این روزها به مراجعانی برمی خوریم که گاهی فکر می کنم به دلیل نداشتن آگاهی های اولیه آنچنان عجولانه تصمیم می گیرند که بعد از چند بار هم که سرشان محکم به سنگ می خورد باز حاضر نیستند تغییر رویه دهند!
دختر ۱۷ ساله ای که امروز دیدم بعد از تنها ۵ هفته از ازدواجش در حالی که هیچ کس راضی به این امر نبوده با آسودگی می گوید اتفاقی که نیفتاده! من آینده ای با شوهرم ندارم! و حتی حاضر نیست یک لحظه به برنامه آینده اش و اینکه بعد چه اتفاقی می افتد فکر کند! به مادرش می گویم تو چرا راضی شدی؟ جوابش را بارها از خیلی ها شنیده ام. اینکه دختر مسئولیت دارد و دخترش حواسش پی روابط با جنس مخالف بوده و... حالا دوست دارم بپرسم رفع تکلیفتان به خیر و خوشی تمام شد یا هنوز کاری بر زمین مانده؟! آن دیگری حالا بعد از ۱۵ سال زندگی و با ۲ بچه ۱۰ ساله و چهار ساله و یک شوهر معتاد یادش افتاده که تازه ۲۷ ساله است و زندگی نکرده و تا دیر نشده باید کاری کند و بچه هایش را هم نمی خواهد! مادری را می بینم که وقتی می گویی برای فرزندت قصه بگو می گوید حوصله و اعصابش را ندارم و پاک یادش رفته این کودک بی پناه را او و شریک دیروز و بیگانه امروزش به این دنیا فراخوانده اند!
با مادرم که حرف می زنم می گوید نباید گذاشت خیلی نیازها منجر به گناه شود و بهترین راه حلش ازدواج است! با خودم فکر می کنم از کدام گناه حرف می زنیم؟ از تهمت و خیانت؟ از گرفتن آرامش از زندگی دو انسان؟ از به اسارت کشیدن یکدیگر؟ از فحش و ناسزا دادن و شنیدن؟ از شکستن عزت نفس آدمها؟ از به وجود آوردن نسلی با سوء تغذیه و فاقد سلامت روان؟ یا از روابط جنسی خارج از قاعده و قانون؟ از کدام گناه فرار می کنیم که چاره اش را در ازدواجهای عجولانه و بی تحقیق و بی مهارت می بینیم؟
این روزها بیشتر از هر زمان دیگری محتاج آموختن شناخت خود و دیگری و آموختن مهارتهای ارتباطی و حل مساله هستیم و اگر این مسائل را مثل خیلی چیزهای دیگر سطحی برگذار کنیم و از کنارشان سهل انگارانه بگذریم چه بسا در آینده ای نه چندان دور از پس عواقب آن بر نیاییم...

