دیروز در جلسه هفتگی با چند تن از اساتید و دوستان از یکی از متخصصان و مطلعان در امر مدیریت استراتژیک پرسیدم که آیا این شیوه ها و این همه حرف و حدیث واقعا موثر است؟ و البته شگفتی ام را هم از استقبال شرکتهای خصوصی و دولتی از این شیوه ابراز کردم. در جوابم جمله جالبی گفتند که نقل به مضمون می کنم:
شرکت یا گروهی که مدیریت استراتژیک دارد را می توان با فردی مقایسه کرد که دقیقا خودش و ابعاد وجودی و توانایی هایش را شناخته. می داند چه می خواهد و از چه راهی و در چه مدت زمانی قرار است به آن برسد. یعنی خودش زمان صرف کرده و درست فکر کرده و آنچه را در زندگی اش می گذرد دقیقا انتخاب کرده و چیده. در مقابل آدمی را داریم که می تواند موفق هم باشد. موقعیت علمیو شغلی خوبی هم داشته باشد اما اینها را به خاطر موقعیت خانوادگی یا جوی که درآن قرار داشته یا به قولی بر حسب اتفاق و تصادف به دست آورده است. بنابراین نمی توان گفت که این دومی با اختیار و اراده خودش این موقعیت ها را کسب کرده بلکه به آنها هدایت شده است. نفراول از آنچه بدست آورده لذت می برد و حوادث پیش رو برایش بسیار قابل پیش بینی تر است.
با این اوصاف از دیروز دارم فکر می کنم که خودم در کدام دسته قرار دارم؟ در دسته ای که خودشان را درست و دقیق می شناسندو تکلیفشان با خودشان و زندگی شان روشن است یا ....؟ می ترسم اگر زیاد فکر کنم پاسخ نا امید کننده باشد!

