تبليغاتX
زن و جامعه
 

صبح که باران می زند روی صورتت و کمی هم احساس لرزش می کنی از کمی سردی هوا یادت می افتد که در پایان تابستان سوزان امسال - و این همه حادثه و تلخی که آوار می شود روی سرت و شیرینی هایی که امیدوارت می کند به اینکه هنوز روزنه های امید کم نیستند - بالاخره کم کم پاییز زیبای ما از راه می رسد و بوی مهر همه فضای سینه ات را پر می کند. دلم یک آن پر می کشد برای روزهای دانشکده و نشستن زیر درختان حیاطش و ساعتها بحث کردن و خواندن.این روزها پر از بیم و امید است. مرکز مطالعات زنان به هرجایی شبیه است جز جایی برای زنان و طرح مباحثشان. همه طوری سر در گریبان فرو برده اند و طوری انگار همه مضطربند. رفت و آمدها و نگاهها از جنس دیگری است. خیلی از دوستانم دارند می روند. خیلی ها به صرافت افتاده اند که تا دیر نشده فکری کنند. من مات و مبهوت بین راهروهای همیشه دوست داشتنی دانشکده راه می روم و دلم پر می زند برای همه روزهایش حتی روز دفاع از پایان نامه که فکر می کردم چقدر تلخ است و نبود. دلم پر می کشد برای نشستن پشت میزهای دانشکده و سرو کله زدن با کتابهای آمار و جامعه شناسی و مطالعات زنان. دلم هوای بوی کتابهای کتابخانه را می کند و انگار می خواهم همه کتابها را باهم شروع کنم طوری که انگار وقتی نیست. می مانم بین احساسات متفاوت. بین جای خالی بچه های دانشکده علوم اجتماعی که مانده بودند تا بسازند و امیدشان پابرجا بود همیشه خدا و حالا... هر روز یک خبر تازه. هر چند تازه لفظ خوبی برای ناگواریها نیست. می مانم بین انواع حسهای متفاوت. بین تلاش برای رفتن یا صبر در ماندن و تلاش برای اثبات بودن. می مانم بین همه احساسات مبهم بی اعتمادی و هراسی که در کابوسهای شبانه تجلی می کنند.

کتابم را باز می کنم. هزار خورشید تابان را می خوانم و تاریخ افغانستان را. پایان نامه ام را ورق می زنم و فکر می کنم برای رهایی از همه احساسات بازدارنده باید حرکتی کنم. حتی در این همه تنگی.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 11:19 |
 

مرور که کرده بودم مطالب وبلاگم را با خودم قول و قرار گذاشتم که ننویسم تا وقتی صحبت ناامیدی ها و هجرانها و فراق ها و این روزهای دل تنگ جایش را بدهد به کمی امید و آینده ای روشن. اما نمی شود انگار یک روز صفحات اینترنت را باز کنی و شوکه نشوی از اخباری که مکرر می رسند و ناغافل بر سرت آوار می شوند!

بر ساحل سلامت سمیه توحیدلو را باز می کنم و شکایتش را می خوانم و روایتش را از اوین. می خوانم و جایی به حالش غبطه می خورم از این همه صبر و استقامت و نفس مطمئنه. از این دل نترس و اعتماد به خدایی که همین نزدیکی است. می خوانم تا می رسم به به یاد دوستان. و می خوانم نام تک تکشان را تا می رسم به نام فاطمه باباخانی و خواهر همسرش زهرا آزموده! فکر می کنم اشتباه گرفته ام. دوباره می خوانم و دوباره. مرور می کنم که آخرین بار فاطمه را کی دیده ام؟ خیلی قبل از ازدواجش با محسن آزموده که حالا انگار او هم در زندان است! چقدر تماس گرفت که هم را ببینیم و من فرصت نکردم که حتی درست و حسابی ازدواجش را تبریک بگویم! کی دیدمش؟ ۱ سال پیش؟ یا شاید حتی ۲ سال پیش؟روز دفاع پایان نامه ام آمدند و برایم یک شمعدان زیبا آوردند و من هنوز جلوی چشمم دارمش.حالا کجاست؟ اوین؟! مگر می شود؟ این دختر آنقدر ساده و صمیمی است که نمی دانم چه جرمی می تواند محکومش کند به انفرادی و حبس و بی خبری! هر چه به فاطمه فکر می کنم جز همین سادگی و جز صدایی که فروغ را شمرده شمرده می خواند چیزی به ذهنم نمی آید و اینکه فاطمه عصاره سادگی است و در عین حال کنجکاوی. شاید جرمش همین هاست. آگاهی در زمانه ای که ناآگاهی فضیلت است خود کم گناهی نیست. دلم گرفته. هیچ خبر دیگری نیست. هیچ صدایی هم. و فکر می کنم از ۲۵ خرداد تا امروز فاطمه کجاست؟!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:11 |

 

گوشی را بر می دارم و سلام می کنم. صدایش در گوشم می پیچد که می گوید سلام عمو جان! صدایش در گوشم می پیچد که حال همه را می پرسد. صدایش در گوشم می پیچد که با دلتنگی می گوید خدا بیامرزد پدرت را. صدایش در گوشم می پیچد که می گوید می خواهیم با دوستان بیاییم و... صدایش در گوشم می پیچد و اشک امانم نمی دهد. 10 سال این صدا مرتب آمده و 10 سال من چقدر ناغافل گوشی را بر داشته ام تا بگویی سلام عمو جان. حالا گوشی را که بر می داریم صدایی است که خبر می دهد. صدایی است که می گوید دیگر کسی تماس نمی گیرد تا بگوید عمو جان جای پدرتان خالی! صدایی است که می گوید 1ماه در بستر بوده اید و ما نمی دانستیم تا آتشمان بزند. صدایی می گوید که فاصله ها هیچ شده اند. صدایی می گوید که ناگهان چقدر زود دیر می شود. دلم گرفته و اشک امانم را بریده. دلم بیشتر از همیشه صدایتا ن را می خواهد تا بگوید عمو جان سلام. تا بگوید عمو جان با دوستان می آییم تا دور هم باشیم و من برای لحظه ای حتی فراموش کنم تمام شده روزهای هر شب با هم بودن و جلسات خانه به خانه. دلم صدایتان را می خواهد تا بگویم عمو جان تمام این 10 سال سرد و سنگین با صدای شما چقدر سبک می شد. که بگویم عید منتظر بودیم اما نشد. که بگویم اگر تماس نمی گرفتم تا بگویم سلام عمو جان بگذار به حساب شرم و خجالت. که بگویم ... چه؟ که دلم برایتان خیلی تنگ شده. که حالا دیگر با صدای گرفته نمی گویید دلمان برای پدرت تنگ شده. که حالا فاصله ها هیچ شده اند و باز ما مانده ایم و حسرت و دلتنگی و... که حالا هم دست و دلم نمی رود برای اینکه گوشی را بر دارم و به حمیده و وحیده و زینب تسلیت بگویم. که بگویم فاطمه خانم تنهایی سخت است اما باور کن که هست. که تمام نشده. که هر وقت دلت انقدر می گیرد که در و دیوار خانه انگار فشارت می دهند می آید و خودش می گوید که کنارتان است. و اصلا مگر می شود عموی مهربان روزهای کودکی و همه روزهای تنهایی حالا نباشد؟! دلم گرفته. برای دوری شما و دلتنگی همبازی های دوران کودکی و این سایه تلخ دوری بر سر همسرتان. برای دلتنگی مادری که حالا یک گوشه نشسته و مدام صدایتان می زند و... برای پسرانی که از امروز سنگینی بار تنهایی را به دوش می کشند و در خلوتشان دلتنگ یک لحظه دیدن دوباره تان می شوند.  فکرش را که می کنم دلم آتش می گیرد. کاش تلفن همین حالا زنگ بزند و شما باشید که می گویید سلام عمو جان! حالا بیشتر از همیشه دلم برای صدایتان تنگ است.

همیشه تسلیت گفتن برایم سخت ترین کار بوده. مگر می شود سخنی بگویی که تسلی خاطری باشد برای کسانی که در غم عزیزترینشان به سوگ نشسته اند؟ اما باید گفت. هر چند تلخ و سنگین.

این ضایعه جانسوز را خدمت خانواده داغدیده مهرآبادی تسلیت عرض نموده و برای آن مرحوم آرامش در جوار اولیا و بندگان صالح خدا و برای بازماندگان صبر جزیل و جمیل آرزومندیم.

از طرف خانواده ظریف جلالی

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:12 |
 

همین طور خبر می رسد. همین طور آمار می آید. همین طور عکس می رسد و همین طور صدای گریه است که رد گوش آدم می پیچد. مهلتی نیست که به شمارش برسد. حتی مهلتی نیست که به اشکهایت مهلت دهی به اندازه ۴۰ روز ببارند بلکه سبک شوی.

می گذرد این روزهای سرد و سنگین هم و سیاهی اش  می ماند به... می گذرد این روزها هم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 14:47 |
 

امروز را روز تو خوانده اند؛ سالروز میلاد عدالت را در تیره روزگار بی عدالتی! حالا به فکر فرو می روم وقتی می گویند خوشا به حالت که نیستی تا این زمانه بی های و هوی لال پسند را ببینی! با همه آنکه می دانم اگر بودی چه رنجها که به جان همیشه بی تابت می ریخت باز دلم پر می کشد برای یک لحظه حس کردن نفسهایت تا شاید این درد بی درمان جدایی یک لحظه امانم دهد...

امروز روز توست. برای من هر روز روز توست. هر روز که به پشت سرم نگاه می کنم و با افتخار می گویم پدرم اسیر زر و زور و تزویر نشد.

برای من هر روز روز توست... روزت مبارک. هر روزت مبارک بابا...

----------------------------------------------------------------------------------------

و نام محمد نسل در نسل میراث ماست. و تو محمد این خانواده و محبت این خانواده ای! یادت هست؟ سالها گذشته و تو برای خودت مردی شده ای! کنارم که می ایستی باور نمی کنم همان کودک بازیگوش سالهای پیشی شاید بس که زود بزرگ شدی!

حالا نشسته ام و در آستانه 20 سالگیت فکر می کنم که مرد امروز همان برادر کوچک بازیگوش است بی کم و کاست و من چقدر دلم هوایش را کرده!

روزت مبارک...

----------------------------------------------------------------------------------------

 روزگار آدم را می چرخاند و می چرخاند و می رساند جایی که باید باشد! ما را به هم رساند. من را به تو و تو را به من تا مرد زندگیم باشی. تا دستت را که می گیرم پر شوم از حس امنیت و آرامش. تا قرار بگیرم میان این همه بی قراری.

امروز روز توست. هر روز که در خاطرم هستی روز توست. برقرار باشی عزیز دل و روزت مبارک...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 15:55 |
 

تلفن مدام زنگ می زند. آن طرف خط صدایی با حسرت می خواند: روزهای روشن خداحافظ...

دلم گرفته و یک دل سیر گریه می خواهم! انگار که همه روزهای پرغم برگشته اند...

روزهای روشن خداحافظ

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 14:51 |

 

یادم نمی آید بعد از روزهای پر شور خرداد ۷۶ و روزهای پر فراز و نشیب ۸ ساله اصلاحات در این ۴ ساله مکرر خودم را به روزنامه فروشی رسانده باشم تا روزنامه هر روز را اول وقت بگیرم که مجبور نباشم تا شب از این کیوسک به آن کیوسک دنبالش بدوم و آخرش هم بی نتیجه برگردم! نه اینکه علاقه ام به روزنامه خوانی را از دست داده باشم بلکه بیشتر به این خاطر که روزنامه خاصی نبود جز انگشت شمار روزنامه های اصلاح طلب که اگر لب به سخن باز می کردند بسته می شدند و همانها هم آنقدر از برکت حمایتهای مختلف گران شده بودند که با یک حساب سرانگشتی فکر می کردم در نهایت بی انصافی مطالب را یک روز دیرتر از روی سایت روزنامه می گیرم و متوسط ۱۳۰۰۰ تومان هزینه ماهانه روزنامه یا حتی نیمی از آن را صرف خرید معدود کتابهایی می کنم که چاپ می شوند یا نمی شوند و به چند برابر قیمت باید از دست دلالان فرهنگ درشان بیاوری!

حالا این روزها انگار که همه دوباره زنده شده اند. صبح زود قبل از هر کاری دم روزنامه فروشی صف مردم را می بینی که منتظرند تا روزنامه فروش روزنامه هایش را مرتب کند و آنها با اشتیاق و امید روزنامه شان را بگیرند و با بیم و امید همه تیترهایش را همان جا بخوانند و ته دلشان انتظار بکشند تا جمعه سرنوشت ساز بیاید! زنده شده ایم دوباره. امید در سراسر وجودمان ریشه دوانده انگار و چشم می کشیم تا شاید روزنه جبران همه این روزهای عجیب و غریب به رویمان گشوده شود با همه بیم و امید!

تیترهای روزنامه را میخوانم. دوباره می روم به روزهای خرداد ۷۶. دوباره با بیم و امید...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 10:25 |

 

نمی دانم اشکال از بلاگفاست یا از سرعت این شبکه کذایی که حدود یک ماه است هر چه می آیم تا دو خط بنویسم اما نمی شود! یا اخطار سرعت می دهد یا فعالا بلاگفا ایراد دارد و یا صفحه را نصفه و نیمه باز می کند اینقدر که همان دو خطی که آمده بودی بنویسی از یادت می رود و عطای این همه امکانات را به لقایش می بخشی و می روی پی کارت!

تازه از مشهد برگشته ایم و با اینکه این هفته حسابی سرم شلوغ بود و باید دو تا پروپوزال را به سرعت  برق و باد آماده می کردم اما هیچ احساس خستگی نمی کنم و کیفم کوک کوک است و اصلا همین است که بین همه کارهایم بالاخره بر این عذاب وجدان همیشگی استفاده از اموال و امکانات کاری غلبه کرده ام و آمده ام حرفهایی را که خیلی هم مهم نیستند اما دیگر دارند قلمبه می شوند یکجا بگویم و بروم تا هر وقت دیگری که بالاخره جمیع شرایط با هم رو به راه شد!

این روزها آنقدر رمان خوانده ام که حسابی حالم خوب است. از بامداد خمار شروع کردم و کمی حسرت خوردم که چرا همان موقع که چاپ شده بود بر حس دوری از هر آنچه درگیر های و هوست غلبه نکرده ام و سراغش نرفته ام. همیشه فکر می کردم از این دست رمانهای کم مایه عشقی است که حالا خواندن و نخواندنشان فرق چندانی به حالت ندارندو اصلا می توانی هر شب یک ورژن جدیدش را خودت برای خودت بگویی تا خوابت ببرد اما این طور نبود(اگر هم کسی با این نظر مخالف است نظرش را برای خودش نگه دارد چون فعلا هیچ حال جواب دادن به مخالفت را ندارم و دارم انرژیم را صرف بحث با مخالفان انتخابات و میرحسین می کنم!). بعد هم رفتم سراغ پدر آن دیگری و همین طور که توی قطار می خواندمش از خنده ریسه می رفتم و چون مثلا می خواستم بلند نخندم اشکم را حسابی درآورد آنقدر که فکر می کنم خانم کنار دستی ام که هیچ در وادی این حرفها نبود مدام زیر چشمی نگاهم می کرد و لابد فکرهایی هم به ذهنش می رسید که البته پای خودش و من مسئولش نیستم. بعدش هم سهم من را می خوانم و حسابی به پری نوش صنیعی غبطه می خورم با این گیرایی قلمش. بعدش هم حس می کنم که این داستان همه زنانی است که شوهرشان آنقدر غرق در مبارزه و ایده آلهایش هست که پاک فراموش کرده چشمهایی تا نیمه های شب به در مانده یا پای میز خوابش برده مگر این در باز شود و یم بار عطر با هم بودن توی فضا بریزد و بعد از خودم می پرسم یعنی این داستان مامان من هم هست؟ اما می دانم که هیچ وقت از خودش نمی پرسم و فقط بسنده می کنم به این دلخوشی کوچک که این اواخر بعد از ۱۶ سال ما بالاخره یک خانواده شده بودیم و چقدر خوش بودیم کنار هم با اینکه عمر روزهای خوش هیچ وقت پر دوام نبوده! کافه پیانو هم ناغافل به دستم رسید و دختر خاله گرامی هم کلی تعریفش را کرد و من هم سعی کردم دوباره بر آن حس فرار از هر آنچه مشهور می شود غلبه کنم که نکند چند سال بعد باز بگویم کاش زودتر خوانده بودمش! حالا درگیر حسهای مختلفم که وقتی یکی می پرسد کافه پیانو چطور بود نمی توانم دقیقا برایش توضیح دهم که با اینکه این همه از آن همه بدوبیراه جابه جا آمده در متن کلافه می شوم و دوستش ندارم اما چقدر کیف می کنم از آمدن  این گل گیسو و چقدر کیف دارد اگر بچه آدم مدام سوال کند آنقدر که آخرش فکر کنی باید فیلسوفی چیزی باشی تا از پس همه این سوالات بر بیایی! و بعدش یک دل سیر دلت بسوزد برای پری سیما و دست آخر هم بگویی چقدر صراحت داشتن در زندگی می تواند دلچسب باشد به خصوص وقتی می خواهی حست را به نزدیک ترین آدم های زندگیت بیان کنی بی آنکه فکر کنی اینها متعلق به حوزه خصوصی خصوصی است آنقدر که می شود در واقع ذهن خودت! و بعد هم هوس می کنی خودت یک کافه داشته باشی و تنگش هزار جور غذای سلامت هم بپزی و بدهی دست مردم مگر یک دلیل از هزار دلیل ایجاد سرطان از بین برود و تو هم برسی به لذت زندگیت! بعدش هم کلی خنده ام گرفت و البته خوشحال شدم که بالاخره یکی پیدا شد که مثل من معتقد باشد آدمها را آنقدر که می شود از روی انگشتانشان شناخت از هیچ چیز دیگری نمی شود و یاد محبوبه هم به خیر که کلی بخندد و بعد هم انگشتهایش را بگیرد جلویم که یالا بگو من چه جور آدمی هستم و من ماتم ببرد به این انگشتهای کوتاه و سفید مهربان و مادر و بپرسم که مگر در ۳۶ سال زندگی این انگشتها چه کرده اند که تا این حد خسته و چروکیده اند؟ 

خلاصه حال این روزهایم حسابی خوب است. رمان خواندنهای مداوم و فکر کردنها و وقت صرف کردنهای با خود و شب گردیها و آخر هفته های با مهدی که خودمان را به ضیافت دو نفره مان دعوت می کنیم  و لذت مرور روزهای با هم بودن و آن همه شوق مدام که برایشان جان می دهم باعث می شود که فکرکنم حالا فاصله من با خوشبختی فقط به اندازا بالا بردن دست و کشیدن انگشتهاست!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:30 |

 

گفته بودم بهار فصل من است! فصلی که به دنیا می آیم و تازه می شوم. هر چه ۲۴ فروردین آمدم تا بنویسم بلاگفا باز نشد! این هم کادوی تولد. دریغ بهانه های کوچک خوشبختی. حالا با تاخیر تولد من و این صفحه مجازی است که دربرگیرنده است و دوستش دارم. حالا هر دو متولد شدیم دوباره !

روز تولدم مهدی و بچه ها آنچنان غافلگیرم کردند که تا یک ربع نمی توانستم باور کنم و بعدش هم کلی هیجان و حسهای دوست داشتنی بود که آمد و خستگی همه روزهای گذشته را با خودش برد. صبح داشتم فکر می کردم اگر چشم از زندگی ات چپ کنی طوری دچار فراموشی می شوی که یادت می رود همه روزها و لحظه هایی که الان داری آرزوهای روزهای گذشته ات بوده اند که خدا بی سر و صدا همه را تمام و کمال آورده و گذاشته در بهترین نقطه زندگیت و تو آنقدر غرق مشغله های روزمره شده ای که پاک یادت رفته اصلا چه می خواستی و برای چه چیزی آنقدر با سروصدا بالا و پایین پریده ای!

شروع کرده ام به خواندن کارهای اریک فروم. هرچند دیر اما همین که شروع کرده ام اتفاق مبارکی است. خواندن هنر بودن را وسط همه دعواهای انتخاباتی و خبرهای آشفته و مشغله های هر روزه به همه توصیه می کنم. البته اگر از چالش با خود و زندگی تان گریزانید این کتاب فقط آشفته تان می کند اما اگر واقعا فکر می کنید هدفهای زندگی تان چندان روشن و محرک نیستند بهتر است اول این کتاب را بخوانید تا با دو نوع رویکرد و نگاه به زندگی آشنا شوید و آگاهانه انتخاب کنید که می خواهید از چه پنجره ای همه رویدادهای زندگی تان را رصد کنید! در حین خواندن گاهی به دورترین لحظه های زندگی تان برمی گردید و گاهی درگیر این حقیقت تلخ می شوید که تا به حال خیلی جاها به بیراهه رفته اید. هنر بودن راهی است که اگر بتوانیم فرابگیریم و پیدایش کنیم همیشه از زندگی رضایت خواهیم داشت و هیچ چیزی نمی تواند مانع جدی برای حرکتمان محسوب شود. این هم هدیه بهاری این روزها با اندکی تاخیر...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 11:11 |

 

همیشه روزهای بهار را دوست دارم. همیشه بهار فصل من است. هر سال در بهار به دنیا می آیم و هر سال تازه می شوم. هر بهار خستگی هایم را دور می ریزم و پر از بوی خوش همه گلهای بهاری می شوم. هر لحظه بهار را با نفس های عمیق به درون می کشم و با هر قطره باران جان می گیرم. بهار فصل من است. فصلی که همه چیزو همه کس خوب می شود و نو می شود و همه چیز دوباره جان می گیرد.

مطلب قبلی را که می خواندم احساس می کردم همه تنم درد می کند! چقدر خسته بودم انگار. حالا اما بعد از شش ماه پر از بالا و پایین یک هفته را رفتم مشهد و تا توانستم مهمانی و گشت و گذار و اولین سفر متاهلی را تجربه کردیم. حالا حس می کنم خستگی ۱ سال از تنم بیرون رفته و فکرم آزاد آزاد است تا هر کاری دوست دارم انجام دهم. کلی کتاب با خودم آوردم تا دوباره شروع کنم به خواندن. کلی یادداشتهای سالهای قبل تا مرورشان کنم. اما قبلش دوباره می خواهیم از باقی مانده تعطیلات هم استفاده کنیم و سری هم به گلپایگان و شاید اصفهان بزنیم. سفر آن هم در بهار  روحم را تازه می کند.

سال نو مبارک. روزگارتان شاد و بر وفق مراد. تنتان سلامت و ....

ایام را مبارک باد از شما

مبارک شمایید

ایام می آید تا به شما مبارک شود!

                                       شمس تبریزی

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 15:3 |
 

از دیشب دارم فکر می کنم وقتی حتی فرصت سر زدن به وبلاگ را پیدا نمی کنم آیا لازم است وجودش جایی را در این فضای مجازی تنگ کند؟!

این روزها آنقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت چک کردن میل ها را هم نداشتم. رکورد ۵۰۰ و اندی میل را هم شکستم. هیچ سایت خبری و روزنامه ای نخواندم! هیچ اخباری را کامل گوش نکردم. فقط رفتم و آمدم و نامه نوشتم. بالای سر عمله و بنا ایستادم و با جمعی از دوستان دویدیم تا کارگاه آشنایی با حقوق خانواده به سلامتی و با دل خوش برگزار شود. در این وانفسا تنها اتفاق خوش دیدن دکتر صادقی بود بعد از ۱سال و اندی و گپ و گفت هول هولکی و... که همین هم غنیمت است. مثلا قرار بود با خواهران مطالعات زنان هر ماه دور هم جمع شویم که انگار وصال نمی دهد! همین که خانه ام سامان بگیرد و فرشها را از قالی شویی بیاورند فراخوان می دهم که دور هم جمع شویم بلکه از ملال این روزها کمی کم شود! هر چند ملال این روزها مگر تمامی دارد؟ درست نشسته ام جایی که هر روز یک مورد جدید دل آدم را از جا می کند. اختلافات خانوادگی حالا شده شیرین ترین بخش ماجرا! تلخی هایش این فشار اقتصادی هر روز بیشتر از دیروز است که یک خانواده را برای ۲۰۰ هزار تومان خرج عمل بچه شان مستاصل می کند. تلخی اش دیدن بچه ای است که در باران مثل سیل از آسمان جاری کفش تابستانی پوشیده و پدرش سرگرم انواع بی پایان مواد مخدر است. تلخی اش سرایت همه انواع آسیبهاست به همه خانواده هایی که دور و برت هستند. دیدن دوستانت است که سعی می کنند پنهان کنند همه زندگیشان دارد در هم می پیچد اما گاهی نمی شود.

تلخی ها زیاد است اما در جهان سوم همه مان یاد گرفته ایم که به دنبال بهانه های کوچک خوشبختی باشیم و صورتمان را تا می شود با سیلی سرخ نگه داریم. یاد می گیریم که تفریحمان این باشد که غذای شبمان را بر داریم و به خانه هم برویم و خدا را شکر کنیم که اوضاع و احوال از این بدتر نیست. مدرن تر هم شده ایم و هر روز برای هم ایمیل ها و پاورپوینت های امیدبخش با عکس های زیبا می فرستیم تا شاید کمی معنای امید و زیبایی را حس کنیم و البته یاد گرفته ایم که هیچ وقت نپرسیم عکسها مال کجای دنیاست و حتی در اعماق ذهنمان به خودمان بقبولانیم که اینها واقعی نیست! واقعیت همین کوچه ها و خیابان ها و دویدنهای هر روزه است. واقعیت این است که اول ماه یک روزش را خوشحال باشی که در آمدی داری و بعد همه روزها و لحظه ها را بشماری و بخواهی زود تمام شود تا سر ماه برسد و یادت برود پولهایت چه سریع تمام می شود! تازه وقتی می خواهی غر بزنی باید به خودت یادآوری کنی که تو با وجود همه رکودها هنوز این شانس را داری که جزء طبقه متوسط جامعه باشی و برای خرید یک مرغ لاغر و بیجان هزار بار پولهایت را نشماری و آخرش به بال و گردن و پای مرغ قناعت نکنی!

این حال این روزهای ماست. هنوز مساله را جنسیتی نکرده ام و هنوز از دسته گلهای هر روزه آقایان که برای زنان فرستاده می شود نگفته ام. مساله عندالمطالبه و عندالاستطاعه را که می دانیم! هفته پیش کلی هم از درد زنان در راهروهای دادگاه و کلی احکام پر افتخار شنیدیم و دست آخر هم قاضی دادگاه خانواده گفت که کمر ما زیر بار مسائل خانواده در دادگاهها خم شده و همه می خواهند طوری از دادگاه خانواده فرار کنند!

همین. آمده بودم خودم را خالی کنم و بروم تصمیم بگیرم بمانم یا بروم!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 13:22 |
 

مهدی امروز می گوید در مورد همه چیز می نویسی. از لبخند مونالیزا تا یک بچه که در خیابان... می دانم هر روز همه خبرهای غزه را مو به مو می خواند. درست برعکس من! و می دانم که به قول خودش موضوع فلسطین یکی از موضوعاتی است که همیشه پیگیری می کند. باز هم عکس من! و می دانم همین که آدم هر روز این همه تصاویر درد آور را ببیند دوست دارد جایی داد بزند که مگر دنیا در مقابل این همه فجایع کور است؟ این را هم می دانم که جنگ است دیگر(به قول خیلی ها) و حلوا هم پخش نمی کنند! اما باز هم می دانم که بعضی جنگها بدجوری ناجوانمردانمه است و قربانیانش درست افرادی هستند که هیچ گناهی ندارند! در مقابل این همه دانسته هیچ وقت نتوانستم بفهمم چطور عده ای دستور جنگ صادر می کنند؟ نتوانستم درک کنم چطور می شود برای قتل انسانها تصمیم گرفت؟ نمی توانم بفهمم چطور می شود کسی به خودش اجازه می دهد جان آدمی را و حق حیاتش را بگیرد؟ 

من زیاد اخبار غزه را و هیچ جنگی را دنبال نمی کنم چون احساس ناتوانی می کنم. چون هر بار خودم را جای تک تک آدمهای که می بینم می گذارم و بعد می بینم طاقتش را ندارم. این ۱۸ روز اخیر شاید فقط ۲ ساعت از حوادث غزه را دیده باشم اما به اندازه چندین و چند شب کابوس و بهت و ناباوریش را تجربه کرده ام! غزه کشور من نیست اما همین که ته دلم می لرزد از اتفاقاتش حس می کنم هنوز آدمم و حس هایی ته دلم هست.

آمده بودم که فقط ۲ خط بنویسم و بگویم برای مادران و کودکان غزه که این همه طولانی شد و می خواستم بگویم حتی یادم نیست این چیزی که در ذهنم می کوبد شعر است؟ کجا شنیدمش؟ و یا حتی شاعرش کیست؟ و حتی نمی دانم دقیقا همین است یا نه! اما حس می کنم همه ناباوری همه بازماندگان غزه را در خودش دارد:

باور نمی کنم آن سرو سربلند

در تنگنای بستر خویش آرمیده است...  

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 20:50 |

فکر می کنم هیچ وقت پیش نیامده بود که تا این حد برنامه های زندگیم در هم پیچیده شود و در واقع درست وسط یک زندگی کاملا بی برنامه بایستم! هر چند در این یکماهه اخیر تنها برنامه همواره پا برجایم این بوده که به عنوان مدیر داخلی و در واقع در چند نقش همزمان در موسسه خرد زندگی کار کنم و در واقع فرصت تجربه خیلی چیزها را برای خودم فراهم کنم. خرد زندگی  بالاخره بعد از یک سال دویدن و تلاش کردن افتتاح شد تا شاید روزنه امیدی برای زنان و کودکان جنوب شهر تهران باشد. در همین یکماهه آنقدر وقایع تلخ و شیرین را از سر گذرانده ایم که گاهی فکر می کنم باید به قول دکتر شادی طلب همه را روزنگار بنویسیم و حفظ کنیم. حالا گاهی احساس می کنم در محیط آکادمی و در بین کتابهای سراسر تئوری گاهی چقدر آدم از این واقعیت مات و تیره زندگی هر روزه خیلی از آدمها و به خصوص خیلی از زنها و کودکان دور می افتد و گاهی هم فکر می کند دنیا همانی است که ما می بینیم! حالا چند مدتی است که دنیا را از نگاه مادری می بینم که آنقدر از زندگی سختش به ستوه آمده و آنقدر انواع آزارهای روحی و جسمی بر سرش آوار شده که از کودکانش دست شسته و حتی طاقت یک لحظه همراهیشان را در این مهمانخانه سراسر پرمحنتش ندارد! حالا چند گاهی است که دنیا را از نگاه کودکی می بینم که آنقدر با ولع با اسباب بازیهای کهنه و قدیمی بازی می کند که انگار بهشت را یکجا به پایش ریخته ای و بین بازیش با محبت به تو می گوید چقدر دلم برایت تنگ شده بود هرچند هیچ روزی پیش از این با هم نبودیم! حالا هر روز دنیا را از نگاه زنان و مردانی می بینم که حس می کنند به آخر خط رسیده اند و هیچ راهی برای ادامه زندگی مشترک ندارند و تنها مسیر پیش پایشان دادگاه است! حالا با همه حرفهای همه قاضیان دنیا را نگاه می کنم که دغدغه شان تحکیم بنیاد خانواده است اما برایش راهکاری جز به تاخیر انداختن این واقعه نمی یابند!

این روزها هر روز که سوار اتوبوس های بی آر تی می شوم یک ساعتی به همه کسانی فکر می کنم که اسمشان در دفتر پذیرش است و پرونده شان در فایل کنار من و هر روز چند بار مرورشان می کنم و بیشتر هراس سراپای وجودم را فرا می گیرد و این دغدغه آرامم نمی گذارد که حرکتهای فردی برای حل معضلات این جامعه به ظاهر زیبای فریبنده کافی نیست.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

یلدای امسال را برای اینکه با خیلی ها همراه باشیم دیشب برگزار کردیم. کمتر شبی تا به حال برایم لطف شبی مثل دیشب را داشت. احساس کردم مهدی و خانواده اش و همه کسانی که همراهمان بودند با همه محبتشان این بهترین را ساخته بودند. امیدوارم عمر زندگیمان و عمر شادیهای هر روزه مان به درازی شب یلدا و عمر غمها و سختی ها و کدورتهایمان به کوتاهی روز آخر پاییز باشد. فکر می کنم به خاطر همه همراهیها و مهربانیهای مهدی باید سپاسگذار باشم و به خاطر چیزی که خودش می داند عذر خواه... 

                                                         

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 19:4 |

 

یک سرما خوردگی بی هوا و کشدار گریبانم را گرفت و خانه نشینم کرد باز! با این همه نگذاشتم چندان بطالت سراغم را بگیرد و پرنده خارزار را از نیمه گذراندم و برنامه خواندن این دست رمانها را تا حدی عملی ساختم آن هم به لطف کتابخانه پر از کتاب مالی و حسابداری مهدی که این کتاب از معدود رمانهایش بود. داستان با اینکه رگه های خیالش از واقعیتش بیشتر است و بعضی جاها چندان منطقی به نظر نمی رسد- لااقل در زمان و مکان ما- اما آنقدر نقاط قوت دارد - به خصوص در توصیف مکانها و حرکتها و جزیی ترین مسائل به خصوص طبیعی- که آدم را به دنبال خودش می کشد.

نمی دانم چرا جایی که داشت توصیف مکانی به غایت سبز و پر درخت را می کرد یاد کوچه ای در خیابان خواجه عبدالله تهران افتادم و روزهای دانشگاه علامه و گشتهای عصرانه با ندا و گاهی آمنه و سعیده و جمیله و... که چقدر دلم برای بودنشان تنگ شده! حالا همه سراغ زندگی را گرفته ایم و تازه می فهمیم چقدر جریان زندگی هایمان از هم فاصله داشته و چه روزهای نابی را کنار هم سر کرده ایم. یاد تمام برگهای پهن درختان خیابان رودخانه می افتم و بوی نم خاک بعد از ظهر و یک رگبار بی وقفه پاییزی که سراپایمان را خیس می کرد و عین خیالمان نبود و...

نوزاد تازه متولد شده ندا را که نگاه می کردم با خودم فکر می کردم یک روز برایش از خیلی روزهای با هم بودن تعریف می کنیم و او گوش می کند اما نمی دانم همه با هم بودنهای ما را هم حس می کند؟!

پ.ن. برای یک کار داوطلبانه در زمینه مشاوره خانواده نیاز داریم به کارآموزان دوره وکالت و یا وکلای خانواده ای که تمایل به این نوع کارها دارند و مددکاران اجتماعی. اگر کسی مایل است یا کسانی را می شناسد لطفا در قسمت کامنتها بنویسد و پست الکترونیک هم بدهد. ممنونم! 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 18:5 |
نمی دونم چرا ۳ روزه نمی تونم وبلاگ رو باز کنم! فکر میکنم فقط مشکل من هم نیست. نمیدونم چه طور می تونم درستش کنم. کمی صبر...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 14:51 |
 

بالاخره آمد. انگار که تمام سال آدم تا یاد ربنای دم افطار می کند هوش از سرش می رود و هوس همین گرسنگی دم افطار به سرش می زند. حالا هوا می خواهد گرم باشد یا سرد! تازه حالا فهمیده ام هیچ فرقی نمی کند. اگر مهمان باشی و مهمانی را دوست داشته باشی دیگر زمستان و تابستانش فرقی نمی کند. کارکردش؟! همین که همه مان سر یک سفره می نشینیم. یادم می آید روزهایی را که یقین داشتم پدرم افطار را حتمادر خانه هست و چه ذوقی داشت! همین که همه خانواده می گویند و می خندند و سحرها حتی خواب آلوده کنار سفره می نشینند خودش کلی می ارزد به همه روزهای همین طور از سر روزمرگی رفته تمام سال. همین که مامان می آید به عشق بودن کنار هم هر ساله خودش کلی صفا دارد. چقدر دلم گرفته بود روزی که فکر می کردم با ازدواج و دوری حالا همین دلخوشی هر سال کنار یک سفره بودن و محو نماز خواندن مامان شدن را از دست می دهم- هرچند اشتباه می کردم- و حالا اما از فردا به برکت همه این روزهای مانند عید همه دور هم جمع می شویم. با هم حرف می زنیم. می رویم و می آییم تا فراموش نکنیم کسانی را داریم که باید گاهی کنارشان بنشینیم و چند کلمه ای گپ بزنیم!

امسال قرآن نخواندم. راستش حس کردم نمی خواهم طوطی وار دوره کنم- هرچند هیچ سالی این کار را نکردم- اما می خواهم یکبار دیگر همه مطالبی را که سال گذشته برایم مهم آمده بود مرور کنم و بیشتر فکر شاید!

مهدی هم که امسال شده عضو جدید خانواده و من هم که خانواده ام وسیع تر شده و هر دو داریم تجربه می کنیم روزهایی را که همه خاطره می شوند. روزهای خوبی است...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 19:38 |
 

از وقتی از مشهد برگشته ایم و مهدی رسما به اعضا خانواده اضافه شده تا امروز که مدام می نشستم و با خودم هزار جور فکر و خیال می کردم هیچ کس این حس پنهان را به خوبی خانم دکتر تشخیص نداده بود. از 7 صبح که مهدی از خانه می زد بیرون تا 12-11 خودم را در تخت نگه می داشتم و به زور می خواستم به خودم بفهمانم که این همه بی انگیزگی و کسالت و اصلا بهتر است اسمش را دقیقا بگذارم سر درگمی به خاطر خستگی پشت سرگذاشتن یک نامزدی مفصل و پر از دوندگی است.

مهدی مدام سفارش می کرد که سر خودت را گرم کن و فکری به حال روزهایت بکن. بخوان و بنویس و ... من هم انگار که فکر بکری به سرم زده باشد مثل یک کدبانوی درست و حسابی – که بازی کردن نقشش به هیچ جای شخصیتم نمی آید – سبد خرید را برداشتم و دست خواهر کوچک و البته کدبانوی عزیز را گرفتم و رفتم تا خرید ماه رمضان و پر کردن یخچال و فریزر خالی و استقبال از آمدن مامان و مهمان بازی! اما حالا با همه وجودم احساس می کنم چیزی که به خودت تحمیل می کنی، به نوعی بازی اش می کنی یا حتی چند صباحی از آن احساس لذت هم می کنی، در دراز مدت نمی تواند هیچ جوری آدم را راضی کند. 3 روز بود که سردرد داشتم و چسبیده بودم به تخت. شبها خوابم نمی برد و گاهی تا خود صبح هزار جور فکر و خیال می کردم درباره آینده و برنامه های مختلفم. مهدی هم تمام سعی اش را می کرد که تشویقم کند به انجام یک کار جدید یا شروع درس خواندن برای دکترا؛ تا امروز که بالاخره دکتر انگار که خودم را به وضوح به خودم نشان داد و دردم را یادآوری کرد که تو دچار یک شک شده ای. این مدل شوک برای بعضی خوب است و برای بعضی بد – و البته یادآوری کرد که ان شاء الله شک شما از آن تکان های خوب است- و البته هست و درست در وسطش ایستاده ای! و هر چه هم خوب باشد به نوعی تکان خوردن است. افتادن و قرار گرفتن در یک مرحله تازه زندگی که تا آدم بیاید و مرورش کند و درکش کند زمان می برد. و یادم انداخت که دو هفته است برگشته ام اما به زندگی عادی برنگشته ام. در خانه مانده ام و مثلا سر خودم را شلوغ کرده ام و یادم آورد که این در خانه ماندن و حبس کردن خود با روحیه تو جور در نمی آید و ...

با همه اینها این اتفاق تکان دهنده فرصت تازه ای بوده تا آخر هفته ها را با مهدی بیرون برویم و قدم بزنیم و از خودمان حرف بزنیم. به هم نزدیک تر شویم و از خیلی از لحظه ها در میان این همه مشغله و گرفتاری های روزمره لذت ببریم. با اقوام جدیدمان آشنا شویم و برنامه های مدل جدید زندگی مان را مرور کنیم و ....

خدا را شکر از برکت کار جدید مهدی و قرار گرفتن درفضای جدید انگار مهدی این حال و هوا و این کلافگی را تجربه نمی کند. اما من طوری گیجم و انگار همه زندگی به شکلی مبهم جلوی چشمم می آید و می رود و انگار که باید برای همه چیز دقیق فکر و برنامه ریزی کنم. این را هم می شود گفت سندروم پس از ازدواج! – ایمان بعد از دفاعش واژه سندروم پس از دفاع را اختراع کرده بود و من هم این واژه را اقتباس کردم با اجازه-  یعنی افتادن در نوعی تعلیق در صورتی که پس از انجام یک کار مهم برنامه دقیقی برای بعدش نداشته باشی که البته باید هر چه زودتر خودت را از آن رها کنی و خودت را به زندگی واقعی و کارهای اصلی ات برسانی. همین است که دوباره یک برنامه مختصر زده ام کنار تخت و فهرست کارهای معوقه را هم زده ام رویش.

پ. ن 1. این چند روز پر از تبنلی و بی انگیزگی مهدی بود که با همه خستگی اش امیدوار نگهم داشته که شرایط این طور نمی ماند. از امروز به بعد هم باز مهدی می ماند و من، وقتی که به خانه می رسد و باید تازه با یک آدم پر از حرف و غر و البته ایده های جورواجور که از صبح منتظرش نشسته مواجه شود:)

پ. ن 2.  همین جا هم به همه مطالعات زنانی های عزیز اعلام می کنم برای در آمدن از این حس از هر نوع تجمع و گردهم آیی و دور هم نشستن و برنامه ریختنی استقبال می کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 19:3 |

 

بالاخره تمام شد! اعتیاد که شاخ و دم ندارد. همین که وقتی ۱ ماه دسترسی ات به این دنیای مجازی ناغافل قطع می شود و غافلگیرت می کند و رشته همه کارها از دستت می رود خودش نوعی اعتیاد است دیگر! آن هم برای من که حتی دستور پخت خیلی از غذاهایی را که بلدم از اینترنت در می آورم و تا آدرسی را می خواهم کارم به اینجا می افتد و اکثر خبرها را هم از اینترنت می گیرم و ایمیلم هم که دیگر داشت می ترکید ! از وبلاگ و نوشتن هم که دیگر نباید گفت. بالاخره قبض ۱۲۲ هزار تومانی - بخوانید پول زور بابت استفاده از اینترنت هوشمند - را با هزار آه و افسوس - آن هم در این بیکاری و تورم و بی پولی و... - پرداخت کردم و حالا انگار همین که دسترسی مهیا شده حال من هم بهتر است. انگار که از گیجی و سردرگمی درآمده ام. کلی موضوع برای جستجو توی نوت های موبایلم گذاشته ام. کلی سایت خبری را باید زیر و رو کنم و خلاصه تا چند روز مطلب ذخیره شده روی دسک تاپ بگذارم. انگار که زندگی بدون این وسایل ارتباطی پاک مختل می شود!

از همه کسانی که تبریک گفته بودند صمیمانه سپاسگزارم و برایشان آرزوی خوشبختی دارم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 14:31 |
 

همیشه با خودم فکر می کردم ازدواج بزرگ ترین ریسک زندگی یک انسان است و راستش وقتی دختران و پسران جوانی را می دیدم که خیلی سهل تر از آنچه من فکر می کردم ازدواج کرده بودند متعجب می شدم. مادرم همیشه می گوید ازدواج قسمت است و وقتی مقدر شده باشد اتفاق می افتد طوری که خودت هم متعجب می شوی! شاید ازدواج من و مهدی هم با آن همه کش و قوس های خاطره برانگیز و تلخ و شیرینش - و البته بیشتر شیرینش - بهترین نمونه این تقدیر و قسمت باشد. فکر میکنم مهدی هم مثل من گاهی که با خودش تنها می شود تمام این روزها را مرور می کند و گاهی هم مثل من احساس مبهمی احاطه اش می کند. ۱۰ روز از به هم پیوستن ما می گذرد و در میان همه هیاهوهای روزمره دور و برمان هر دو تلاش می کنیم خوب عمل کنیم و زندگی خوبی را بسازیم.

حالا بعد از ۲۶ سال تازه دارم یاد می گیرم که شریک شدن در بخشهایی از زندگی با کسی که دوستش داری مستلزم نگاه و بینش عمیقی است. این هم تجربه فصل دیگری از زندگی. به همین سادگی! 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 8:52 |
 

این روزها آنقدر درگیر امور مختلف - البته خدا را شکر از نوع خیرش انگار - هستم که چند روز است حتی فرصت نشستن پشت کامپیوتر و کارهایی از این دست را پیدا نکرده ام! دلم دیگر خیلی تنگ شده بود. به خصوص که مدام با خودم دوره می کردم که لااقل دو سه نوشته اخیر همه زا نوع ناله و نا امیدی است انگار! هرچند هنوز هم اوضاع عمومی چندان امیدوار کننده نیست پس می ماند دلخوشی های کوچک و ایجاد تحولات بزرگ در زندگی!

شاید کودکانه به نظر برسد یا نامعقول اما من تقریبا همه تصمیمات بزرگ زندگیم را تنها در یک لحظه خیلی کوتاه و درست با شنیدن صدای دلم می گیرم و تا به حال هم پشیمان نشده ام. درست مثل خواندن مطالعات زنان یا تغییر دانشگاه یا اصلا آمدن به تهران و خیلی چیزهای دیگر و حالا هم درست در یک لحظه به حرف دلم گوش می کنم و یک تصمیم بزرگ دیگر! همین.

اینها همه بهانه است برای آمدن اینجا و نوشتن و اینکه حس کنی هنوز هستی و زندگی هم مثل همه این سالها و قرنها و هزاره ها جریان دارد بدون هیچ توقفی... 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 0:5 |

"وقتی می بینم موهایش بیرون آمده و آرایش کرده دلم ریش می شود! از عاقبتش می ترسم. خدایی هست آخر. ما اعتقاد داریم. حدودی داریم. اما حالا لااقل خیالم راحت است که شوهر دارد و من دیگر مسئول نیستم. شوهرش می داند و فردای قیامت! مسئولیتش از دوش من برداشته شده لااقل!"

اصلا گمان نکنید اینها حرفهای یک آدم عاصی است در مورد دختری که بی بند و بار است! این حرفها در مورد دختری است که فقط خواسته کمی خودش باشد. گاهی بر حسب اتفاق و نه تعمدا موهایش بیرون آمده و آرایشش به رژ لبی ملایم که تشخیصش مشکل است خلاصه شده! اینها مهم نیست شاید. مهم این است که این دختر انگار هیچ چیزی نیست! تحصیل کرده است که باشد. عقل دارد که دارد. تشخیص می دهد که بدهد. تا در خانه پدر است باری است بر دوش مادر و پدر، و شوهر که از راه می رسد مسئولیتش با دیگری است! دو روز است دارم فکر می کنم خودش کجا ایستاده؟ و از تصور اینکه در بهترین حالت ممکن نیمی از زنان این مملکت و شاید خیلی از زنان دور و بر من اینگونه فکر و عمل می کنند قلبم تیر می کشد!

سه روز است دارم فکر میکنم این پوسته دینی تفرقه برانداز کجای زندگی ما و این آدمها را درست کرده؟ دینی که سردمدارانش در همین سیمای حکومتی به نقل از پیامبر می گویند بهترین زنان کسی است که نه مردی را دیده باشد و نه مردی او را دیده باشد! (شبکه قرآن ، مرحوم آیت الله مجتهدی، 15 خرداد87) و طبق معمول چون مساله زنان است از هیچ مرد و زن عالمی صدایی بلند نمی شود که آخر اگر پیامبر این حرف را می زند چرا دخترش در انظار ظاهر می شود و چرا سلمان از اهل بیت دخترش می شود و چرا خودش با زنان گفت و گو می کند و ... و اصلا پس بهترین مردان کیست؟! و همه گوش می کنند و همه سمعا و طاعتا می شوند و من مدام قلبم تیر می کشد تمام این چند روز احمقانه را و مدام داد می زنم و مدام دور می شوم از کسانی که دوستشان دارم انگار و آنها با آنکه از جنس من هستند و با انکه دوستم دارند انگار اما چقدر دورند و مبهم و من چقدر گنگم این روزها وقتی خودم را در میان این همه حرف و آدم گم می کنم و آرزو می کنم کاش جایی بودم که خودم به مذهب فکر می کردم نه کسی به جای من! جایی بودم که مذهبم چک نمی شد و ملاک قضاوت این چند تار مو نبود و آدمهایش بیش از آنکه به پرده نشینی فکر کنند ، به فکر می اندیشیدند! که مگر یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بهتر نیست؟! قلبم تیر می کشد که در این همه نا امنی چاره کار زنان این مملکت خانه نشینی تشخیص داده می شود و خودشان می گویند حالا که جامعه تا این حد نا امن است پس مصلحت آن است که در خانه ات بمانی تا آسیب نبینی و باز حقیقت به پای این مصلحت دروغین ذبح می شود و باز تو باید صدایت را حبس کنی و دم بر نیاوری که اگر من هم انسانم چرا به اندازه جنس مخالفم که از قضا او هم انسان است حق ندارم؟! بیایید آب پاکی را روی دست همه مان بریزید لااقل و مثل خیلی ها بگویید زن آدم نیست و طفیلی مرد است و از پهلوی چپ او! بیایید مثل امام محمد غزالی جرات داشته باشید و حرف دلتان را بزنید! لااقل اینقدر منت این همه حرمت و کرامت دروغینی را که به زنان می دهید بر سرشان آوار نکنید!

قلبم تیر می کشد و احساس خفگی می کنم وقتی می شنوم که مادرانی دخترانشان را به پای این مصلحت های دروغین ذبح شرعی می کنند و برایشان هلهله می کنند تا مسئولیت را از دوششان بردارند و ... و این دختران...قلبم تیر می کشد.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 12:21 |

از یک هفته مانده به عید شال و کلاه کردیم و رفتیم به زادگاهمان که می گویند ریشه در آن داریم! به لطف این همه جنب و جوش امسال مامان از زیر بار خانه تکانی شانه خالی کردیم و خانه تکانی اینجا را هم که از خستگی موکول کردیم به همین روزهای بعد از عید و... حالا فکرش را بکنید که با کلی برنامه و طبق معمول با کلی دفتر و دستک می روی به این خیال که کمی کارهای عقب مانده را سر و سامان بدهی اما زهی خیال باطل! انگار نه انگار که می شود زمانی هم برای خود داشت در این روزها. از آن همه رفت و آمد فشرده مانده برای هر اول سال بگیر تا شلوغی مشهد و ماندن در ترافیکهای عجیب و غریب که به یمن ابتکارات عجیب تر شهرداری که انگار تمام شدنی هم نیست و هر روز بیشتر هم می شود و سرعت خفه کننده این همه خودرو و راننده آموزش دیده اما فاقد فرهنگ رانندگی و این همه عجله برای نمی دانم چه تنها چیزی که مدام به یادم می آمد خطوط اول آهستگی میلان کوندرا بود که مدام در ذهنم می پرسید "چرا لذت آهستگی از میان رفته است؟"مگر آهستگی چه ایرادی دارد که آدمها تا این حد عجله می کنند؟ عجله در دید و بازدید، عجله در حرکت، عجله در حرف زدن و ... همه چیز از سر تکلیف. از سر تکلیف روز اول عید باید 4 جا بروی و تند تند حرف بزنی و تعارف کنی و بعد بکوبی تا آن سر شهر تا 15 دقیقه جای دیگری بنشینی و به دروغ بگویی به یاد شما هم بوده ایم. یا همه انگار آمده اند تا از سر تکلیف به سفر رفته باشند و روزی سه بار زیارت بروند و به آینه ها و کاشی ها و چلچراغها خیره شوند و وسط عید گریه کنند و بعد به خودشان بگویند عجب سال پر برکتی!

"کسی که تماشاگر پنجره خداوند است دچار ملال نمی شود و سعادتمند است. در جهان ما آسودگی به بیکارگی تبدیل شده و فرق میان این دو بسیار است: فرد بیکاره مایوس است. دچار ملال است و همواره به دنبال تحرکی است که کم بودنش را احساس می کند"! و تمام عید در زادگاه من این ملال موج می زد و این یاس و این تحرک از سر ملال روحت را در حسرت آسودگی و آهستگی تشنه نگه می داشت!

به شخصه رفت وآمدها را دوست دارم اما نه از این جنس رفت و آمد از سر وظیفه و تکلیف را. دوست داشتم بعد از یکسال کنار دایی جان می نشستم و برایش می گفتم چقدر در یکسال گذشته به یادش بوده ام یا مامان بزرگ را بیشتر می دیدم و باز از همه چیزهایی حرف می زد که خاطره شده است و یا دوستانی را که بعد از مدتها شب آخر ماندنم دیدم با آسودگی و آهستگی بیشتری می دیدم از جنس دیدن شبهای جلساتی که ساعتش از نیمه می گذشت.... به هرحال سهم ما از این همه خوبی همین حسرت آهستگی است! 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |

سال نو مبارک.

بعد از ۲ هفته دوری از تکنولوژی امروز فقط آمدم تا تبریک بگویم و بهترین ها را برای همه آرزو کنم.دلشاد باشید.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 13:37 |

این دیگر سومین پستی است که می نویسم و بعدش با یک شیفت دلیت می پرانمش. نمی دانم چرا احساس می کردم حتی نای حرف زدن هم ندارم. چند روز است مدام فقط می خوانم. از وبلاگ هایی که دوستشان دارم تا کتابهایی که گاهی خیلی زودتر از حد معمول تمام می شوند تا شهروند امروز که همیشه یک قسمتش می ماند برای روز مبادا و... اما باز دستم به نوشتن نمی رود. نه اینکه ننویسم، نه. می نویسم بعد فکر می کنم حوصله حرف زدن ندارم و اصلا که چی بیایم و کلی هم وراجی کنم و... خوب می پرانمش. دارم فکر می کنم نکند واقعا دارد بلایی سرم می آید؟!

اما حالا می خواهم بنویسم. نه برای اینکه الزاما حرفی برای گفتن دارم، نه. برای اینکه می خواهم صرفا طلسم این رخوت بد را بشکنم! همین جا هم می گویم اگر فکر می کنید حوصله هذیان خواندن ندارید از همین جا رها کنید و وقتتان را صرف کارهای مهم تر کنید!

1)      از خانه که بیرون رفتم آنچنان باد خنکی می آمد (از همان ها که همیشه برایش کلی ذوق می کنم) که یک لحظه احساس کردم چه لذتی داشت اگر این یک وجب پارچه روی سرم نبود و تا می شد این خنکای دل انگیز می رفت بین موهایم و گوشهایم را خنک می کرد و ... پناه بر خدا! مگر خدای نکرده اینجا بلاد کفر است که...؟ اما برای دل خودم هم که شده فقط کمی گره روسری ام را شل کردم و به حد توان و ظرفیت این جامعه پر از حد و حدود و سانسور خودم را مهمان این خنکای دم بهار کردم! حالا که داشتم وبلاگ بهاره آروین را می خواندنم و روایتش از پرسپولیس را (هرچند ندیدمش هنوز) اما یک لحظه احساس کردم انگار من هم از همان دخترکان سرمست فیلم بودم امروز با این تفاوت که ... به این می گویند شوق ناقص!

2)      چند روز پیش باز داشتم یک دلهره جدید و کلنجار رفتن با خود و تن زدن از وابستگی و ... را تجربه می کردم که گذارم افتاد به نوشته فروپاشی آرام یک زیبایی محض (لینکش در پیوندهای روزانه است). جالب بود برایم که کسی بیاید و دلشوره هایش را مو به مو توضیح دهد و تو دقیقا بدانی چه می گوید! نه فقط من. یقین دارم آنقدر خوب توصیف شده که اکثریت قریب به اتفاق همه ما فکر می کنیم خودمانیم که نوشته ایم و یا تایید می کنیم که چقدر به حس های بعضی اوقاتمان نزدیک است! این دیگر زن و مرد هم ندارد! انگار یک حس انسانی کاملا مشترک است که در تنهایی و ترس از کندن به آدمها دست می دهد!

3)      داشتم نوشته های فهیمه خضرحیدری را می خواندم. درمورد پیاده راه رفتن نوشته بود و اینکه نیاز داشته تا راه برود و فکر کند! یک لحظه دلم خواست از دانشگاه بزنم بیرون و تا خانه پیاده بروم اما یاد دسته بندی متلکهای خیابانی و آزارهای برشمرده که افتادم عطای پیاده راه رفتن را به لقایش بخشیدم! بعدش هم یاد دیشب افتادم که 9 رسیدم خانه و ته دلم مدام می لرزید که نکند از پشت این درختهای کاج و این فضاهای به قول جرم شناسان گیج کننده ای که به همت شهرداری ایجاد شده یکی بیرون بیاید و... برعکس اینکه مهدی با نا باوری گاهی می گوید تو و ترس؟! اما من گاهی واقعا می ترسم! می ترسم از آدمهایی (و ببخشید از مردانی) که به همت نیروی همیشه در صحنه انتظامی آنقدر حق به جانب متلک می گویند و تنه می زنند و صدایشان را بلند می کنند و با ماشینهایشان آنچنان ترمز می کنند که بند بند وجودت می لرزد و بعد هم اگر مورد سوال قرار بگیرند لابد می گویند کرم از خود درخت است! حالا بیا و ثابت کن که درخت مربوطه خسته و کوفته از کار روزانه و دلزده از هزار و یک مساله و خسته از هزار در بسته فقط دارد خودش را می کشد تا به خانه برسد! اما به هر حال زن بودن که کم جرمی نیست! این خودش برای درخت بودن و کرم داشتن کافی است!

4)      امروز که برای کاری رفته بودم بهزیستی و جلوی در منتظر یکی از دوستان بودم، دوباره یکی از شاهکارهای انسان دوستی و فداکاری را دیدم و تا همین الان هم به آن آدم بی ملاحظه بد و بیراه می گویم و کلی هم با خدا داد و بیداد کرده ام! یک پراید مشکی ایستاد و عقب ماشین یک خانم خیلی مرتب بود که داشت کرایه را حساب می کرد و بس که محکم بود و متین فکر کردم شاید یکی از کارمندان است! اما قبل از پیاده شدن راننده یک وسیله شبیه عصا اما با 4 پایه(اسمش را نمی دانم) برایش بیرون آورد و تازه فهمیدم از مددجویان بهزیستی است. طبق معمول مانده بودم که برای کمک بروم یا نه؟! که دیدم این آدم آنقدر محکم و توانا است که نباید شور و حس خوب استقلالش را با جلو رفتن بی مورد خراب کرد. اما می شد فهمید که به سختی ایستاده و راه می رود! خیلی طول نکشید که برگشت بیرون و خواست تاکسی بگیرد. یک تاکسی توقف کرد و این خانم هم داشت برایش توضیح می داد که کجا می رود که یک دفعه یک آقایی که به لطف خدا 4 ستون بدنش کامل بود از راه نرسیده آمد جلو و مسیر و قیمتی را گفت و... اصلا انگار نه انگار این خانم با چه زحمتی ایستاده کنار خیابان و اصلا انگار نه انگار که خیلی زودتر از او رسیده و دارد برای راننده توضیح می دهد. آنقدر حالم آنقدر بد شده بود که اگر راننده سوارش می کرد پتانسیلش را داشتم که چند تا کشیده توی صورتش بزنم تا شاید چشمهایش باز شود!(ببخشید که اینقدر خشنم اما این روزها واقعا عصبانیت هایشم در همین حد است).

5)      انجمن اسلامی دانشکده هم یک همایش یک روزه برگزار کرد درباره موانع قانونی حقوق زنان که در جای خودش باید یک صحبت مفصلی با دوستان برگزار کننده داشت. چون خیلی عصبانیم فقط می گویم خیلی بهتر می شد از این فرصت استفاده کرد!

6)      وقتی خیلی عصبانی هستم و می خواهم طوری سرخوش بازی دربیاورم مریام فارس و نانسی عجرم می گذارم با صدای قابل تحمل و ... این دفعه دارم فکر می کنم این عربها که ما هیچ قبولشان نداریم در خیلی چیزها تکلیفشان با خودشان خیلی روشن تر از ماست(خدای نکرده به حس ناسیونالیستی هیچ کس توهین نشود!) لا اقل حوزه هایشان را آنقدر خوب تفکیک کرده اند که هر کس می داند جایش کجاست و احتمالا به هم احترام هم می گذارند! آمار جرم و جنایتشان هم باید خیلی پایین تر از ما باشد(العاقل فی الاشاره).

7)      دارم فکر می کنم شیفت دلیت را بگیرم یا...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 20:10 |
دارم فکر می کنم مگر افسردگی شاخ و دم دارد؟ مگر افسرده ها قیافه خاصی دارند که ما نداریم؟ مگر نمی شود آدم دانشجو باشد و فرهیخته باشد و جوان باشد و امید آینده این خاک هم باشد و آنوقت افسردگی هم داشته باشد؟اصلا مگر اوضاع و احوال آنقدر بر وفق مراد است که عجیب باشد کسی حال و روز خوبی نداشته باشد؟

چند روز است دارم عمیقا فکر می کنم نه تنها لایه باریک و لاغر روشنفکران و فرهیختگان و دانشجویان که انگار همه مردم طوری افسرده و پرخاشگر شده اند. دیگر کم کم احساس می کنم اگر یک روز از در خانه ات بیرون رفتی و چند تا کتک کاری جانانه و فحش کشیدن به تمام شخصیت و وجود آدمها را به کرات مشاهده نکردی می شود گفت روز عجیبی بوده! همه توی همه صفها مدام ناله می کنند. همه تا قیمت کرایه تاکسی را می بینند غر زدنشان شروع می شود و  راننده های تاکسی هم از قبل آماده اند تا حق همه را کف دستشان بگذارند. همه در خودشان فرو می روند و به یک گوشه خیره می شوند و این روزها خیلی ها حتی شاید خود ما به خودمان که می آییم داریم بدجوری بلند بلند با خودمان حرف می زنیم. کمی که به نوشته هایمان دقت کنیم و کمی که به اوج خود سانسوری این روزهایمان و شاخ و شانه کشیدن از ما بهتران برایمان که نگاه کنیم شاید بشود آهسته گفت اوضاع اصلا سالم نیست! این شیوه زندگی نورمال و انسانی نیست! پس می شود کمی نگران بود از بابت روزهای آینده.

حالا که کتاب آینده آزادی فرید زکریا را زمین گذاشته ام دارم فکر می کنم در چه شرایط امیدوارکننده ای می توانستم خوانده باشمش و نخواندم و حالا فقط دوست دارم جایی گیرش بیاورم و بپرسم قصد ندارد نظراتش را در مورد ایران آن هم با این اوضاع و احوال کمی دستکاری کند؟!

جدی نگیرید. فشار این روزها بیش از حد می شود گاهی. آنقدر که دیگر این خنکای نزدیک بهار هم نمی تواند کاری کند!هر چند یا باید راکد ماند یا باید راهی باز کرد...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 10:11 |

 

بالاخره دستم به این تکنولوژی رسید اما باز هم نیمه کاره! این ویروس جدیدی که آمده سراغ کامپیوترم پاک کلافه ام کرده. اما خودمانیم نبود این تکنولوژی هم گاهی بد نیست. سبب خیر هم می شود گاهی. فعلا افتاده ام به جان یکی دو کتاب انگلیسی در باب خانواده و یک کتاب هم به نام تحقیق فمینیستی در تئوری و عمل. گاهی فکر می کنم ما در حوزه آکادمیک هنوز خیلی راه داریم تا به نگاه جنسیتی برسیم و عکس برخی دوستان که شاید  بر این عقیده باشند که نگاه جنسیتی دیگر نخ نما شده من معتقدم که اولا ما هنوز به صورت کاملا علمی به این نگاه نرسیده ایم و ثانیا در کنار همه نگاهها و زوایای دید دیگر در دنیایی که همه مناسباتش تا امروز بر اساس دیدگاههای مردانه و از زاویه دید مردان بوده هنوز نیاز داریم تا یک بار هم بسیاری از متغیرها را از دیدگاه جنسیتی تبیین کنیم هرچند کاملا می پذیرم که نگاه جنسیتی به تنهایی و بدون حضور در کنار سایر دیدگاهها نا کارآمد و حتی عقیم است اما در عین حال معتقدم در ایران امروز و در شرایط فعلی برای ما که مطالعات زنان را به عنوان حوزه علاقه و دغدغه مان انتخاب کرده ایم چندان عجیب و بی جهت نخواهد بود که دید جنسیتی را درنگاهمان پررنگتر کنیم. نگاههای دیگر را هم می توانیم داشته باشیم هرچند بقیه دوستان این مهم را به خوبی انجام می دهند. به اضافه اینکه باز هم معتقدم بسیاری از زنان به ویژه در حوزه سیاست علاوه بر همه هزینه های معمول هزینه زن بودن و قوی بودن را در مقام یک زن به روشنی می پردازد. کافی است نگاهی به تحلیل های هر روزه درمورد این افراد بیندازید. این فشار و پرداخت هزینه تنها به این حوزه های عمومی هم محدود نمی شود. کافی است نگاهی به خانه هایمان بیندازیم و دریابیم به محض اینکه به عنوان یک زن کمی بیشتر مطالبه می کنید همه چیز از حالت عادی خارج می شود و به همه صفتهای عجیب و غریب مزین می شوید. با همه اینها نظرات دوستانی که همچنان فکر می کنند دنیای خوبی هست که در آن آنقدر رو به جلو حرکت می کنیم که دیگر تا این حد نگاه جنسیتی نخ نما شده است کاملا محترم است.

به هر حال این روزها با این سرما و برفی که طبق معمول پاک خانه نشینم می کند فرصت خوبی است تا فکر کنم روزهای آینده را چطور باید بگذرانم. به اضافه سرک کشیدن های گاه و بیگاه در حوزه مشاوره و روان شناسی که دارد منجر به اخذ تصمیمات عجیب و غریبی مثل خواندن یک رشته موازی یا دوم می شود. توصیه می کنم در جستجوی پیشرفته گوگل بعضی کارگاههای جنسیتی در هند را هم جستجو کنید و اگر می توانید تامین هزینه کنید با مبلغی ناچیز حتی به صورت آن لاین از آنها استفاده کنید.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 20:32 |
 

این روزها که می گذرد... این روزها که می آید و می رود... این روزها که دست بر قضا خیلی هم روزهای خوشی نیستند... یا نه! اصلا چرا همیشه باید دنبال یک مقدمه چینی برای شروع بود؟!

اصل مطلب این است که در تمام روزهای گذشته دست من از زمین و زمان کوتاه بوده و مصداق دقیق این زمین و زمان هم کامپیوتر و اینترنت و خط موبایل است و راستش دیگر می ترسم همین روزها باجه های روزنامه فروشی هم همه با هم آتش بگیرند و تلویزیون هم رسما بسوزد و تلفن خانه هم که قبضش را ته جیبم نگه داشته ام قطع شود و من بمانم و قطع همه نوع ارتباطی با دنیای بیرون! انگار این هم می تواند کابوس روزهای همه ما که تا این حد گره خورده با دنیای اطرافیم باشد! به همه اینها اضافه کنید از کار افتادن یکباره کارت اعتباری را بی هیچ دلیل موجهی و حواس پرتی من موقع راه رفتن بس که به همه این اتفاقات یکباره با هم فکر میکنم و باعث شده تا دست گل بدی را همین هفته گذشته به آب بسپارم!

حالا هم نشستم تا محض اعلام موجودیت هم که شده بنویسم من هستم و تازه دستم به صفحه کلید کامپیوتر دانشکده خورده و دلم کمی ... نمی دانم چه می خواهد!همین!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 14:12 |
 

حدود 2 هفته است که از کار اصلی فاصله گرفتم و برای دل خودم مطالب کارگاه ناتینگهام را مرتب می کنم. گاه گاهی در بین این کارگاهها کمی هم به کارهایی مثل ترجمه فکرمی کنم اما در این وانفسای اعمال سلیقه های عجیب وغریب دست به هر متنی که می گذارم و به هر موضوعی که فکر می کنم، بی نتیجه می ماند و ترس سانسور و ممیزی عملا فکرهایم را نقش بر آب می کند! گاهی هم یک حس نوستالوژیک به سراغم می آید و طوری قلقلکم می دهد که حس می کنم انگار دوست دارم فرصتی فراهم شود تا باز به فضای روزنامه و نوشتن برگردم اما این بار لااقل در یک نشریه علمی. باز هم بدم نمی آید که این مدرک کذایی فوق لیسانس را دست بگیرم و به قول دکتر سارا شریعتی حتی اگر شده یک گوشه دور را پیدا کنم و بروم و تدریس را هم درست و حسابی تجربه کنم. همین گوشه و کنارها این کارگاههای با موضوعات مختلف و خیلی هم سودمند – حداقل برای من که دوست دارم در هر مطلبی سرکی بکشم- هم حسابی وسوسه ام می کند که رهایشان نکنم. در همین روزهای پر وسوسه دکتر قاضی هم از کانادا برگشته و با اصرار توصیه می کند که مدرک بین المللی زبان را هم بگیرم و برای دکترا اقدام کنم. مالزی هم در این بین با آن شرایط خوب و بیشتر از آن با آن جاذبه های خاصی که احساس می کنم خیلی برایم محبوب است مدام چشمک می زند! حالا گاهی با خودم فکر می کنم از کجای این همه حس های خوب - بعد از آن دلهره کذایی-  که آدم را پر از انرژی می کند باید شروع کنم که از هیچ کدامشان جا نمانم؟

راستش بدم نمی آید یکی تماس بگیرد و بگوید از بهمن که کارت تمام می شود بیا و یک کار تازه را شروع کن که… که خیلی هم دور نباید باشد!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 14:34 |
 

ساعت از ۳ گذشته. پنج شنبه است و مثل هر هفته همه راس ساعت ۱ جمع کرده اند و رفته  اند! مانده ایم من و راحله. داریم آخرین کارها را جمع و جور می کنیم که بعدش حداقل برای ۱ هفته تعطیل کنیم و برویم به امان خدا و دنبال گرفتاریهای خودمان. همه جا بدجوری ساکت و سوت و کور شده و من نمی دانم چرا در این عصر پنج شنبه هم دلهره به جانم افتاده و هم دلگرفته ام. آنقدر وضع عجیب و غریبی دارم که از عجله یک دوست عزیز برای جواب دادن به تماسی که از صبح برای برقراریش این پا و آن پا می کردم - تا مجال دست دهد- و از صدای انگار دلخورش دلهره می گیرم و بعد به خودم می گویم این بار هم می گذرد! از این کوه کاغذهای روی میزم که باید تحویل بدهم در ازای کار این ۳ ماه دلهره می گیرم! از این فضای خالی و ساکت بی آن همه آدم صبح دلهره می گیرم! از اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد و هیچ جواب روشنی نیست دلهره می گیرم! از فکر روزهای راکد پر از خالی دلهره می گیرم! شاید عادت است که به جانم افتاده و حالا که بعد از این همه روزها می خواهم حتی برای کوتاه مدتی جمع کنم و بروم این طور نگرانم! همیشه دلم خواسته آنقدر کار روی سرم هوار شود که اصلا نفهمم روزهایم کی شب می شود و شب که سرم را روی بالش می گذارم فقط بگویم امروز هم خوب گذشت و پر بهره! از دیروز برای ۱ هفته به ظاهر خالی پیش رویم خودم را به همه کتابهای غاده الثمان مهمان کردم و یکبار دیگر بی پولی مداوم این روزها را در برابر قیمت کتابها به رخ خودم کشیدم! امروز حتی از سوار شدن هر روزه به اتوبوس و دست گرفتن رمانی که نفسهای آخر را می کشد دلهره دارم! چقدر بعضی رفتارها و لحن ها بی آنکه صاحبشان بداند تمام وجود تو را به هم می ریزد! و من چقدر این روزها حس می کنم دارم از مناسبات جاری بین کنشگران آن هم در نوع عاطفی اش خسته می شوم!!!

به همه اینها اضافه کنید قطع شدن یکباره و بی دلیل تلفن همراهم را بدون هیچ گونه اخطار قبلی که بر وسعت همه این نا امنی ها و دلهره ها می افزاید!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 15:35 |

 

دارم سایتهای مختلف زنان را به عادت هر روزه مرور می کنم. کارهایم را تلنبار کرده ام روی میز و دستم را زده ام زیر چانه ام و مبهوت این همه خبر دردآور شده ام. صبح زود با آمنه قرار گذاشتم و به کنج دنج آشپزخانه میراث پناه بردیم تا شاید با  کمی گپ و گفت دلمان سبک تر شود اما می دانم که نشد! تند تند و بی وقفه خبرها را مرور کردیم و از هر دری سخنی و آخرش رسیدیم به اینکه ... به چه؟ به بزرگترین جرممان که باز زن بودن است. جرمی که به خاطرش بدون تخفیف دارت می زنند مانند دکتر زهرا و با اندکی اغماض یا نه از سر استیصال با اکراهی در تخفیف اوین بهترین خاموش خانه است برایت مانند دلارام و البته به گمان ساده لوحانه شان! غافل از آنکه این صدا خاموش نمی شود و بلند تر از پیش می پاید. در همه اینها هم یا بزدلانه شرافتت را زیر سوال می برند تا بی شرافتی شان را پنهان کنند یا در پشت دیوارهای سخت و قطور اتاقهایشان پنهان می شوند تا پاسخ نداشته شان را بر عملی بی منطق سرپوش گذارند! مانده ام که مگر ما چه می خواهیم جز حرمت انسانی؟! هرچند نفس ذات ما به عنوان یک زن نه به نام نامی انسان خود جرمی است که لرزه بر تن بسیاری می اندازد و از ترس فروریختن کاخ پوشالی آرمانهای مردانه شان آنچنان به تمامیت خواهی دست می زنند که عقلا را یکسر در این کار متحیر می گذارند!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 12:42 |

 

* داشتم با خودم فکر می کردم چطور یک نفر می تواند درمقابل همه بایستد و بگوید من همینم که هستم و همه هم باید مرا همین طور بپذیرند و از همه مهمتر آنقدر فردیت را در وجود خود تربیت کرده و پرورانده باشد که همه زمانش را در اختیار بگیرد و از بودن با خود آنچنان غرق لذت شود که روشن کردن یک شمع و باز کردن یک رمان ناب و یک لیوان قهوه داغ را با بودن هزار نفر عوض نکند و این کار همیشه اش باشد. تا آنجا که از خودم سراغ دارم حداقل ماهی یکبار یک گوشه دنج می نشینم و خودم را به همه این لذتهای ناب مهمان می کنم اما آنچنان از مکرر شدن و از دست رفتن طعم خوششان می ترسم که انگار اجازه نمی دهم بیش از این تکرار شود! با این حال آخر ماه یا هفته که می شود و می بینم در کل هفته فقط یک کتاب سهم روزهای من شده با خودم می گویم کاش بیشتر در گوشه دنجم مانده بودم و ... نمی دانم!

* از کنار سینما آفریقا که رد می شوم شلوغی و حجم جمعیت نظرم را به خود جلب می کند. یک دوو سفید ایستاده و دو مرد و یک زن سوارند. بی توجه به صف انسانهایی که منتظر بلیطند بی هوا می خواهد عبور کند و داد چند نفر را در می آورد. طبق معمول یک نفر فحشی نثارش می کند و هیاهو از هیمن جا پا می گیرد. کمی جلو تر که می رود ترمز می کند و عصبانی پایین می آید و... تا به حال صورت به این وحشتناکی ندیده ام! همه صورت بر اثر سوختگی جمع شده و بر روی تلی از گوشت بدن ایستاده و دهانی که به رکیک ترین ناسزاها باز می شود و من که مطابق معمول ذهن خالی از بی ادبی ام خط خطی شده فقط می گریزم تا کمتر بشنوم. چشمم به داخل ماشین می افتد و زنی که خونسرد و بی تفاوت اما غمگین و گرفته در آن نشسته و حتی برنمی گردد تا ببیند این پیکار به نفع چه کسی تمام شده است! با خودم فکر می کنم اگر این آدم با این ویژگی ها جدای از نقص آشکارش فقط چند نمونه از این ناسزاها را در لحظه عصبانیت نثار این زن کرده باشد کافی است تا دیگر یک بار هم سرش را محض پیگیری ماجرا هم که شده برنگرداند!

* با یکی از اساتید در مورد رفتن و ماندن و اوضاع این روزها صحبت می کنیم. به قول آمنه این روزها همه دنبال رفتن و گریختن هستند. ما هم از آن جمله انگار اما کمی با اکراه! کلی کشور را ردیف می کنیم و بعد آب پاکی روی دستمان ریخته می شود که با این اوضاع و احوال و شرایط تحریم هیچ امیدی به رفتن از نوع دریافت بورس تحصیلی نیست. باز هم حرف اول را پول می زند که فعلا در دسترس نمی باشد نمی دانم تا کی؟! نهایتا هم در همان جلسه شنیده شد که دولت انگلیس تمام دانشجویان فنی دوره دکترا را که از این کشور بورس و پذیرش گرفتند احضار کرده و به همه تفهیم اتهام کرده که سوابقشان دوباره چک می شود و دولت حق دارد تحصیل آنها را به حالت تعلیق در آورد! به همین سادگی. از شنیدن این جملات جز یک حس کشدار سرخوردگی چه چیزی در وجود آدم شکل می گیرد؟ همین؟ به همین سادگی هم در کشور خودت بی حرمتی و هم در دنیا! دارم فکر می کنم الان و در این لحظه اکنون می توانستیم کجا باشیم و در چه شرایطی و حالا در دنیا کجا ایستاده ایم و به عنوان یک ایرانی چه چیزی برایمان مانده است جز هراس جنگی که هیچ آرمانی برایش نداریم و سعی می کنیم مدام هم انکارش کنیم تا هر وقت که بلا نازل شد همان موقع به آن تن در دهیم!

* صبح با راحله رفتیم پیاده روی تا پارک لاله. درست از کنار دستشویی رد شدیم که چند وقت پیش در فیلم مستندی دیده بودمش و جایگاه زنان  روسپی بود! زنانی که در همان مکان دور هم جمع می شدند و چای می خوردند و خستگی در می کردند و هم را دلداری می دادند و از یکی که می خواست برود مشهد می خواستند برایشان دعا کند! روسپیان این مستند آنقدر ساده و بی کس بودند که یک لحظه نزدیک بود بروم و به جماعت زنان ساده ای که مثل فیلم جلو در دستشویی جمع بودند بگویم من همه تان را می شناسم و ... و نمی دانم چه؟! که دلم برایتان می سوزد؟ که چرا این کار را می کنید؟ که ارزشهای زن کجاست؟ که خانواده چه معنا دارد؟ که من به عنوان یک زن بی درد از بودن شما احساس خطر می کنم؟ که شما فدا می شوید تا پاکدامنی زنان حفظ شود؟(به قول مولانا!) که  چه؟که خیلی ها شما را کرده اند کالای پرسود تجارت سکس و بدنهایتان را به بهای اندک می برند؟همان بهتر که راهم را بکشم بیایم در سازمان بنشینم و فکر کنم که دارم از همه قربانیان خشونت در همه دنیا حمایت می کنم و برایشان کار انجام می دهم! فقط با این حس بدی که در دلم آمده چه کنم ؟ نمی دانم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 10:13 |
 

یک هفته است که حتی فرصت نکرده ام ایمیلم را درست و حسابی چک کنم. باورم نمی شد یک روز بیاید که اینقدر پر مشغله از کنار خیلی از کارها عبور کنم و یا خیلی چیزها را خیلی سریع برگزار کنم. ۱۸ تا فیلم برای دیدن دارم و ۳۰۰ صفحه رمان برای خواندن! کلی مقاله برای خلاصه کردن که خودش توفیق اجباری است و امروز عصر ساعت ۵ کلاس دکتر صادقی که دارم برایش لحظه شماری می کنم هر چند دیر می رسم. کار این روزها با اینکه آنقدر سنگین است که حسابی توان نداشته ام را می گیرد اما دلچسب و مفید است. سرو کله زدن با کلی مطلب حقوقی که گاهی چشمهای آدم را گرد می کند همراه با یک چای داغ که خستگی ساعتها نشستن و کار کردن را می گیرد لذت این روزهاست. خیلی حس خوبی داری وقتی فکر می کنی می توانی تغییری هرچند به اندازه ابسیلون ایجاد کنی. این روزها و این کارکردنهای مداوم را که همه فکرهای بد را از آدم می گیرد دوست دارم.

راستی دوستی پیام کوتاه فرستاد و خبر داد از امروز دوشنبه ها ساعت ۵ کلاس نظریه های دکتر فاطمه صادقی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار می شود. اتاق و مکان دقیق را نمی دانم . باید گشت!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 9:52 |

 

ساعت ۸:۳۰ با دکتر شادی طلب قرار داشتم. صبح قرارمان موکول شد به ۱۰. چه از این بهتر؟ حالا من مانده ام و یک سایت خالی با کلی کامپیوتر سرعت بالا و یک زمان ۱ ساعته که صرف وبگردی می شه و البته حالا که اینجا هستم و ...

* چند روزه دارم فکر می کنم. شاید از همین فکرها هم هست که دوباره ۴-۳ شبه خواب پایان نامه و دفاع رو می بینم. دیشب به زهرا می گفتم من انگار فراموش کرده ام اما نمی دانم چرا مدام خوابش را می بینم و اینقدر بحث می کنم؟! حرف جالبی زد. بعضی چیزها آنقدر تاثیر گذارند که تا آخر عمر اثرشان در ناخودآگاه آدم باقی می ماند. آنقدر که در بیداری فراموششان کرده ای اما لااقل درخواب خودشان را نشان می دهند!

* چند روز پیاپی یک جمله را از زبان چند نفر که البته حداقل ۲ تایشان استاد دانشگاه تهران بودند شنیدم و فقط دعا می کنم که هم آنها اشتباه کنند و هم تجربه من از سر اتفاق و تصادف بوده باشد. این گروه به اتفاق هم قبل ازدفاع و هم بعد از دفاع معتقد بودند بحث بین استاد داور و دانشجو در دانشگاه تهران و به خصوص دانشکده علوم اجتماعی معمول نیست و به منزله بی احترامی به اساتید تلقی می شود چون در واقع پایان نامه و جلسه دفاع موضوع و مجالی برای بحث دو استاد است و البته دانشجو ...   راستش دارم به باب گفتگو فکر می کنم که انگار قرار بود از جاهایی مثل دانشگاه تهران باز شود و ما از اینجا یاد بگیریم معنای گفتگو و کار علمی چیست. من با تمام احترام  و ارادتم به استاد راهنما اما همیشه فکر می کردم این من هستم که یک سال و نیم وقت گذاشته ام گشته ام فکر کرده ام و مسلما از همه راهنمایی های استادم سود جسته ام و کاری را ارائه کرده ام که به عنوان اولین کار مسلما بی نقص نیست و جلسه دفاع محلی است تا من یاد بگیرم مسئولیت کار خودم را بپذیرم و از آن دفاع کنم. حتی تا حدی معتقدم نسبت دادن یک کار در حد متوسط دانشجویی که حداقل در کار خود من از سلیقه ها و ایده های خاص دانشجو مصون نمانده به استادی با تجربه که کارهای درخور اهمیتی دارد تا حدی صحیح نیست. در مورد داورم دکتر جلایی پور هم با اینکه معتقدم می شد از در انصاف بیشتری درآمد اما به راحتی نمی پذیرم که دفاع من در آن روز و پاسخم به سوالاتی که مخاطبشان من بودم نشانه بی ادبی و جسارت من تلقی شده باشد و سبب ساز آن اتفاقات کذا.

* مادر و پدرم از همان روزها که خیلی کوچک بودیم با مثالهای روزمره و ساده باب گفتگو را در مورد مسائل عمیق و پیچیده باز می کردند آنقدر که خیلی از این مسائل امروز در اعماق ذهنم جا گرفته و به عبارتی درونی شده. یکی از این مفاهیم حق الناس بود و مفهومی به نام ردمظالم. مادرم همیشه می گفت آدم ها گاهی بی اختیار یا از سر ندانم کاری و بی توجهی یا ناآگاهی کاری می کنند که می تواند موجب آزردگی خاطر دیگرانی شود که شاید حتی نمی شناسیم. مثلا با سرعت حرکت کردن یک اتومبیل که عابری را بترساند وآرامش روانی اش را بهم بزند مستوجب ادای ردمظالم است هر چند در آن لحظه این مساله را در نیابی. پدرم برای چند صباحی استفاده از یک پیکان دولتی در مقام مدیرکل یکی از ادارات حدود ۲۰ سال پیش ۵۰ هزار تومان رد مظالم داد چون فکر می کرد شاید کسی از مردم باشد که راضی به استفاده او از بیت المال حتی در مقام یک خدمت گذار نباشد! و حالا امروز اینجا من دارم با خودم فکر می کنم که اول خودم و بعد همه آدم های اطرافم چقدر حواسمان جمع این حق الناس و آسیبی است که به روح و روان هم وارد می کنیم؟ از صدای بلند ضبط ماشین هایمان بگیرید تا همه حرفهای صد من یک غازی که نمی دانیم به درد کجای زندگی مان می خورد تا همه تهمتهایی که به هم می زنیم و همه کم کاری هایی که می کنیم و ... و همه هم می دانیم خداوند خدا از حق خودش می گذرد اما از حق بندگانش نه!

* از فکر همه چیز در آمده ام. بعد از مدتها حسرت سال بلوای عباس معروفی و پیکر فرهادش را دست گرفته ام و کلی کتاب هم در نوبت خواندن گذاشته ام. حس می کنم از حال و هوای دو سال پیشم که روزی یک کتاب را می خواندم و کیف می کردم خیلی دور شده ام! دوباره می خواهم خودم را با سر پر کنم بین همه کتابهای دوست داشتنی دور و برم و تا می توانم خلاء کتاب خوانی  یکسال و نیم گذشته را پر کنم. به همین منظور از کلیه دوستان و عزیزانی که به تازگی یا از سالها پیش اقدام به دریافت و امانت و حتی ربودن کتاب  از کتابخانه شخصی این جانب نموده اند ملتماسانه خواهشمند است کتابها را در اسرع وقت به دست من برسانند. همین طور فیلم ها و سی دی ها و نوارها هم مشمول این درخواست هستند. ( به خدا دارم همه چیز رو مرتب می کنم) در ضمن لطفا از بیان هرگونه ضرب المثل در زمینه امانت دادن و پس دادن کتاب خود داری کنید!

* کلی مطلب به هم بافتم که شاید ربطشان طوری از دست برود اما چند شب بود به همه شان فکر می کردم و...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:34 |

 

این چند روزه تلخ و سنگین سپری شد. چقدر گاهی آدم لجباز است. چقدر گاهی توان درک واقعیت را ندارد. چقدر گاهی هر کلمه معناهای عجیب و غریب می یابد و گاهی چه خوب می توانی احساس کنی بعضی کلمات چقدر تسکین دهنده اند و بعضی چقدر بیدار کننده! خواب بودم انگار و این چند روز در خواب بود که مدام هزیان می گفتم و دعوا می کردم و می سوختم و از ناتوانی گریه می کردم. نمی دانم اگر همه کسانی که دوستشان دارم و وجودشان با ارزش است نبودند و تسکین هایشان نبود امروز چه حالی داشتم؟!

از وقتی با چند نفر از اساتید که لطفشان همیشه شامل حالم بوده صحبت کرده ام و از زمانی که توانستم کمی از بالا نگاه کنم و منطقی تر انگار حالم بهتر است. از وقتی احساس کردم دور و برم دوستانی هستند که گاهی دلشان حتی بیشتر از خودم به درد می آید و گاهی هم شرمنده ام می کنند حالم طوری عوض شده.

پیشنهاد پونه و فکر نابش مثل همیشه به دلم نشست. گفت بنویس زنانی که عده ای معتقدند یکدیگر را بر نمی تابند گاهی حاضرند به خاطر هم از خیلی چیزها عبور کنند. و مصداقش محبوبه بهار که از شب دفاع غصه اش این شده که اگر با ۲۵ صدم بالاتر دفاع کند ممکن است من فرصت دکترا را از دست بدهم. نمونه اش راحله قیومی که انگار برای کار من بیشتر چشمهایش پر از اشک می شود و من می مانم که ... .نمونه اش پونه قراگوزگو  که مهربان است مثل همیشه و  شاهکار ناب امروزش بعد از چند روز دوباره شعف و شور را به گروه آورد.

آمدم که بگویم اگر سهم ما در این سه سال تنها یافتن هم باشد آنچنان که امروز هستیم کافی است. بگذار دیگران بگویند و بگذرند. مهم این است که ما ۳ سال تمام پشت سر هم ایستادیم و به خیلی ها فهماندیم که مرزهای جنسیت ملاک خوبی برای دسته بندی خصلتهای آدمی نیست. 

حالا که فکرش را می کنم می بینم دوستان خوبی دارم که وجودشان می تواند برای عمری تو را سر پا نگه دارد. حالا که فکرش را می کنم حس می کنم در همان روز به ظاهر تلخ غافلگیریم به وسیله مهدی و محبت همیشگی اش به حدی شیرین هست که تلخی مجال خودنمایی نداشته باشد. خوب که مرور می کنم محبت خواهران و برادرم و دلداری های مادرم آنقدر ناب و منحصر به فرد هست که به احترام همه شان این حال را کنار بگذارم و از نو شروع کنم و از این روزها هم درس بگیرم.خوب که فکر می کنم چیزهایی در اطرافم پیدا می کنم که ارزشمند ترین داشته های زندگیم هستند.

این روزها و درست در این لحظه فقط دکتر فاطمه صادقی را کم دارم. دلم بهانه اش را می گیرد و عجیب دلتنگش هستم. اگر صدایم را می شنود من می خواهم بیایم و انرژی بگیرم

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:26 |

 

تموم شد. به همین سادگی و با همین قضاوت عجیب. همه می گفتند وقتی دفاع می کنی حالت خیلی خوبه اینقدر که انگار روی ابرها راه می ری. اما راستش امشب حالم اصلا خوب نیست. از هیچ ابری زیر پام خبری نیست اما ابرهای دلم بدجوری پر و سیاهند! اگر بگم امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود بیراه نگفتم. اینقدر این جلسه سنگین و بی منطق برگزار شد که خستگی یکسال و نیم کار به تن من و استاد راهنما موند. از نمره ۱۸ اصلا ناراحت نیستم. اما از این همه برخورد غیر اخلاقی خیلی دلگیرم. از این همه عدم تعهد و ادعای بی جا. یعنی واقعا استاد داور بعد از مطالعه پایان نامه متوجه نشده بود که این کار اصلا در حوزه فعالیتش نیست؟ یعنی با اون همه توضیح قانع نشده بود که کار من هیچ ربطی به جامعه شناسی نداره و کاملا در حوزه روانشناسی نوشته شده؟! معاون آموزشی با آرامش نمره داور رو به جای نمره مشاور دو برابر کرد! کاری که اصلا عرف نیست و در جواب اعتراض من هم فقط به گفتن این مطلب اکتفا کرد که حرفاتو بزن تا خالی و سبک بشی! ممنون از این همه لطف. من وقتی ساعت دفاعم ۲ ساعت قبل از دفاع تغییر کرد بدجوری سبک شدم. وقتی توی چشمهای من نگاه کرد و دوباره از موضع طلبکارانه گفت دانشجو برای ارائه باید خودش باید لب تاپ بیاره! و اشک من رو درست ۵ دقیقه قبل از دفاع درآورد خیلی سبک شده بودم! وقتی تحصیلات تکمیلی حتی زحمت اعلام تغییر ساعت دفاع رو به دانشجو به خودش نمی ده و معاون آموزشی هم توجیه می کنه که سر همه شلوغه و تو باید مداوم اینجا باشی( بیشتر از هر روز! ) خیلی سبک شدم! وقتی استاد مشاور به جای اعتماد به استاد راهنما مساله ارزیابی رو به کسایی که اصلا اطلاعی از کار نداشتند واگذار می کنه خیلی احساس سبکی کردم! دیگه توی این مملکت گل و بلبل چی می خوای؟ اینها از سر دانشجو هم زیاده. نفر اول بودی که باش. رتبه خوب بودی که باش. اینجا استاد سالاریه حتی اگر حق با استاد نباشه! اینجا اخلاق غوغا می کنه وقتی به صراحت بهت می گن تو باید بگی سهل انگاری از من بوده که ساعت دفاع تغییر کرده هر چند همه می دونن بی دقتی استاد داور مساله اصلی بوده اما اگر بگی وای به حالت! دلم بدجوری گرفته. اصلا حالم خوب نیست. اینجا هیچ ابری جز توی دل من نیست که روش راه برم و پاک نا امید و دلزده ام. هر چقدر هم بگید همه جا همینه و رها کن و ... هیچ فایده ای نداره. این حق من نبود. امروز احساس کردم حاصل یکسال و نیم کارم نقش بر آب شد. دلم بیشتر برای استاد راهنما گرفت که اینقدر راحت در موردش بی مهری شد.

همین...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 21:47 |

 

باور کنید اگر می دانستم درست ۱ روز بعد از آه وناله های من وتصمیمم برای رها کردن پایان نامه لحظه موعود دفاع با این شدت بر فرق سرم فرود می آید شاید کمی در نگارش پست مذکور تامل می کردم!

امروز صبح رفتم دانشگاه و معاون آموزشی را درست روی پله ها گیر آوردم و گله کردم که چرا تاریخ دفاع مشخص نمی شود. اگر می دانستم همین یک کلمه باعث می شود که درست تا ۱ ساعت بعد آنچنان پیگیری از ایشان ببینم که اشکم درست تا بعدازظهر بند نیاید هیچ وقت این جمله کذایی از دهانم خارج نمی شد! پایان نامه امروز خوانده یا نخوانده از سوی استاد داور به تحصیلات تکمیلی داده شده و درست ساعت ۱۱ اعلام شد که تا آخر هفته باید دفاع کنم! فقط تصورش را بکنید که وقتی ۱ هفته را برای خودتان درنظر گرفته اید که با صبر وحوصله خودتان را آماده کنید و گپی هم با داورتان بزنید آنوقت ناگهان فقط کمتر از ۴۸ ساعت وقت به شما می دهند چه حالی پیدا میکنید؟! راستش اصلا جلوی اشکم را نمی توانستم بگیرم. حتی یک فصل هم پیش داور عزیز اشک ریختم آن هم کاملا غیر عمدی. وقتی به معاون آموزشی اعتراض کردم به خاطر این همه تعجیل کلی هم داد و بیداد شنیدم و کم کم داشت باورم می شد بدترین دانشجوی دانشگاه تهرانم! و حتی تقصیر دیر خوانده شدن پایان نامه و سفر مشاور و دوری استاد راهنما از دانشکده(ازاین طرف پل گیشا تا آن طرف!) هم با من است. نمی دانید چه حالی داشتم وقتی استاد گرامی و با سعه صدر سابق و معاون آموزشی ناشناس امروز با پرخاش داد می زد و من هاج و واج و شکه نگاهش می کردم که یعنی این دو تصویر در ذهن من متعلق به یک نفر است؟!

تا همین حالا داشتم اسلاید های پاورپوینت را درست می کردم و در ذهنم مطالبم را خلاصه می کردم. با هر کسی که فکر کنید تماس گرفتم و خیلی ها هم با لطف همیشگی شان تماس گرفتند تا اعتماد به نفس همیشه دراوجم تنزل نکند آن هم درست سر به زنگاه!

 مادرم هم دارد تلاش می کند که بیاید و من چقدر دوست دارم مثل همه شبهای امتحانی که همراهم بوده و دلداریم می داده این بار هم بتواند بیاید و کنارم باشد.

همه اینها را گفتم که همگی را برای روز سه شنبه ۱۰/۷/۸۶ ساعت ۱۶-۱۴ بعداز ظهر به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران واقع در پل گیشا دعوت کنم. مکان دقیق دفاع اتاق شورا واقع در طبقه دوم است. استاد راهنما دکتر الهه حجازی و استاد مشاور دکتر محمود قاضی و استاد داور دکتر حمیدرضا جلایی پور هستند. و آمدم که بگویم اگر هر کدام از دوستانم را ببینم کلی خوشحال می شوم و دلگرم.

آنهایی که به دعا اعتقاد دارند برایم دعا کنندو ... منتظرم.

-----------------------------------------------------

از احمد حاجی نیا ممنون که از صبح همراهم بود تا کارها را انجام دهم. از پونه و محبوبه و راحله که با کلافگی و گریه هایم کلی دلشان را سوزاندم و اعصابشان را بهم ریختم عذرمی خواهم و از اینکه مثل همیشه همراهم بودند و دلداریم دادند ممنونم. از نجمه عزیز که کنارم نشسته و نمی گذارد این شب تلخ شود و بیش از همه از مهدی عزیز که مثل همیشه بود و سر بزنگاه به دادم رسید و آنقدر انرژی ام را بالا برد که تا همین الان نشستم و کار کردم و پا به پایم با تماسهایش همراهم آمد ممنونم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 1:28 |

 

۱۰ مهر که بیاید درست ۱ ماه است پایان نامه نیمه تمام و تا حد امکان جمع و جور شده ام را که صد البته از هزار جور پایان نامه انجام شده از سر رفع تکلیف بهتر است تحویل تحصیلات تکمیلی داده ام و آنها هم با یک به امان خدا ردم کرده اند تا امروز. هنوز هم هیچ خبری از دفاع و استاد داور و این مسائل نیست. اینها را برای کسانی نوشتم که هر روز که مرا می بینند این سوال را تکرار می کنند که پس دفاع چه شد و انگار از تکرارش هم هیچ خسته نمی شوند. به لطف قوانین معقول دانشگاه تهران حتی اسم استاد داور را هم نمی دانم که نه برای اخذ نمره که برای التماس در جهت زودتر خواندن این چند برگ اوراق از نظر اساتید کم اهمیت و کار گل خدمت برسم!

اصلا خسته شده ام بس که این دو هفته اخیر فکر و خیال کرده ام و اسم همه اساتید را یک به یک مرور کرده ام و شبها پلک نزده ام و صبحها با چشمان خسته و ورم کرده از بی خوابی آمده ام دانشگاه و باز همه پرسیده اند چه شده؟ اصلا می خواهم به تلافی تمام این ۱ سال و نیمی که این پایان نامه با حجم معادل ۳ پایان نامه اش از عمرم دزدیده و تلف کرده بنشینم پای کتابخانه ام و یک ریز و یک بند کتاب بخوانم و یادداشت بردارم و رمان بخوانم و کیف کنم و تا نصف شب بیدار باشم و با یاد شبهای هفده سالگیم یک ریز دفتر خاطراتم را پر کنم و برای صفحات دربرگیرنده اش بنویسم! چقدر دلم شاملو می خواهد و مدام این طرف و آن طرف رفتن و آدم دیدن و فکر نکردن به این مقوله کذا!

تمام دیشب را فکر می کردم اصلا چه اهمیتی دارد ۲ روز زودتر یا دیرتر؟ چه اهمیتی دارد داور سخت گیر یا سهل گیر؟ چه اهمیتی دارد این روزهای بی مدرکی و دلهره بیکاری و این سنگینی و فشار تورم؟ مهم این است که رئیس جمهور تا می تواند وعده می دهد و این خصلتش به همه زیر دستانش هم سرایت می کند و تو هم هر چه داد بزنی فقط خودت را خسته کرده ای. مهم این است که کار درست و حسابی و معدل بالا  و استعداد درخشان و همه اینها پزهای الکی است و اگر هر کدام را به روی خودت بیاوری وای به حالت.  اصلا چرا یادمان می رود که دراین مملکت گل و بلبل فقط باید برای دل خودت درس بخوانی و کارت را از درست جدا کنی و ...

یاد ناتینگهام افتادم و پروفسور هریس که وقتی موضوع پایاین نامه ام را گفتم کلی ذوق کرد و تعجب که ما به چه مسائلی توجه می کنیم و کلی با اشتیاق نشست تا موضوع را با انگلیسی دست و پا شکسته ام برایش توضیح دهم و بعد هم از دانشگاه خودشان گفت و... اینجا حتی کسانی که باید بدانند هم نمی دانند تو چه کار می کنی!

اصلا رها می کنم و دلخوش می کنم که در همه این روزها باز کارهایی هست که احساس مفید بودن به آدم بدهد. مثل دویدن دنبال مقاله های مسائل زنان در ایران و فیلم های مستند که از انجامش کیف می کنم.

---------------------------------

زیاد جدی نگیرید. این روزها را همه بچه های دانشگاه تهران کم و زیاد تجربه می کنند. فقط برای کسانی که از حد معمول کمی بالاترند میزانش بیشتر است. انگار دانشگاه تهران عهد کرده همه انگیزه آدم را یکجا به باد فنا بدهد.خستگی های بهاره آروین را هم اینجا بخوانید:

اصل ماجرا

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:49 |
 

امروز از آن روزهایی بود که با آنکه از خستگی داشتم بی هوش می شدم اما با ذوق  شوق رفتم دنبال کاری که پیگیری اش را دوست دارم. فکر کنم از چند مدت آینده بتوانیم دوباره کارمان را در دادگاه خانواده پی بگیریم. وقتی مجوزها و نامه ها بعد از یک فرایند پر دردسر اداری امضا شد، دستورات لازم هم ابلاغ، نفس راحتی کشیدم و با یک حس خیلی خوب از جنس مفید بودن از دادگستری زدم بیرون. تازه بعدش بود که کم کم یادم آمد 3-4 شب است از هول و ولای پایان نامه خوابم نمی برد و چشمهایم آنقدر پف کرده است که کم کم دارد بسته می شود. به یمن روزه داری این ماه مبارک آنقدر رنگم پریده و حالم زار شده که در آخرین مراحل هر اتاقی که می رفتم یکی پیشنهاد می داد که خانم شما بشین که خدای نکرده مایه درد سر نشی!

اما خودمانیم هیچ غریبه ای هم بینمان نیست. چقدر این انسانی که ما باشیم ضعیف است. با این همه خورد و خوراک، با این همه ادعا و ادا و اطوار و با این همه فلسفه کمی کم خوری و تشنگی آنچنان کلافه و خسته مان می کند که ... به ضعف خودم هم فکر می کردم. به اینکه چقدر یک پایان نامه کارشناسی ارشد و به تعویق افتادنش، یک سری کارهای معمول اداری و دویدن دنبال یک پروژه که مطلوب خودم هم هست و انجام کارهای معمول خانه ضعیفم کرده طوری که دیروز سر بچه ها داد کشیدم، و زدم بیرون، با پیک موتوری با فریاد حرف زدم چون 30 دقیقه دیر آمده بود و... یک نفر را طبق معمول حسابی اذیت کردم با این همه هول و ولا و با اینکه خودش هم بی تقصیر نبود اما داد و بی داد های من از تقصیر او خیلی بیشتر یود.

همه اینها را گفتم که به خودم یادآوری کنم آنقدرها هم که فکر می کنم ... اعتراف کردن همیشه خیلی سخت است. فقط آمدم که بگویم همه کسانی که دیروز بی حوصله سراغشان رفتم به بزرگی خودشان خواهند بخشید و بگویم انگار درهای آسمان باز شده و بعد از یک مدت سردرگمی و کلافگی و دغدغه کم کم می شود احساس مفید بودن کرد و می توان  به بعضی آدمها که جایی خیلی دورتر از ما نشسته اند تا حدی امیدوار بود.

باز درهم و بی نظم گفتم. اما می دانم از آنجا که همه مان طوری دغدغه های مشترک داریم، هم را خوب می فهمیم؛ حتی این درهم نویسی ها را.

---------------------------------------------

راستی، دنبال چند فیلم مستند درباره زنان در جامعه  ضعیت حقوقی زنان می گردم  به شدت نیازشان دارم. اگر کسی می تواند کمک کند بسم الله. من منتظرم.

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 22:31 |

 

اسباب کشی را همیشه دوست دارم. بچه که بودم آرزو داشتم از خودمان خانه نداشته باشیم و هی بارمان را روی کولمان بگذاریم و از این خانه به آن خانه برویم. همه چیز را دوباره بچینیم و شب خسته دور هم بنشینیم و یک غذای حاضری خودمان را مهمان کنیم. همیشه حس کرده ام اسباب کشی و خانه تکانی روح آدم را تازه می کند و تمام وجود آدم را سرشار از انرژی . شاید برای همین هم بود که در طول ۶ سال تحصیل در دانشگاه ۵ بار حداقل خوابگاه عوض کردم و بر عکس همه که پاک شاکی بودند از نقل و انتقالات هر روزه من حسابی کیف می کردم. اینها را بگذارید کنار یک تناقض عجیب و آن هم حس نوستالوژیکی است که هر از چند گاهی دامنم را می گیرد و باعث می شود حس کنم چقدر دلم برای خانه قبلی تنگ شده و حتی حس کنم روزهای آنجا خوشبخت ترین روزها بوده اند! حالا چطور می شود بین این تنوع طلبی و گذشته خواهی ربطی برقرار کرد نمی دانم. با این حال خوب که فکر می کنم می بینم من هم امروز را دوست دارم و هم دیروز را. هم این خانه را و هم خانه قبلی را. هم اینجا را و هم آنجا را. انگار متعلق به هیچ جا نیستم ومتعلق به همه جا هستم و در همین لحظه حی و حاضر همه چیز حتی دلتنگی های گاه به گاهم را هم دوست دارم و از همه شان لذت می برم.

حالا در این منزل تازه که نمی دانم تا کی در آن در امانم نشسته ام و به همان سبک و سیاق سابق می نویسم و سعی می کنم از قبل منظم تر و به روزتر باشم. همین!

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 14:23 |