تبليغاتX
زن و جامعه
 

از هفته پیش همین طور پشت سر هم خبرهای عجیب و غریب می آید و می رود. سقف می ریزد و پرونده یک زندگی تمام می شود و دزد به هرآنچه نداریم می زند و ... حالا بعد از این همه سرگیجه نشسته ام و فکر می کنم برای اینکه لحظه ای نا امنی این دنیا را فراموش کنم تا دلم می خواهد فیلم می بینم و بعدش تا دوست دارم وبگردی می کنم و نمی خوابم و نمی خوابم و... اما مگر می شود؟ بنجامین باتن را ذره ذره مزه مزه می کنم و چقدر خوب است برای نقاهت پس از این همه خستگی و دوباره دوشس را می گذارم و دلم وسط این همه عزا فراموشی می خواهد و می آیم و خودم را رها می کنم در این دنیای مجازی و برمی خورم به آخرین نوشته مریم نصر اصفهانی و یاد زنانگی از دست رفته مان می افتم و فکر می کنم چند وقت است فرصت نکرده ام جلو آینه بایستم و به همه شیارهای صورتم و همه چروکهای زیر چشمم که انگار هر روز بیشتر می شوند نگاه کنم و بعد یاد همه ترنم های همیشه دوست داشتنی می افتم و صدای سیاوش می پیچد و من فکر می کنم چقدر از این رنگ سیاه خسته ام و چقدر دلم عکس و تصویر می خواهد! مثل کسی هستم که لبریز شده. ظهر برای دل خودم و دلتنگی هایش خودم را یک دل سیر اشک مهمان کردم و باز فکر کردم کجای این دنیا ایستاده ام؟! لیوان چای را ذره ذره مزه مزه می کنم و فکر می کنم دغدغه های این روزهایمان چقدر پوچند وقتی می خوانم که شهروندی در نقد اتوبوسهای بی آر تی نوشته چرا درها از سمت چپ باز می شوند و این مدل در شان یک کشور اسلامی نیست! (رجانیوز) و لابد آن همه داد و فریاد و دعوا بر سر چند سانتی متر جا برای ایستادن و متلک گفتنهای هر روزه که زنان را چه به بیرون آمدن از خانه و هر روز تنگ تر شدن جای تو در این اجتماع سردرگم همه در شان یک کشور مسلمان است و باز ورق می زنم و می خوانم پلیس بلژیک به زنان با حجاب اجازه حضور نداده و باز یاد قوت گرفتن گشتهای ارشاد می افتم در این سوی دنیا و لابد ما که حق فکر کردن نداریم که اجبار اجبار است دیگر و بعد صدایی در گوشم می پیچد که ببین!همه مان آخرش  می رویم و جایمان یک تکه خاک است و روسری ات را بکش جلو و گردنت پیداست و من دلم می خواهد بفهمم چرا من همیشه باید فکر کنم که کاری کرده ام که قرار است این یک تکه خاک خوب فشارم بدهد؟

هذیان می گویم شاید! از تنهایی است و از این همه خستگی و آشفتگی این روزها و... به مهدی گفتم من هم بیایم دنبال ماشین و گفت محیط خیلی مردانه است! و من یادم آمد که همه این دنیا مردانه است و ما داریم به هر دری می زنیم تا لااقل دیده شدن گاه به گاه زنان چندان مایه تعجب و هراس نشود...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 14:44 |

این روزها به مراجعانی برمی خوریم که گاهی فکر می کنم به دلیل نداشتن آگاهی های اولیه آنچنان عجولانه تصمیم می گیرند که بعد از چند بار هم که سرشان محکم به سنگ می خورد باز حاضر نیستند تغییر رویه دهند!

دختر ۱۷ ساله ای که امروز دیدم بعد از تنها ۵ هفته از ازدواجش در حالی که هیچ کس راضی به این امر نبوده با آسودگی می گوید اتفاقی که نیفتاده! من آینده ای با شوهرم ندارم! و حتی حاضر نیست یک لحظه به برنامه آینده اش و اینکه بعد چه اتفاقی می افتد فکر کند! به مادرش می گویم تو چرا راضی شدی؟ جوابش را بارها از خیلی ها شنیده ام. اینکه دختر مسئولیت دارد و دخترش حواسش پی روابط با جنس مخالف بوده و... حالا دوست دارم بپرسم رفع تکلیفتان به خیر و خوشی تمام شد یا هنوز کاری بر زمین مانده؟! آن دیگری حالا بعد از ۱۵ سال زندگی و با ۲ بچه ۱۰ ساله و چهار ساله و یک شوهر معتاد یادش افتاده که تازه ۲۷ ساله است و زندگی نکرده و تا دیر نشده باید کاری کند و بچه هایش را هم نمی خواهد! مادری را می بینم که وقتی می گویی برای فرزندت قصه بگو می گوید حوصله و اعصابش را ندارم و پاک یادش رفته این کودک بی پناه را او و شریک دیروز و بیگانه امروزش به این دنیا فراخوانده اند!

با مادرم که حرف می زنم می گوید نباید گذاشت خیلی نیازها منجر به گناه شود و بهترین راه حلش ازدواج است! با خودم فکر می کنم از کدام گناه حرف می زنیم؟ از تهمت و خیانت؟ از گرفتن آرامش از زندگی دو انسان؟ از به اسارت کشیدن یکدیگر؟ از فحش و ناسزا دادن و شنیدن؟ از شکستن عزت نفس آدمها؟ از به وجود آوردن نسلی با سوء تغذیه و فاقد سلامت روان؟ یا از روابط جنسی خارج از قاعده و قانون؟ از کدام گناه فرار می کنیم که چاره اش را در ازدواجهای عجولانه و بی تحقیق و بی مهارت می بینیم؟

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری محتاج آموختن شناخت خود و دیگری و آموختن مهارتهای ارتباطی و حل مساله هستیم و اگر این مسائل را مثل خیلی چیزهای دیگر سطحی برگذار کنیم و از کنارشان سهل انگارانه بگذریم چه بسا در آینده ای نه چندان دور از پس عواقب آن بر نیاییم...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 20:0 |

پنج شنبه صبح شال و کلاه کردم تا به کارهای عقب مانده برسم. چند هفته بود که به خودم یادآوری م یکردم که باید دنبال محضر باشم برای تکمیل کارهای عقدنامه و قانونی کردن شروط ضمن عقد و البته خودم را آماده کرده بودم که هر محضری هم این کار را نمی کند. مهدی هم بر اساس حدسیات آماده ام کرده بود که دستمزد این کار آنقدرها که من ساده دلانه فکر می کنم کم نیست و هر محضری هر چه بخواهد می گیرد!

با نجمه راه افتادیم و همین طور که به سمت مرکز خرید می رفتیم چشممان هم به در و دیوار بود تا دفاتر اسناد رسمی از چشممان نیفتد. صادقیه و حول و حوش آن تا بخواهید پر است از دفاتر اسناد رسمی. بعضی ها پر طمطراق و مثل یک اداره دولتی و بعضی هم بیشتر شبیه یک مطب کساد پزشک عمومی اما البته با یک منشی خیلی خوش برخورد- بخوانید خیلی شیک و خوش بر و رو- و البته با نگاههای زیر زیرکی که مثلا تو با این قیافه اهل این حرفها هم هستی؟! قیافه ام هم مثل همیشه یک ژاکت بلند خاکستری، یک شلوار کتان استخولانی، یک روسری ساده سورمه ای، و کفشهای طبی استخوانی(عادت دارم به هفت رنگ پوشیدن)، و یک کوله سبز ارتشی (فکر می کنم رنگش همین است) و البته دریغ از ذره ای آرایش و خودنمایی اضافه!

اولین جایی که رفتیم یک دفتر قدیمی و کهنه بود با چند کارمند که همان جلو در تقاضایمان را که دادن وکالت برای طلاق بلاعزل بود گفتیم و دست ردشان محکم به سینه مان خورد آن هم با کلی سر تکان دادن که این چه کاری است زن حسابی که آمده ای دنبالش؟! به روی خودم نیاوردم و به نجمه گفتم حتما جای دیگری این کار را می کند و لابد تخصص این دفتر کارهای مربوط به خانواده نیست! دفتر دوم یک طبقه شیک با پارتیشن های زیبا بود با کلی کارمند که نمی دانم چه کار می کردند اما از قضا سرشان خیلی شلوغ بود. باخودم گفتم  اینجا حتما کارهای مختلف حقوقی انجام می شود و با این امید سوالم را تکرار کردم. اما جواب از هم منفی بود! در مورد رضایت برای سفر پرسیدم که باز هم با یک نه محکم جواب دادند و ما هم سرمان را پایین انداختیم و بیرون آمدیم! کم کم داشتم نگران می شدم. چند قدم پایین تر یک دفتر دیگر و باز تکرار همین اتفاق. شاید دفتر پنجم بود که با کلی سلام و صلوات 4 طبقه را بالا رفتیم و نفس نفس زنان از منشی دفتر سوالمان را پرسیدیم و جواب باز منفی بود اما به سر دفتر که مردی جا افتاده بود اشاره کرد و گفت باز از خود حاج آقا هم بپرسید شاید انجام دادند و من امیدوارانه به سمت میز سردفتر رفتم. به جز من یک خانم و آقا به عنوان مراجع آنجا بودند و 3 کارمند خانم هم. تقاضایم را که مطرح کردم و توضیح دادم که جزء شروط ضمن عقد من و همسرم دادن وکالت بلاعزل طلاق بوده زیر چشمی نگاهی کرد و به آرامی گفت ما کار غیر اخلاقی نمی کنیم! از بهت و حیرت نزدیک بود سکته کنم. درست ایستاده بودم در جایگاه یک متهم که آمده کار غیر اخلاقی بکند. نجمه هم مثل من شکه شده بود و از تعجب هاج و واج حاج آقا را نگاه می کرد! زن ارباب رجوع کنجکاوانه منتظر عکس العمل من بود انگار و مرد مراجع هم آرام می خندید و انگار طوری در دلش می گفت حقت است، زن را چه به این کارها؟! زنهای کارمند هم همه می خندیدند و به هم نگاه می کردم. آرام به سر دفتر گفتم فکر می کنم اشتباه برداشت کرده اید. من و همسرم تصمیم داریم حقوق انسانی هم را به رسمیت بشناسیم. در ضمن این شرط ضمن عقد ماست و بدون آن عقد ما باطل است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 12:50 |

 

داشتم به عادت خیلی روزهای پیشین که این روزها کم دست می دهد مقاله های سایتهای مختلف را زیر و رو می کردم که برخوردم به نقدی از سریال یوسف پیامبر در رادیو زمانه. نویسنده در قسمتی از نقدش بیان می کند که زن ایرانی در ذهن خودش و در ذهن همه منحل شده است. مثال ملموس این سخنش را هم عکس های منتشر شده از گلشیفته فراهانی و حرکات غیر اغواگرانه کتایون ریاحی در سریال می داند.

هدفم به هیچ عنوان نقد نوشته مجتبی پورمحسن در رادیو زمانه نیست بلکه این جمله او و بیش از آن نظراتی که زیر این نقد آمده و به نوعی مخالفت و موافقت خود با آن اعلام داشته، ذهنم را به خود مشغول داشته است. در بین این نظرات کم نیستند نظرات کسانی که عنوان داشته اند پرداختن به بدن زنانه کوچک شمردن زن و تقلیل دادن او به بعد جنسی است (نقل به مضمون) و همین طور کسانی که عنوان داشته اند زنان به راستی این بعد از وجودشان را به فراموشی سپرده اند!(باز هم نقل به مضمون).در بین همه نظرات تنها یک نفر خواسته بود تا قضاوت به خود زنان واگذار شود و خود آنها در این باره نظر دهند.

حالا من دارم تجربه های این 26 سال زندگی را مرور می کنم تا ببینم آیا بدن زنانه و اصولا زن بودن در ذهن من و خیلی هایی که می شناسم منحل شده یا به طوری تحریف شده است؟ و البته من واژه دوم را انتخاب می کنم. نمی توانم زمانی را تصور کنم که زن بودن در ذهن یک زن منحل شود اما شواهد بسیاری می توانم بیابم که آن را در ذهن من و بسیاری دیگر تحریف کرده و به شکل گیری هویتی سر در گم منجر شده است!

یکی از راههای اصلی شکل گیری هسته اولیه تصور هر فرد از خودش، نگاهی است که او نسبت به بدن خود دارد و در تکمیل این نگاه قضاوت و ارزش گذاری دیگران نقش مهمی ایفا می کنند. دیگرانی که از نزدیک ترین اعضای خانواده تا افراد جامعه بزرگتر و حتی نهادهای پیرامون ما را در بر می گیرد. و در دختران ایرانی (میگویم ایرانی چون واقعا اطلاع دقیقی از سایرین ندارم) این درک در حال تبدیل شدن به یک بحران است. بحرانی که از انکار کامل بدن و تظاهرات زنانه تا تظاهر اغراق شده آن قابل رویت است. در کنار همه دخترانی که امروز سرکشانه و معترضانه از آرایشهایی استفاده می کنند که حتی به واکنش حاکمیت منجر می شود کم نیستند دخترانی که هرگونه تظاهر زنانه ای را در خود سرکوب می کنند و رفتارهایی مشابه پسران را انتخاب می کنند. هر دو اینها می تواند واکنشی باشد به القاء هویتی فرمایشی، تحریف شده و نا بسامان و در عین حال دور از منطق انسانی برای زن در جامعه امروز ایران! شکل هویتی که در آن به هر شکل ممکن حتی با تظاهرات کاملا طبیعی بدن زنانه مقابله می شود. نمونه بارز این رویارویی را می توان افراط در نوع پوشش دانست تا آنجا که حتی شکل طبیعی بدن زن و به عبارتی برجستگی های طبیعی آن به شدت مورد انکار قرار می گیرند! در این نگاه به زن هر نوع تجلی زن بودن از مو و آرایش زنانه، صدا و برجستگی های بدن زنانه و هر آنچه مربوط به زن است به نوعی القا کننده گناه در نظر گرفته می شود پس باید به هر شکل ممکن پوشانده و پنهان شود. با چنین القائاتی می توان تصور کرد که شکل هویتی در دختران آمیزه ای از احساس گناه همیشگی است زیرا خود عاملانی برای گناهند و این گناه جز از طریق بدن زنانه و تجلیات زنانه رخ نخواهد داد!

حال شاید بهتر بتوان دریافت که چرا فرسنگها دور از این فرهنگ همچنان دختران ایرانی با شرم صورت زنانه خود را نشان می دهند و به نوعی هراسی در چهره شان موج می زند و به عنوان انسانهایی دارای حق انتخاب نمی توانند آن طور زندگی کنند که ترجیح می دهند و مدام تحت قضاوت قرار می گیرند! قضاوتهایی که بر طیفی از تمسخر چهره زنانه تا تاسف به خاطر نشان دادن آن سوارند و این آن چیزی است که حق انتخاب را از ما سلب کرده است.

هیچ کدام از ما زنان نمی توانیم انکار کنیم که در هر کجای این فرهنگ بزرگ شده باشیم و تا هر کجا که خود را آزاد احساس کنیم، در کنش های هر روزه مان مدام با خود ذهنیمان بر سر چگونگی تجلیات زنانه خود در کشمکش هستیم! زنان منتسب به مذهبیون مدام در ذهن خود ترس از مسبب گناه بودن را می پرورانند، دختران نوجوانی که در معرض دگرگونی اند هراس از به سخره گرفته شدن را و زنان دگراندیش در هر طیف فکری مدام بر سر دوراهی انتخاب میان خرد و تجلیات زنانه سرگردانند! در ذهن تحریف شده ما زن با حفظ زیبایی و تجلیات زنانه و توجه به جسم زنانه خود خردش را پاک از دست می دهد!

با همه اینها زن بودن در ذهن هیچ یک از ما منحل نشده است. زن بودن چالش هر روز ماست وقتی صحبت می کنیم، وقتی کتاب می خوانیم، وقتی به خیابان می رویم، وقتی کار می کنیم، وقتی به خانه برمیگردیم و وقتی زندگی می کنیم!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 19:35 |
 

دیروز یکی از تیترهای روزنامه اعتماد خبر می داد که از این پس دختران در شهرهای خودشان به دانشگاه می روند و محتوا هم مدعی بود که این خواست خود دختران و خانواده هایشان است!

تمام مدتی که از پنجره تاکسی مسیر همیشگی را نگاه می کردم با خودم فکر میکردم درست ۸ سال پیش اگر دانشگاه نبود و اگر امکان انتخاب نداشتم چطور می توانستم در ۱۷ سالگی اعلام استقلال کنم و روی پای خودم بایستم و چیزهایی را تجربه کنم که می دانم هیچ دختر و پسری در زیر چتر حمایتی خانواده نمی توانند تجربه شان کنند؟! نمی گویم آسان است. سختی ها و مخاطرات خودش را دارد اما انگار داریم عادت می کنیم به پاک کردن صورت مساله. خوابگاه کم است پس دختران نیایند! محیط آلوده است باز هم دختران نیایند! کلاسها مملو از دختران شده خوب باز دختران نیایند! و... تا کی دختران نیایند؟ و اصلا مگر مساله دوری از خانواده به فرض اینکه بپذیریم مساله است فقط مختص دختران است؟! مساله این است که اثر این نوع نگاه نه فقط تبعیض علیه دختران که طوری مغفول گذاشتن مساله پسران است. مسکوت گذاشتن مساله ای به نام تربیت و حواله دادن همه چیز به جنسیت و ذات است و انگار آمارهای عجیب و غریب اعتیاد پسران و خودکشی های دانشجویی و ... اصلا به چشم نمی آیند. مساله این نیست که فرزندان اگر از خانواده دور شوند آلوده می شوند. مساله این است که ما نتوانسته ایم یا نخواسته ایم جامعه ای سالم بسازیم. مساله این است که هنوز در قرن ۲۱ نمی توانیم بپذیریم که فرزندانمان حق دارند از سنی که به بلوغ عقلانی می رسند برای خودشان و زندگی شان تصمیم بگیرند چون اصولا بلوغ عقلانی را نمی توانیم بپذیریم. این نگاه خیلی نگرانم میکند. نگاهی که مدام می خواهد چاه و چاله نشان بدهد و منتظر باشد تا کسی در آن بیفتد! اما فعلا باز هم دیواری کوتاه تر از دیوار دختران پیدا نشده است! فرصت مستقل شدن و تجربه زیستن چیزی است که برای یک دختر به این آسانی ها فراهم نمی شود و من از این بابت نگرانم.

پ.ن. در نظرات دوستی به نام یک نفر وبلاگش را معرفی کرده و پستی در وصف این دخترهای فمینیست اما پر توقع که نمی توانند بین انتظارات مدرن و سنتی شان تعادل برقرار کنند گذاشته. علی الحساب می دانم وقتی ملزومات اجتماعی و حمایت های حداقلی از حقوق اولیه یک زن وجود ندارد دیگر تفاوتی بین فمینیست و جز آن نیست. هر وسیله و ابزاری از سنتی و مدرن به کار می آید تا اعاده حق کنی و تضمین آینده! همه چیزمان باید به هم بیاید دیگر!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 13:20 |

۲۲ خرداد برای زنانی که دغدغه شان تغییر برای برابری است روز خاصی است! خاص از این جهت که نمادی است برای اعلام وجودشان اما نه وجود فیزیکی بلکه وجود انسانی که بر آن تاکید می کنند و می خواهند به رسمیت شناخته شود. وجودی که در دل بسیاری هراس می اندازد تا آنجا که از حرکت دسته جمعی و آرام زنان هم می هراسند و... ۲۲ خرداد امسال باز هم سرکوب و باز هم بستن چشمها اتفاق افتاد به روی واقعیتی که دیر یا زود محقق می شود . دارم فکر می کنم مگر زنان این سرزمین چه می خواهند که اینچنین هراس در دل می اندازند و مقاومت بر می انگیزند؟ سهمشان از زندگی؟ به رسمیت شناختنشان به عنوان انسانهایی برابر؟ اینکه دیگر قیم نمی خواهند و به دنبال همراه می گردند؟ اینکه می گویند کودکی که نه ماه تمام پرورش می دهند و سالها مراقبتش را بر عهده دارند سهم مشترک آنها است با کسی که دوستش دارند و نه قربانی لجاجتها و قیم مآبی های این و آن به نام جد پدری و ... که دیگر انگار در قرن ۲۱ ایستاده ایم و صدای عدالت محوری مان هم گوشها را کر کرده و اما هنوز استخاره می کنیم که این زن آیا انسان هست یا نه؟ که هنوز مردانمان می هراسند از اینکه اگر زنانشان حقی را همانند آنها داشته باشند متضرر می شوند؟ که هنوز این زن نباید بداند پس کجا خودش برای وجود خودش تصمیم می گیرد و کجاست که اعتماد متقابل می شود نه یک جانبه؟  

دو روز است اتفاقاتی افتاده که مدام از خودم می پرسم سهم من از بودنم چیست؟ دو روز است که با خودم زمزمه می کنم که اثبات صداقتها کار سختی نباید باشد پس چرا این شیشه های غبار گرفته بدبینی کنار نمی روند و این خودخواهی مردانه همین حقوق مسلم انسانی را بر نمی تابد؟ دو روز است مدام اشک به چشمم می آید و بار تحقیری را که این جامعه و این مردان و این زنان مردسالار به نام سنت و آیین و احترام بر سر تک تک زنان آگاهانه یا نا آگاهانه آوار می کنند روی شانه هایم به تمامی حس می کنم و مدام از خودم می پرسم من کیستم؟ سهم من از بودنم چیست؟ و متهم می شوم به سهم خواهی! به سهم خواهی از کسانی که مسلم می پندارند همه چیز از آن آنهاست!

درست هفته پیش بود که یکی از اساتید با دریغ و اندوه می گفت در جلسه خواستگاری دخترش آنچنان از طرح حقوق ضمن عقد احساس تحقیر داشته که شیرینی این پیوند به کامش تلخ شده! و من باز می اندیشم مگر من انسان نیستم؟ مگر شهروند این جامعه عدالت محور نیستم؟ مگر نباید حقوق اساسی و به حق من در این قانون اساسی بی نقص تضمین شده باشد؟ پس چرا به حق و حقوق و مطالبات من به عنوان یک زن که می رسیم فرد فرد زنان خود باید چانه زنی کنند؟ چانه زنی کنند و توانشان را صرف کنند تا بدون تنش و بی اینکه به کسی بر بخورد چند حقی را بگیرند و چه اهمیتی دارد اگر در این بین خودشان احساس تحقیر و اهانت کنند؟ چه اهمیتی دارد که مدام فکر کنند پس این تحصیلات و جایگاه و تلاشهای اجتماعی همه هیچ وقتی پای مرد و زن بودن به میان می آید؟ که من هنوز باید از قیم و ولی خود اجازه بگیرم تا بتوانم حق سفر داشته باشم؟ مگر حرکت انسانها از حقوق حیاتی و طبیعی شان نیست؟

مدام از خودم می پرسم این قانون و این شرع و این همه باید و نباید های اخلاقی چرا به من به عنوان یک زن که می رسند همه چیز را واگذار می کنند؟ چرا پای احتیاط ره به میان می کشند؟ چرا یکباره همه نقدها برای من نسیه می شود و چرا همه چیز به تقلای خودم واگذار می شود؟ من چگونه شهروند با کرامتی هستم که هیچ حقی ندارم؟ من چگونه مادری با کرامت هستم که بهشت را زیر پایم می گذارند اما سهم من از کودکی که خواهم داشت هیچ است؟! من چگونه شریکی سالم و عاقل و بالغم که سهمم از شراکت در زندگی هیچ است و به جایش باید به سکه های طلایی دلخوش باشم که بازار برده فروشان را جلوی چشمم می آورد؟

حالا باز بگویید در این جامعه زن حرمت دارد! حالا مدام داد بزنید و روز زن را بیهوده جشن بگیرید و به مادران وعده های همه نسیه بدهید! اما به عمل که می رسد...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:33 |

این چند روز علی رغم مشغله های زیاد توانستم  دو فیلم ببینم. یکی پرسپولیس و یکی هم فیلم پر سر و صدا و البته فوق غرض ورزانه هلندی که در جای خود جای کلی بحث و اما و اگر دارد و البته جای کلی بازنگری در رفتارهای به ظاهر دینی جوامع اسلامی. اختلاف خانوادگی بین دو آشنای نزدیک و حرفهای رد و بدل شده و یک بحث نا تمام با محمد هم مزید علت شد تا امروزم مدام به فکر در مورد واژگانی بگذرد که هر چه فکر می کنم با هیچ کدام از اصول مورد قبول من و سبک زندگیم و ایده آلهایم در باره جهانی بهتر برای زنان و مردان نمی خواند. بدتر از همه هیچ جوری از دیدگاه مذهبی نمی توانم هضمش کنم. کل این قضایا و درگیریهای فکری در واژه نا مانوسی به نام "غیرت" و به دنبال آن ایجاد حس گناه، سرشکستگی، تحقیرو... خلاصه می شود. از صبح مدام دارم فکر می کنم و خودم را جای یک راوی کل که از بیرون ماجرا را می بیند، جای زن یا دختر مخاطب این امر و جای مرد و یا پسر عامل این امر می گذارم و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر به عمق محتوای مخرب ساخته شده برای واژه "غیرت" پی می برم. به یاد روزهایی می افتم که در غالب موارد این واژه را برای توصیف سربازان غیرتمندی می شنیدم که برای حفظ تمامیت ارضی شان – تاکید می کنم در وهله اول تمامیت ارضی شان- و انجام تکلیف دینی شان در جهاد با مهاجمان وارد میدان نبرد شده بودند. اما حالا فکر می کنم جنگ که تمام شد انگار برای حفظ این آرمان به شدت بر غیرت ورزی مردانه نسبت به زنان تاکید شد. به یاد بیاورید که " بی حجابی زن بی غیرتی مرد است"! و به یاد بیاورید همه دعواهای بر سر ناموس و از سر غیرت را که همواره راه را برای ایجاد ارتباطی سالم بین دو جنس بسته است و به یاد بیاورید در نوع حاد کلمه قتل های ناموسی از سر تنها گمان را که حتی مجال دفاعی کوچک را به قربانی نداده است چه رسد به آوردن دلیل و مدرک و حرفی اضافه بر زبان راندن! و حالا من، در جایگاه یک زن در سال 2008 میلادی که دنیا را و بسیاری از زنان مسلمان دنیا را می بینم لابد چقدر باید شادمان باشم که می توانم بنشینم و از مواضعم تنها حرف بزنم و باز در دلم احساس گناه، اضطراب، و عذاب وجدان داشته باشم از اینکه خاطری را آزرده ام و یا انگار حقی را غصب کرده ام! و من در جایگاه یک مرد در سال 2008 میلادی و 1387 شمسی با آنکه دیگر در هیچ دوره تاریخی دوری زندگی نمی کنم همچنان قربانی تمایم سنتهای کور و انتظارات بی پایه ام و همچنان تحقیر می شوم و متهم به بی غیرتی می شوم اگر در مورد اعضای اناث خانواده ام غیرت ورزی نکنم و بخواهم بپذیرم که آنها هم انسانهایی هستند با حق انتخاب برای سبک و سیاق زندگی شان! و باید عذاب وجدان داشته باشم و احساس گناه کنم از این همه ناتوانی یا نه ا این همه مردانگی و آزاد اندیشیم؟!

و من، در جایگاه یک راوی کل، از همه مردان این جامعه و از تاریخ سراسر مذکر این جامعه و این مذهب می پرسم، آیا اگر به صدر اسلام برگردیم پیامبر زنی را با غیرت ورزی کور و تعصب نا به جا تحقیر می کرد؟! آیا غیرت ورزی جز در موقع دفاع از کسانی که در موقعیتی خطیر قرار دارند و توان دفاع و حفظ خود را ندارند معنا پیدا می کند؟ آیا تنها یک شاهد تاریخی معتبر می توانید نشان من بدهید که پیامبر بالای منبر رفته باشد و مثل روحانی امروز ما که سخنرانی اش دست به دست در موبایل ها می گردد مردان را به غیرت ورزی خروس وار دعوت کند؟ اما من شواهد بسیار تاریخی دیده ام که دختر پیامبر آزادانه با مردانی از صحابه به گفتگو می نشست. من شواهد تاریخی را دیده ام که سلمان را – یک مرد نا  محرم را- از اهل بیت خود می دانست و شواهد تاریخی را دیده ام که سکینه دختر امام حسین حجاب نداشت و شش بار ازدواج کرد و  حضرت علی به خانه زن بیوه ای می رفت و با کودکش بازی می کرد و زن در هنگام درد و دل با مردی نامحرم-خود حضرت- از خلیفه مسلمین گلایه مب کرد و.... از این شواهد تاریخی کم نیست.

 به اینجا که می رسم دوست دارم در دوران طلایی زندگی کنم که لااقل بتوانم حرف بزنم. که لااقل باب گفتگو باز باشد. که هیچ مردی به خاطر آزاد اندیشی و شناخت حقوق مسلم انسانی تحقیر نشود و هیچ مردی به نام مردانگی به خود اجازه ندهد که انسانی دیگر را آنچنان ملک خود بداند که او را از حق زندگی و انتخاب سبک زندگیش محروم کند. که دیگر هیچ زنی و هیچ دختری از هراس پدر و برادرش هیچ واژه پنهانی نداشته باشد. که انسانها خیلی انسان تر از امروز باشند و به انتخاب خود و دیگری احترام بگذارند. که غیرت و مردانگی آنچنان زیبا و انسانی معنا شود که دیگر جای هیچ حسرتی باقی نماند!که هیچ کداممان، نه من به عنوان یک زن و نه هیچ مردی احساس گناه نکند که می خواهد متفاوت باشد و تفاوتها را بپذیرد!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 22:38 |

ببینید آش چقدر شور بوده که من که هیچ وقت سرم را به خاطر سبک زندگی این و آن به درد نمی آورم این بار رسما صدایم درآمده است! داستان از این قرار است که برخی از دوستان عزیز و فخیم من که هر از چند گاهی دور هم جمع می شوند و به اصطلاح همه هنرهایشان را به رخ هم می کشند گاهی به شدت احساس می کنند مدام نام بردن از فلان مارک با تلفظ غلیظ انگلیسی و بعد سر تکان دادن و نوک انگشت اشاره و شصت را به هم چسباندن که یعنی نمی دانی این مارک و این اسم و این فروشگاه و این .... چقدر با کلاس است و چقدر دانستنشان لابد به ما شخصیت می دهد! حالا تصورش را بکنید که من که اصلا برایم مهم نبوده و نیست که مارک کیف و کفش و شلوار جین و ... چه ها که نمی تواند باشد و فلان فروشگاه با چه قیمتهای عجیب و کذایی چه اجناسی عجیب تری دارد وسط این قافله چطور می مانم و بعد هم که مثلا اظهار فضل می کنم که شخصیت انسان به این چیزها نیست و ما هستیم که به آنچه داریم شخصیت و هویت می دهیم هدف نگاههای عجیب و غریب این دوستان فرهیخته قرار می گیرم و لابد به شدت عقب مانده جلوه می کنم! محض رضای خدا فقط یک لحظه فکر کنید از این نیروی ناچیز فکری که در روز به کار می گیریم چقدرش صرف فکر کردن به این مارک و آن مدل و حفظ کردن نام فروشگاهها و ... می شود درحالی که اگر از همین دوستان عزیز سوالاتی ساده در باب زندگی روزمره شان بپرسی انگار با موجودی ناشناخته مواجه شده اند که از حرفهایش هیچ سر در نمی آورند!

پ.ن.۱. موضوع بالا هیچ مرز جنسیتی هم ندارد. متاسفانه این روزها هر دو جنس به یک میزان مبتلا به آن هستند.

پ.ن.۲. به کسی برنخورد اما اگر هم برخورد این برمی گردد به تلخی حقیقت!

پ.ن.۳. دوستانی که خودشان حس می کنند جزء این گروه از دوستان فخیم من هستند لطفا به من که می رسند این افاضات را کنار بگذارند و برای یکبار هم که شده از خودشان بگویند و اینکه خودشان چه و که هستند و چه می کنند و کجای این عالم را راه انداخته اند؟!

پ.ن.۴. خوبی های این روزهای بهار را که برایشان جان می دهم با این فکرها خراب نمی کنم. فقط آمدم که بگویم بلکه این دوستان خودشان مرحمت کنند و ....

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 19:19 |

 

دیروز بعد از یک جلسه نسبتا طولانی با بعضی از دوستان برسر سنتوری مهرجویی بحث می کردیم. من در حوزه فیلم و تکنیک های مربوط به سینما صاحب نظر نیستم و دانسته هایم تنها در حد نیاز و علاقه خودم است اما به لحاظ محتوایی و در جایگاه تنها یک بیننده که انتظار دارد فیلمی قابل قبول را به تماشا بنشیند و همین طور از جایگاه یک زن که حساسیت های خاص خودش را در نگاه به همه مقولات و از جمله فیلم دارد نکاتی را قابل طرح می دانم.

در اینکه داریوش مهرجویی یکی از بهترین کارگردانان این کشور است کمتر کسی تردید دارد اما همین بهترین ها در فضا و جو نا مناسب و بنا به بسیاری محدودیتها آنگاه که می خواهند دل همه از تماشاگر عادی تا روشنفکر و حتی مسئولین بی تخصص مربوطه را به دست بیاورند گاهی آنچنان دچار خودسانسوری و سردرگمی می شوند که انگار رشته کار از دست می رود و حاصل روایت گونه ای گنگ بر اساس موضوعی کلیدی می شود که نه پرداخت درخوری دارد و نه به واقعیت امر نزدیک است. برای من در برخورد اول با فیلم آنچنان جایگاه افراد گنگ و مبهم و رها شده بود که ربطی منطقی بین آنها نمی یافتم. اگر شخصیت اصلی فیلم علی سنتوری است (که هست) چرا درست نمی دانیم شرایط زندگی و بستر اجتماعی اش چیست؟ خانواده گنگ و در تنها چند لحظه به نارسا ترین شکل ممکن معرفی می شوند آن هم با نشان دادن یک مراسم مذهبی تصنعی که حتی نمی شود گفت مختص قشری خاص است - حتی می خواهم بگویم قشرها و طبقات اجتماعی در این فیلم و عادات و رسومشان هیچ یک بر مبنای واقعیت پرداخته نشده است! برای مثال به مراسمی که توسط مادر علی برگزار شده نگاه کنید. من نمونه این مراسم را به هیچ عنوان در طبقه مرفه جامعه ندیده ام .- اگر مشکل اصلی خانواده مذهبی است باید به درستی پرداخته می شد هر چند به شخصه بر سر این مساله حرف دارم. من می توانم بپذیرم که در خانواده های سنتی - تاکید می کنم صرفا سنتی - برخی پافشاری ها و فشارها بر افراد اعمال می شود که حتی سبب ساز گریز آنها است اما دقت کنیم که خانواده مذهبی دقیقا فرزندش را آنچنان همسو با عقایدش بار می آورد که کمتر تخطی در حد طرد کامل را می توان دراین افراد مشاهده کرد. می گویم طرد کامل چون در همین خانواده ها اگر اعضا از در اغنا در آیند به راه خود می روند و خانواده را در حاشیه ای امن نگه می دارند. اگر این عضو خانواده پسر باشد می توانید حدس بزنید که راه برایش بسیار هموار تر است. اگر به جای علی سنتوری شخصیت اصلی را هانیه ایفا می کرد طرد او بسیار قابل قبول تر بود!

مساله دیگری که در همه جای فیلم طرح می شود تلاشی است که افراد از آن سخن می گویند و ما هیچ چیزی از آن را نمی بینیم. نمونه اش جایی که مادر هانیه از او می خواهد به علی کمک کند و بیننده خودش را آماده کرده که با شخصیت مادر همسویی کند و تصور کند که واقعا هانیه با مواجهه با شرایطی بهتر علی را رها کرده اما او به یکباره صحبت از بارها تلاش برای ترک و ... می کند در جایی که درست در این لحظه بیننده انگار در گودالی از خلاء سقوط می کند چون عملا تنها لحظه های خوشی را دیده و تنها یکبار صحنه مواجهه هانیه با تزریق و خنده هایش با جاوید و دیگر هیچ! از همین جا به انفعال نقشها نیز می توان پی برد. در برخورد علی و هانیه که انگار هیچ تلاشی برای زندگی واقعی نمی کنند- در برخورد خانواده علی با او که یکباره سر می رسند و تنها او را به آسایشگاه می برند و بعد رها می شود - در برخورد مادر هانیه با دخترش که زندگی اش رو به نابودی است - در برخورد شخص مادر علی در مواجهه با او و بی توجهی اش به آبروی از دست رفته و سرنوشت پسر معتاد و... و از همین جا نیز می توان به نقش های عجیب و غریب زنان فیلم و برخورد مهرجویی با خانواده پرداخت! هانیه یک دختر مستقل و هنرمند که قدر مسلم مرد ندیده نیست ولی در ایفای نقش عاشق آنچنان راه اغراق پیش گرفته که در لحظه هایی از فیلم داد بیننده را در می آورد! برای مثال به لحظه امضا گرفتن از علی سنتوری یا روز خواستگاری و بالاخره لحظات عروسی و یا خرید ابزار جاز نگاه کنید که همه از فیلمی که انتظار داریم گوشه ای از واقعیتی را به تصویر بکشد که از آن دور بوده ایم دور از انتظار است! بعد از هانیه به مادرش نگاه کنید که نه مذهبی است و نه بی قید. نه سنتی است و نه مدرن. حتی انگار از همان نقطه فیلم که وارد می شود نمی داند در زندگی دخترش چه گذشته و حتی نمی دانیم عدم حضورش در صحنه عقد کنان - با آن همه فانتزی های آزار دهنده - واقعا به خاطر تصادف است (یک دلیل فوق غیر عادی) یا به خاطر مخالفت! و می توان پرسید کدام مادری است که وقتی می بیند دامادش تا این حد پیش رفته دخترش را برای ادامه زندگی بدون توجه به تلاشهای گذشته تشویق کند و حتی بخواهد با یک تماس عاشقانه به سراغش برود؟ (این اتفاق ممکن است در یک خانواده طبقه پایین و برای اینکه دختر سربار خانواده نشود رخ دهد اما در خانواده ای مثل خانواده هانیه که به توانایی های دخترش واقف است نه!) و زن بعدی مادر علی است که درست مثل یک مادر سالار اما کاملا بی اختیار بالای سر خانواده ایستاده! چرا علی می گوید خانه مادری؟! یعنی در این خانواده سنتی یا مذهبی با وجود شخصیت قدرتمند اجتماعی پدر مجالی برای ظهور شخصیت تا این حد سالارانه مادر باقی می ماند؟! منشاء اقتدار مادر علی از کجاست؟! و در جایی که علی اولین بار سنتور را در جایی کشف میکند که کاملا در دسترس است پس منشاء این همه عناد و اختلاف چیست؟! به نظر من مهرجویی در نشان دادن یک خانواده مادر سالار که هیچ نمی دانیم چیست و چه میکند که تا این حد اقتدارش را به زبان می آورند به بیراهه رفته است! و بعد از همه اینها به چهره تصنعی و نابازیگر تک تک زنانی نگاه کنید که به کنسرت علی آمده اند و هر از چند گاهی هم به دوربین خیره می شوندو ... این صحنه ها را هیچ دوست ندارم!

در پایان با تمام احترام برای داریوش مهرجویی و اذعان به اینکه موضوع فیلم موضوعی خوب و قابل طرح است(آن هم شاید در مقابل موضوعی مثل خون بازی و با تغییر بسترها و موقعیتهایی مثل خانواده و شخص اول فیلم و طبقه اجتماعی و ...) اما فکر می کنم در این جامعه پر از سانسور و تیغ فیلم داریوش مهرجویی بیش از آنکه توسط تیغ سانسورگران همیشه قطعه قطعه شود بر اثر ملاحظات شاید ناگزیر خود کارگردان ضعیف از کار درآمده است.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 11:32 |
 

امروز مطابق عادت اين روزها صفحات وب را جستجو مي كردم كه بر حسب اتفاق  برخوردم به سايت بهمن احمدي عمويي و تيتر كذايي "از اين به بعد همه مردان مجرد مي مانند"! و آه از نهادم بلند شد و همان موقع در پيوندهاي روزانه هم قرارش دادم تا سر فرصت – كه اتفاقا درست همين حالاست – خدمتش برسم.

ماجرا افاضات جناب اميرآبادي سرپرست شوراي حل اختلاف است كه همه وجود آدم را به درد مي آورد و البته نمي دانم چرا هر چه گشتم اعتراضي به سخناني با اين محتوا از كسي كه مسئوليت يكي از كليدي ترين نهادهاي مرتبط با زنان را داراست، جز در همان سايت مذكور نيافتم!

 عقايد قبلي ايشان را همان اوايل كار در دادگاه خانواده شنيده بودم كه عامل طلاق را بيكاري مردان مي دانستند و علت بيكاري مردان را هم تحصيل و اشتغال زنان و از اين طريق بالا رفتن سطح انتظارات - بخوانيد فهم زنان -  و بهترين شغل براي زنان را هم معلمي!

 اين بار اما دامنه سخن ايشان از يك جمع دوستانه مشاورين فراتر رفته و در راديو تهران و براي همشهري هاي عزيز داد سخن داده اند كه دختراني كه حتي بلد نيستند تخم مرغ بپزند را چه به حق طلاق! و به دنبال آن اعتياد را كه تا ديروز يك بلاي خانمان براندازبود در حد يك معضل اجتماعي كه اگر با كمي اغماض به آن نگاه كنيم چندان هم جاي داد و بيداد و شكوه و شكايت ندارد،-ذ چون هر روز برتعداد معتادين افزوده مي شود- تنزل دادند! مسئله اي كه ديگر آنقدر محكمه پسند نيست كه زني بخواهد به بهانه! آن اقامه دعوي كند و بنيان خانواده اي را از هم بپاشد!

به همين سادگي همه مسائل بر مي گردد و باز به نفع ديدگاه مردسالارانه و حاميانش تغيير شكل مي دهد و باز اين زنان هستند كه بر سر هيچ و پوچ و با انتظاراتي نا بجا در نظم اجتماعي خلل ايجاد مي كنند و نقش مخرب مردانه در اين ميان آنچنان پنهان مي شود كه گويي از ابتدا هم بحث بر سر مسائل بي اهميتي بوده كه چه بسا ارزش طرح هم نداشته است! انگار ايشان تمايل زيادي به كتمان وقايع اجتماعي دارند كه نمي خواهند دريابند دختران ما نه اينكه بلد نيستند تخم مرغ بپزند كه ديگر نمي خواهند اين كار را انجام دهند آن هم به عنوان وظيفه! و كاش كسي مي پرسيد اگر تنها اين مساله است كه شايستگي داشتن حق طلاق را از ما مي گيرد، چرا مادران ما كه اتفاقا نه فقط تخم مرغ كه همه نوع غذاي باب طبع شوهرانشان را تهيه مي كردند هم از اين حق محرومند؟ دردناك ترين نقطه سخنان ايشان اين است كه علت طلاق ها در خانواده را زياده خواهي زنان مي دانند. ايشان خود در كسوت قضاوت سالهاي سال حكم داده اند و خود را از دلسوزان زنان مي دانند. خود ايشان موارد حادي را تعريف مي كردند كه در آنها آنچنان آسيبهاي جسمي و روحي بر زنان وارد شده بود كه خود زنان از بيان آنها شرم داشتند و حالا همين قاضي با تجربه ديوان دادگستر با اين همه شواهد و قرائن حقايق بسياري را فداي مصلحت امروز مي كند و انگار مي خواهد به هر شكل ممكن اين آمار كذاي طلاق پايين بيايد حالا چه باك اگر بهايش پايمال شدن حقوق زناني باشد كه اعتياد شوهرانشان خانمانشان را و همه جواني و آرزوهايشان را به باد مي دهد، اگر نه امروز حتما فردا و كودكانشان شرم داشتن پدري معتاد را تا زنده اند همچون زخمي بر روحشان با خود خواهند داشت. زناني كه خواستشان برابري است زيرا كه مي پندارند وايمان دارند كه آنها هم انسانند و حالا انساني بايد از حقوق انساني اش محروم شود چون نمي تواند تخم مرغ بپزد؟! و چون اگر اين حقوق را به او بدهند همه مردان مجرد خواهند ماند؟! اين همه استدلال معقول و بي عيب و نقص دارد همه ذرات وجودم را مي خورد و به همه زناني فكر مي كنم كه پايشان به اين شوراي حل اختلاف با اين عقايد باز مي شود كه اصلا آنجا نشسته اند و وظيفه شان را صلح وسازش تعريف كرده اند و اصلا هم فكر نمي كنند كه زن يا مردي كه براي طلاق مراجعه كرده بيش از هر كس ديگري توانايي تصميم گيري در مورد زندگي اش را دارد. ياد انگليس مي افتم و شگفتي يكي از مشاورين آنجا را وقتي فهميد ما در دادگاه تلاش مي كرديم خانواده ها را به صلح و آشتي دعوت كنيم- دعوت كه نه وادار گاهي- و او معتقد بود مگر اين آدمها خودشان عقل ندارند كه شما خود را محق در تاثيرگذاري بر تصميمشان و اصرار بر عقيده خود دانسته ايد؟! و كار مشاور يا هر شورايي نظير شوراي حل اختلاف را تنها تسهيل اين روند به نحوي مي دانست كه حقوق هر دو طرف رعايت شود و هر چه بيشتر از آسيبهاي اين اتفاق كه از قضا چندان خوشايند هم نيست كاسته شود. و اتفاقا انگار نمي دانست زنان اين سرزمين، كه حتي مردان نيز، حتي صلاحيت تصميم گيري در مورد كفش و كلاهشان را هم ندارند چه رسد به زندگي خانوادگي شان!

 

به شروط شكسته و بسته ضمن عقد فكر مي كنم، كه اگر دختري اين روزها همان ها را هم از دست بدهد و در راه احقاقشان براي فردايي كه در آن هيچ چيز معلوم نيست كاري نكند، ديگر نمي دانم چه بر سر بسياري از زنان اين سرزمين- از هر جا و هر عقيده اي كه باشند - خواهد آمد؟! مي سوزند ومي سازند يا خود وآرزوهايشان را مي سوزانند يا...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 10:46 |

 

رسما جای همه توی کلاس دیروز خالی! کلاس که چه عرض کنم. یک جمع خودجوش غیر رسمی شاید که همه با ایمیل و پیام کوتاه و دعوت تلفنی دور هم جمع شده و یک جمع صمیمی را تشکیل داده بودند و نظریه های اجتماعی و فمینیستی را دوره می کردند. برای من که بعد از کلاسهای دکتر شریعتی حسرت یک کلاس درست و حسابی به دلم مانده بود فرصت خوبی بود. شنیدن صدای پر انرژی دکتر صادقی هر چند که اکثر مطالب را هم شنیده باشی(و هر چند که امکان ندارد به این کلاسها برای هزارمین بار هم بیایی و مطلب جدید نشنوی) تمام وجود آدم را پر از انرژی می کند آنقدر که تا به خانه می رسی با آنکه ۱۲ ساعت سر پا بوده ای اما آنقدر انرژی داری که چند کتاب را با هم کنارت می گذاری و حداقل نگاه می کنی و انگیزه می گیری که برنامه زندگیت را حسابی مرتب کنی.

بحث دیروز پیرامون عشق و مذهب در کار سیمون دوبووار بود. اینکه چرا زنان مذهبی تر و عاشق ترند. از آنجا که جلسه اول کلاس نبود و انگار من از نیمه راه به کلاس وارد شده بودم ترجیح می دادم فقط شنونده باشم. نظرات شرکت کنندگان گاهی آنقدر جالب بود که آدم را به واقع به فکر در مورد نسلی وا می داشت که انگار همه چیز را دوباره تعریف می کنند. در مورد مذهب و اینکه چرا زنان بیشتر از مردان مذهبی هستند اکثر نظرات پیرامون رابطه قدرت دور می زد. اینکه زنان از طریق مذهب قدرتی می یابند که با آن گاهی مردان را تحت فشار قرار می دهند! یا آنکه از دامان یک قدرت ضعیف(مرد/مردانه) به قدرت بزرگتری پناه میبرند(مذهب/خدا) و از این طریق خواسته های خود را جستجو می کنند. نظر یک نفر از حضار هم این بود که گرایش به عشق و مذهب از انجا که در دوره نوجوانی شکل می گیرد شاید نوع تصعید یافته میل جنسی باشد که به این سمت هدایت شده است!(یک تحلیل کاملا فرویدی)

در مورد عشق بحث ها بیشتر جنبه شخصی گرفت. شاید اولین چیزی که در بدو امر به ذهن همه متبادر شد همان تعریف زیبا و شسته و رفته دکتر شریعتی از عشق و دوست داشتن بود. اما در کل اکثر حضار با تعریف این مفهوم دچار چالش بودند. عده ای معتقد به عشق واحد و مختص به یک نفر بودند و عده ای هم فکر می کردند یک نفر به تنهایی نمی تواند همه نیازهای انسان را برآورده کند پس عشق در واقع بی معناست! نظر جالب این بود که ما در ناخودآگاه خود منتظریم تا یک نفر بیاید و همه نیازهای ما را برآورده کند و چون چنین کسی را پیدا نمی کنیم عشق را بی معنا می یابیم در حالی که این خود انسان است که مسئول برطرف کردن نیازهای خود است. بعضی از آیان هم معتقد بودند عشق در واقع همان کشش و میل جنسی بین دو جنس است که می تواند به تبادل افکار و همدلی هم بینجامد یا در واقع افراد ترجیح می دهند رابطه جنسی خود را با کسی داشته باشند که با او همفکری نیز دارند! نظر یکی دیگر از حضار هم جالب بود که در مقوله عشق توجه به سن و دوره های خاص زندگی ضروری است. عشق نوجوانی الزاما با مفهوم عشق در ۳۰ سالگی یکسان نیست. یک آدم می تواند بارها عاشق شود و در هر دوره ای از زندگی که این عشق ها برایش اتفاق می افتد میتواند به نوعی آنها را تجربه کند! نظر دکتر صادقی که در جمع بندی ارائه شد از همه بیشتر شکل علمی و تحلیلی داشت و به دل می نشست. از نظر وی مفهوم عشق به خصوص در زنان با افزایش سطح استقلال تغییرات محسوسی می یابد. به عبارت بهتر بین عاشق شدن و میزان استقلال فکری و شغلی و اقتصادی و دارا بودن جایگاه اجتماعی و فرهنگی رابطه معکوس وجود دارد. هر چه زنان استقلال خود را بیشتر به دست می آورند کمتر عاشق می شوند و یا لااقل به دامان عشق به صورت محو شدن در وجود معشوق نمی افتند. از طرف دیگر دکتر صادقی ترجیح می داد عشق را به صورت اجتماعی و در بستر خاص اجتماعی هر زمان تحلیل کند. برای مثال عشق در قرن ۱۸ عشقی رهایی بخش است چون در زمانی که افراد باید در طبقه خود ازدواج می کردند عشق تحرکی را در این زمینه به وجود می آورد. از سویی عشق تایید فردیت مدرن است. فرد خود دست به انتخاب می زند و بر پایه انتخاب خود عمل می کند هر چند این عشق به شکست بینجامد. در ایران از زمان پهلوی دوم این نوع از عشق در ایران دیده می شود. نمونه آن را می توان در رمان کلیدر محمود دولت آبادی و در شخصیت مارال که زنی سرکش است می توان دید. این عشق به نوعی آزادی را برای زنان نیز به ارمغان آورده است. 

همچنان وقتی که فکر می کنم نمی توانم نظر دقیقی در این باره بدهم. درواقع فکر می کنم ارائه هر نظری در این باره به تعریف دقیق مفاهیم و مشخص کردن برداشت از این کلمات بر می گردد. برای من عشق هیچ وقت به معنای محو شدن در معشوق و فراموش کردن خود نبوده است اما همیشه احساس کرده ام عاشق کسی هستم که به نوعی این احساس را در کنارش داشته باشم که به رکود نمی رسم و در رابطه ای که در آن قرار دارم احساس روزمرگی- سانسور- پنهان کاری- و بیهودگی نکنم. این احساس تا به حال بارها به تجربه درآمده اما به دلایل مختلف ادامه نیافته است. تکرار این مساله از نظر من مساله غیر قابل قبولی نیست. چون در شرایط فعلی ما که تعاریف همگی دستخوش تغییرند و افراد هنوز به نقاط اشتراک در مفاهیم نرسیده اند و رویه خود را به لحاظ مدرن و سنتی بودن مشخص نکرده اند امکان از دست دادن حالتهای عاشقانه و به هم خوردن روابط بسیار زیاد است. اما در این بین گاهی هم آدمهایی پیدا می شوند که حتی یک بیننده خارجی از دیدن لحظات عاشقانه شان دچار شعف می شود. در نهایت به نظر من سنجیدن یک مفهوم حسی و غیر عقلانی با ملاکهای غیر عقلانی کار ساده ای نیست و چه بسا چندان درست هم نباشد اما تحلیل وضعیت این مفهوم در جوامع و یا در شرایط مختلف مساله جالب و قابل توجهی است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 10:50 |