تبليغاتX
زن و جامعه
 

آقای ابطحی! شما دوست‌داشتنی‌ترین دروغ‌گوی دنیا هستید!

شما دوست‌داشتنی‌ترین دروغ‌گوهای دنیا هستید! شما را دوست دارم به خاطر همه‌ی وجودتان. شما را دوست دارم به خاطر این که پیکر نیمه‌جنان‌تان، در بیدادگاه‌های ستم، پایه‌های استبداد را می‌لرزاند.


 

 هرچه گفتی به گوش ما خوش آمد. شاید فکر کنید نیده و نشنیده از حرف‌های‌تان دفاع می‌کنم. نه! البته چون من فقط چشمان شما را دیدم. ولی هرچه بود ر آن چشم‌ها بود.

حرف‌های شما، چون حرف‌های شما نبود، به گوش‌های من راهی نداشت و اگر تا ابد هم همین‌ها را بگویی و از فاصله‌ی یک قدمی هم بگویی من آن‌ها را باور نخواهم کرد. آقای ابطحی! شما را دوست دارم چون بلد نیستید دروغ بگویید. چون آن هیکل نصف‌شده‌تان اجازه نمی‌دهد دروغ بگویید. چون چشم‌های پر از درد و رنج‌تان نمی‌گذارد دروغ بگویید. بله آقای ابطحی‌ی نازنینم! چشم‌های شما راست می‌گوید و اشک‌های من. شما هرچه را که ما نمی‌دانستیم به یک نگاه به ما فهماندید. شما حتا بدون این که اسمی بر زبان بیاورید، اسم‌ها به ما شناساندید.


آقای ابطحی! شاید خیلی‌ها امروز برای شما اشک ریختند که برای شهدای سبزمان هم نگریسته بودند! تصویر شما، می‌تواند فرق انسان‌ها را به نمایش بگذارد. که یک نفر خود را عاشق مردم نشان می‌دهد و مردم از او متنفرند، ویکی مثل شما که مردم با دیدن عکس شکسنه‌تان، دیگر هیچ چیزی جز اشک روی صورت‌شان باقی نمی‌ماند. شما دوست‌داشتنی‌ترین خز و خاشاک دنیا هستید. آقای ابطحی‌ی گل! دفعه‌ی دیگر که خواستی از این دروغ‌ها بگویی، آن را حفظکن و از روی کاغذ نخوان عزیز دلم! نازنینم!

منبع: وبلاگ آزاد باشیم

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 12:47 |

با خودم فکر می کردم همه جا را مرتب می کنم، ساکم را می بندم و راهی می شوم. فکر می کردم امسال هم شب عید را می رویم تا با خاله و بچه ها باشیم و آنقدر می گوییم و می خندیم تا یادمان برود اتفاقی در آستانه وقوع است. گفتم آنقدر صبر می کنم و نمی روم تا... تا چه؟ نمی دانم! به مامان گفتم چرا همیشه علم پیروز می شود؟ معجزه کجاست پس؟! یاد شب بیرون آمدن بابا از زندان افتادم و معجزه را پیدا کردم. پس چرا حالا نیامد؟ چقدر امید، چقدر آرزو، چقدر عشق و ... و انتهای صدای خاله که گفتم می آیم تا همه با هم باشیم و گفت ببینیم خدا برایمان چه مقدر کرده! و حالا تقدیر خدا بر این جدایی قرار گرفته. بر عمری حسرت برای بچه ها! پسر خاله ام گفت حالا همدرد شدیم! من اما همدرد نمی خواستم. دوست داشتم فقط غم من باشد و هیچ کس این همه حسرت را به تجربه ننشیند. نشد! مامان بزرگ گریه کرد و گفت غلطک دنیا می چرخد و همه چیز را صاف می کند و ... اما همیشه هم صاف نمی شود انگار! به روزها و شبهای تنهایی فکر می کنم. به حالا که کم کم همه می روند سراغ کارشان ومی ماند تنهایی و دلتنگی و ... دستت به هیچ جا بند نیست. فقط منتظر یک رویا می مانی و وقتی می آید دلت باز می شود.

تمام این چند روز در بین تمام اشکها و غمها فکر می کردم نسل انسانهای خالصی که همه چیز را برای دیگران می خواستند نه برای خودشان چه با سرعت در حال اتمام است. فکر می کردم چند نفر مثل شوهر خاله من هر روز و هر شب دست همسرشان را بی هیچ واهمه و خجالتی بوسه باران کرده اند؟ چند نفر از حق زن بر شوهرش گفته اند و تمام و کمال به آن عمل کرده اند؟ داشتم فکر می کردم شوهر خاله ام هیچ ادعای روشنفکریش نمی شد. افتاده تر از آن بود که بگوید استاد دانشگاه است و... اما انسان بود. حتی در سخت ترین شرایط. حتی در بدترین اختلافات فکری و سیاسی. همیشه فکر کردم ما از زمین تا آسمان با هم متفاوتیم. اما هیچ وقت این تفاوت باعث جدایی نشد. حالا طوری دلم برایش تنگ شده. دلم برای همه برگه های امتحان تاریخ تنگ شده. دلم برای خودکار سبزو قرمز و نمره هایی که شب امتحان روی برگه ها می نشست تنگ شده. دلم برای توضیح دادنها و حوصله کردن ها تنگ شده. دلم برای شب عید پارسال و خانه خاله و تولد و خنده های شوهر خاله ام تنگ شده!

حالا همه ما مانده ایم اینجا و بی تاب و دلتنگ برای این همه صبوری و انسانیت و می پرسیم مگر تکرار می شود؟ 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 18:19 |
 

تمام نا تمام من با تو تمام می شود...

هنوز وقتی کسی آرام لبخند می زند و می گوید " تو دختر همان پدر هستی "، در دلم پر از حس غرور و سرافرازی می شوم. هنوز وقتی یادت می کنند دلم برای لحظه لحظه بودنت تنگ می شود. می گویم بودنت، به تمامی! وگرنه کیست که بتواند حضورت را نادیده بگیرد که تمام لحظه های این سالهای سخت دوری حضورت بوده همان طور که خودت بارها گفتی و نشان دادی، که " هر کجا می روی، شانه به شانه همراهت هستم...". و کیست که بتواند همراهیت را نادیده بگیرد؟ اما دل است دیگر! چطور می شود دلتنگ نباشم وقتی بودن تو را ندارم تا سفیدترین رخت خوشبختی را به قامتم بیندازی و بوسه ات را بر پیشانیم حس کنم و بدرقه ام کنی تا آغاز فصل تازه زندگیم؟ دلتنگ می شوم و لحظه لحظه به یاد می آورم، "شیرآهن کوه مردا که تو بودی...".

هستی؛ می دانم. تمام اشکهای این سالهای همه حسرت را تو دیده ای و همه تردیدها را تنها تو می دانی و خدایی که میان ماست. حالا تو آن بالا و آسمانی و من اینجا، روی همین زمین خاکی.

نگو دلتنگ نباش، که هستم. که مگر می شود نبودن کوهی چنان استوار به چشمم نیاید؟ هستی؛ می دانم. حضورت را حس می کنم چنان همه لحظه های همه این سالهای پر حسرت اما... دل است دیگر. تنگ می شود و بی تاب برای بابایی که تو بودی و هجرتی که تو کردی...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 11:31 |

گاهی اوقات درست در لحظه هایی که احساس می کنی همه چیز خوب و باشکوه است و حس می کنی همه چیز را خودت با توان و نیروی خودت به دست گرفته ای و هیچ چیزی جز شادی وجود ندارد و حادثه و اتفاق از آن همسایه است نه تو انگار که خدا آرام در گوشت زمزمه می کند که " ای انسان به چه چیزی به پروردگارت غره شدی؟!"

سه روز است ناگهان اتفاقی رخ داده که آنقدر یکباره و کاهنده است که انگار تمام عجز و ناتوانی انسان را به رخ می کشد! تمام لحظه های این سه روز تداعی لحظه های روزهای سنگین ۱۰ سال پیش بود که پشت درهای سخت بیمارستان قائم مشهد ایستاده بودیم و بر عجز و ناتوانی مان می گریستیم و... انگار فقط خدا بود که در تمام آن لحظات آرام و ساکت چشم در چشم نگاهمان می کرد و وعده می داد که جز خیر چیزی ارزانیتان نخواهم داشت! تمام لحظاتی که با چشمان به غایت باز می دیدیم که دیگر هیچ چیز نه قدرت و ثروت و نه شهرت و نه هیچ انسانی با هر مرتبه ای نمی تواند یاریمان کند و یادمان می امد که چه روزها که فکر کرده بودیم همه چیز در همین دستان ناتوان ماست! اما نبود...

به خاله ام گفتم فقط خودت را سبک کن و به دستان خدایی بسپار که همین نزدیکی است و جز خیر هیچ چیزی برایمان نیمی خواهد. اتفاق هر چه که باشد... می دانم که خودش خوب می داند. می دانم که تمام این شبها و روزها چشمش به آسمان بوده و می دانم که هیچ وقت به اندازه من بر پروردگارش نشوریده و غره نشده. اما این را هم می دانم که تا همه وجودت را به تسلیم وادار کنی و آنچه را به ظاهر شر می آید و به واقع سرشار از خیر است بپذیری جهادی سخت در پیش داری.

همه مان رویمان به آسمان است این روزها و فقط منتظریم تا لطف خدایی که درست در این لحظه ها هیچ کس جز او باقی نمی ماند مردی صبور و مهربان را همه مان بازگرداند. دوست دارم چشمانم را ببندم و وقتی باز می کنم صدایی شاد را بشنوم که می گوید همه چیز به خیر گذشته و آنوقت خوب گریه کنیم از شوق بلکه از این همه سنگینی این روزها کمی سبک تر شویم...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 12:47 |

 

شاید خیلی عجیب بیاید که آدم تولد وبلاگش را و پیش از آن تولد خودش را پاک از یاد ببرد! اما چندان هم عجیب نیست وقتی یکبار دوستانی 3 روز قبل از تولد به آدم تبریک می گویند و خانواده 2 روز قبل تولد را برگزار می کنند و به دلایل عدیده از جمله مشغله های چند جانبه خود آدم یک تولد هم موکول می شود به آخر این هفته؛ راستش دیگر داشت پاک یادم می رفت دقیقا این میلاد مبارک در چه تاریخی رخ داده که امروز بالاخره بعد از چند روز کار فشرده به همراه مهمان داری چند روزه – که خدا می داند بین این همه کار و تازه با کلی مراعات کردن مهمان عزیزمان چقدر برایم سخت آمده – تا خواستم فرصتی به خودم بدهم برای کمی استراحت و رسیدگی به آنچه دوست دارم تازه یادم آمد که ای دل غافل انگار که 26 سال پیش در روزی مانند 24 فروردین متولد شدم و 2 سال پیش درست در همین روز اولین پست وبلاگم را نوشتم! راستش انگار هر چه سن و سال آدم بالا تر می رود طوری دیگر آن ذوق زدن های کودکی برای خاموش کردن شمع تولد از بین می رود و آن سرخوشی شمردن روزها برای زود بزرگ شدن جایش را به هراسی از اتمام فرصتها می دهد و نشاط جشن تولد و باز کردن هدیه های کوچک هم جایش را به نوعی انتظار می دهد تا ببینی هنوز کسی درست یادش می ماند که غافلگیرت کند و یا چند نفر هنوز تو را به یاد دارند و طوری می شود وسیله سبک و سنگین کردن میزان اهمیت و جایگاهی که در میان دیگران مهم داری. این طور می شود که اگر مثل روزهای کودکی همه بیایند و یکی دو نفر غایب باشند به جای اینکه فردا که می بینی شان بگویی چقدر جایت خالی بود و دلم می خواست باشی حس می کنی که از اهمیت تو کاسته شده و دیگر جایی برای این حرفها نیست!

دنیای بزرگسالی با تلاش برای رسیدن به عقلانیت محض آنچنان ما را در خود حل کرده که انگار دیگر جایی برای لذت بردن از لحظه های زندگی در میان محاسبات هر روزه و انتظارات پیچیده باقی نمی گذارد. و یا شاید این تاثیر قرار گرفتن در زمانه ای است که آنچنان زود رنج و نیازمند به یکدیگرمان نموده که همواره می خواهیم یقین بیابیم که دیگران مهم زندگی مان هستند و ما هم برایشان همان اهمیت سابق را داریم!

به هر حال ما هر دو – من و وبلاگم – دوباره متولد شدیم و در سالروز این تولد دوست خواهیم داشت همه دوستانی را که در خاطره مان هستند و ما هم همچنان درخاطرشان هستیم هرچند در این همه مشغله های این روزهای همه مان برای چندی از یادشان رفته باشیم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 17:6 |

امروز 8 مارس بود. کلی پیام کوتاه و تلفن برای تبریک داشتم و...

به شخصه به جای اینکه این پیام های کوتاه رو برای کسانی بفرستم که خودشون در متن ماجرا هستند، برای دوستانی فرستادم که به نوعی مسائل زنان دغدغه خاطرشون نیست تا شاید حتی برای یک لحظه هم که شده بپرسند این دیگه چیه؟! و شاید این آغازی بشه برای جستجو و پرسش.

 صبح اولین پیام کوتاه رو با این مضمون دریافت کردم که 8 مارس رو به همه زنان تبریک گفته بود و آرزو کرده بود که همه زنان روزی از انقیاد بندهای مردسالاری و پدرسالاری رها بشوند! چند دقیقه ای با خودم فکر می کردم این انقیاد تنها مختص به زنان این سرزمین و زنان دنیا نیست بلکه همه انسانها باید از بندهای این همه کلیشه و ستم جنسی به نوعی رها بشوند. به یاد بیاورید همه تبعیض هایی را که همه مردها هم به خاطر این بندهای پدرسالارانه و مردسالارانه به همه آنها تن می دهند و به اشتباه گاهی تصور می کنند از آن نفع می برند و ناآگاهانه در حفظ آن می کوشند!(برای مثال محروم کردن خود از ابراز احساسات با عناوین اقتدار و محکم بودن و مردانگی، عدم ابراز علایق خود در انتخاب بعضی شغلها که زنانه دسته بندی می شوند و...) همان قدر که بسیاری از زنان آنچنان در بندهای مردسالاری و پدرسالاری اسیرند که بزرگ ترین ستم ها را بر هم نوعانشان روا می دارند (ختنه زنان را به یاد بیاورید که در بسیاری از نقاط دنیا خود زنان حافظ آن هستند!).

به هر حال امیدوارم روزی بیاید که در هوایی نفس بکشم که در آن همه انسانها، بیش و پیش از آنکه به جنسیتشان بپردازند به ارزشهای انسانی وجودشان واقف شوند و در جهانی بدون تبعیض و بدون برتری طلبی های واهی زندگی کنند هر چند این جهان آرمانی و دلخواه خیلی دور از دسترس به نظر برسد.

8 مارس بر همه زنان و مردان آزاد اندیش مبارک و به امید روزی که همه مردان و زنان از بندهای سترگ پدرسالاری و مرد سالاری رها شوند.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 19:33 |
 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگریز می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود دیر می شود!

به همین سادگی اتفاق می افتد. ناگهانی و شکه کننده. هنوز عکس قیصر امین پور را که می بینم اشک فضای چشمم را می گیرد. آن همه سادگی و صمیمیت در کلام. آن همه صلابت و نرمی آن همه سختی و آرامی آن همه... آن همه جمع زیبای اضداد که کلامش را سهل و ممتنع می کرد. یاد شب شعر دانشکده ادبیات به خیر. یاد قیصر امین پور هم که این همه جای خالیش حس می شود به خیر. دلم یک دل سیر شعرهایش را می خواهد و اشکهایی که به قول تنها یادگارش آیه برای خود ماست نه برای او که از امروز جایگاهش بسیار بهتر از این زمین تنگ و خالی است...

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

قیصر امین پور درگذشت...

    شفیعی کدکنی در سوگ امین پور اشک ریخت...

    نظر شفیعی کدکنی در مورد شعر امین پور

     

     

    + نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 9:23 |