم چقدر تلخ است و نبود. دلم پر می کشد برای نشستن پشت میزهای دانشکده و سرو کله زدن با کتابهای آمار و جامعه شناسی و مطالعات زنان. دلم هوای بوی کتابهای کتابخانه را می کند و انگار می خواهم همه کتابها را باهم شروع کنم طوری که انگار وقتی نیست. می مانم بین احساسات متفاوت. بین جای خالی بچه های دانشکده علوم اجتماعی که مانده بودند تا بسازند و امیدشان پابرجا بود همیشه خدا و حالا... هر روز یک خبر تازه. هر چند تازه لفظ خوبی برای ناگواریها نیست. می مانم بین انواع حسهای متفاوت. بین تلاش برای رفتن یا صبر در ماندن و تلاش برای اثبات بودن. می مانم بین همه احساسات مبهم بی اعتمادی و هراسی که در کابوسهای شبانه تجلی می کنند.
کتابم را باز می کنم. هزار خورشید تابان را می خوانم و تاریخ افغانستان را. پایان نامه ام را ورق می زنم و فکر می کنم برای رهایی از همه احساسات بازدارنده باید حرکتی کنم. حتی در این همه تنگی.

