این دیگر سومین پستی است که می نویسم و بعدش با یک شیفت دلیت می پرانمش. نمی دانم چرا احساس می کردم حتی نای حرف زدن هم ندارم. چند روز است مدام فقط می خوانم. از وبلاگ هایی که دوستشان دارم تا کتابهایی که گاهی خیلی زودتر از حد معمول تمام می شوند تا شهروند امروز که همیشه یک قسمتش می ماند برای روز مبادا و... اما باز دستم به نوشتن نمی رود. نه اینکه ننویسم، نه. می نویسم بعد فکر می کنم حوصله حرف زدن ندارم و اصلا که چی بیایم و کلی هم وراجی کنم و... خوب می پرانمش. دارم فکر می کنم نکند واقعا دارد بلایی سرم می آید؟!
اما حالا می خواهم بنویسم. نه برای اینکه الزاما حرفی برای گفتن دارم، نه. برای اینکه می خواهم صرفا طلسم این رخوت بد را بشکنم! همین جا هم می گویم اگر فکر می کنید حوصله هذیان خواندن ندارید از همین جا رها کنید و وقتتان را صرف کارهای مهم تر کنید!
1) از خانه که بیرون رفتم آنچنان باد خنکی می آمد (از همان ها که همیشه برایش کلی ذوق می کنم) که یک لحظه احساس کردم چه لذتی داشت اگر این یک وجب پارچه روی سرم نبود و تا می شد این خنکای دل انگیز می رفت بین موهایم و گوشهایم را خنک می کرد و ... پناه بر خدا! مگر خدای نکرده اینجا بلاد کفر است که...؟ اما برای دل خودم هم که شده فقط کمی گره روسری ام را شل کردم و به حد توان و ظرفیت این جامعه پر از حد و حدود و سانسور خودم را مهمان این خنکای دم بهار کردم! حالا که داشتم وبلاگ بهاره آروین را می خواندنم و روایتش از پرسپولیس را (هرچند ندیدمش هنوز) اما یک لحظه احساس کردم انگار من هم از همان دخترکان سرمست فیلم بودم امروز با این تفاوت که ... به این می گویند شوق ناقص!
2) چند روز پیش باز داشتم یک دلهره جدید و کلنجار رفتن با خود و تن زدن از وابستگی و ... را تجربه می کردم که گذارم افتاد به نوشته فروپاشی آرام یک زیبایی محض (لینکش در پیوندهای روزانه است). جالب بود برایم که کسی بیاید و دلشوره هایش را مو به مو توضیح دهد و تو دقیقا بدانی چه می گوید! نه فقط من. یقین دارم آنقدر خوب توصیف شده که اکثریت قریب به اتفاق همه ما فکر می کنیم خودمانیم که نوشته ایم و یا تایید می کنیم که چقدر به حس های بعضی اوقاتمان نزدیک است! این دیگر زن و مرد هم ندارد! انگار یک حس انسانی کاملا مشترک است که در تنهایی و ترس از کندن به آدمها دست می دهد!
3) داشتم نوشته های فهیمه خضرحیدری را می خواندم. درمورد پیاده راه رفتن نوشته بود و اینکه نیاز داشته تا راه برود و فکر کند! یک لحظه دلم خواست از دانشگاه بزنم بیرون و تا خانه پیاده بروم اما یاد دسته بندی متلکهای خیابانی و آزارهای برشمرده که افتادم عطای پیاده راه رفتن را به لقایش بخشیدم! بعدش هم یاد دیشب افتادم که 9 رسیدم خانه و ته دلم مدام می لرزید که نکند از پشت این درختهای کاج و این فضاهای به قول جرم شناسان گیج کننده ای که به همت شهرداری ایجاد شده یکی بیرون بیاید و... برعکس اینکه مهدی با نا باوری گاهی می گوید تو و ترس؟! اما من گاهی واقعا می ترسم! می ترسم از آدمهایی (و ببخشید از مردانی) که به همت نیروی همیشه در صحنه انتظامی آنقدر حق به جانب متلک می گویند و تنه می زنند و صدایشان را بلند می کنند و با ماشینهایشان آنچنان ترمز می کنند که بند بند وجودت می لرزد و بعد هم اگر مورد سوال قرار بگیرند لابد می گویند کرم از خود درخت است! حالا بیا و ثابت کن که درخت مربوطه خسته و کوفته از کار روزانه و دلزده از هزار و یک مساله و خسته از هزار در بسته فقط دارد خودش را می کشد تا به خانه برسد! اما به هر حال زن بودن که کم جرمی نیست! این خودش برای درخت بودن و کرم داشتن کافی است!
4) امروز که برای کاری رفته بودم بهزیستی و جلوی در منتظر یکی از دوستان بودم، دوباره یکی از شاهکارهای انسان دوستی و فداکاری را دیدم و تا همین الان هم به آن آدم بی ملاحظه بد و بیراه می گویم و کلی هم با خدا داد و بیداد کرده ام! یک پراید مشکی ایستاد و عقب ماشین یک خانم خیلی مرتب بود که داشت کرایه را حساب می کرد و بس که محکم بود و متین فکر کردم شاید یکی از کارمندان است! اما قبل از پیاده شدن راننده یک وسیله شبیه عصا اما با 4 پایه(اسمش را نمی دانم) برایش بیرون آورد و تازه فهمیدم از مددجویان بهزیستی است. طبق معمول مانده بودم که برای کمک بروم یا نه؟! که دیدم این آدم آنقدر محکم و توانا است که نباید شور و حس خوب استقلالش را با جلو رفتن بی مورد خراب کرد. اما می شد فهمید که به سختی ایستاده و راه می رود! خیلی طول نکشید که برگشت بیرون و خواست تاکسی بگیرد. یک تاکسی توقف کرد و این خانم هم داشت برایش توضیح می داد که کجا می رود که یک دفعه یک آقایی که به لطف خدا 4 ستون بدنش کامل بود از راه نرسیده آمد جلو و مسیر و قیمتی را گفت و... اصلا انگار نه انگار این خانم با چه زحمتی ایستاده کنار خیابان و اصلا انگار نه انگار که خیلی زودتر از او رسیده و دارد برای راننده توضیح می دهد. آنقدر حالم آنقدر بد شده بود که اگر راننده سوارش می کرد پتانسیلش را داشتم که چند تا کشیده توی صورتش بزنم تا شاید چشمهایش باز شود!(ببخشید که اینقدر خشنم اما این روزها واقعا عصبانیت هایشم در همین حد است).
5) انجمن اسلامی دانشکده هم یک همایش یک روزه برگزار کرد درباره موانع قانونی حقوق زنان که در جای خودش باید یک صحبت مفصلی با دوستان برگزار کننده داشت. چون خیلی عصبانیم فقط می گویم خیلی بهتر می شد از این فرصت استفاده کرد!
6) وقتی خیلی عصبانی هستم و می خواهم طوری سرخوش بازی دربیاورم مریام فارس و نانسی عجرم می گذارم با صدای قابل تحمل و ... این دفعه دارم فکر می کنم این عربها که ما هیچ قبولشان نداریم در خیلی چیزها تکلیفشان با خودشان خیلی روشن تر از ماست(خدای نکرده به حس ناسیونالیستی هیچ کس توهین نشود!) لا اقل حوزه هایشان را آنقدر خوب تفکیک کرده اند که هر کس می داند جایش کجاست و احتمالا به هم احترام هم می گذارند! آمار جرم و جنایتشان هم باید خیلی پایین تر از ما باشد(العاقل فی الاشاره).
7) دارم فکر می کنم شیفت دلیت را بگیرم یا...
+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت
20:10 |