تبليغاتX
زن و جامعه - بدون عنوان
 

از دیشب دارم فکر می کنم وقتی حتی فرصت سر زدن به وبلاگ را پیدا نمی کنم آیا لازم است وجودش جایی را در این فضای مجازی تنگ کند؟!

این روزها آنقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت چک کردن میل ها را هم نداشتم. رکورد ۵۰۰ و اندی میل را هم شکستم. هیچ سایت خبری و روزنامه ای نخواندم! هیچ اخباری را کامل گوش نکردم. فقط رفتم و آمدم و نامه نوشتم. بالای سر عمله و بنا ایستادم و با جمعی از دوستان دویدیم تا کارگاه آشنایی با حقوق خانواده به سلامتی و با دل خوش برگزار شود. در این وانفسا تنها اتفاق خوش دیدن دکتر صادقی بود بعد از ۱سال و اندی و گپ و گفت هول هولکی و... که همین هم غنیمت است. مثلا قرار بود با خواهران مطالعات زنان هر ماه دور هم جمع شویم که انگار وصال نمی دهد! همین که خانه ام سامان بگیرد و فرشها را از قالی شویی بیاورند فراخوان می دهم که دور هم جمع شویم بلکه از ملال این روزها کمی کم شود! هر چند ملال این روزها مگر تمامی دارد؟ درست نشسته ام جایی که هر روز یک مورد جدید دل آدم را از جا می کند. اختلافات خانوادگی حالا شده شیرین ترین بخش ماجرا! تلخی هایش این فشار اقتصادی هر روز بیشتر از دیروز است که یک خانواده را برای ۲۰۰ هزار تومان خرج عمل بچه شان مستاصل می کند. تلخی اش دیدن بچه ای است که در باران مثل سیل از آسمان جاری کفش تابستانی پوشیده و پدرش سرگرم انواع بی پایان مواد مخدر است. تلخی اش سرایت همه انواع آسیبهاست به همه خانواده هایی که دور و برت هستند. دیدن دوستانت است که سعی می کنند پنهان کنند همه زندگیشان دارد در هم می پیچد اما گاهی نمی شود.

تلخی ها زیاد است اما در جهان سوم همه مان یاد گرفته ایم که به دنبال بهانه های کوچک خوشبختی باشیم و صورتمان را تا می شود با سیلی سرخ نگه داریم. یاد می گیریم که تفریحمان این باشد که غذای شبمان را بر داریم و به خانه هم برویم و خدا را شکر کنیم که اوضاع و احوال از این بدتر نیست. مدرن تر هم شده ایم و هر روز برای هم ایمیل ها و پاورپوینت های امیدبخش با عکس های زیبا می فرستیم تا شاید کمی معنای امید و زیبایی را حس کنیم و البته یاد گرفته ایم که هیچ وقت نپرسیم عکسها مال کجای دنیاست و حتی در اعماق ذهنمان به خودمان بقبولانیم که اینها واقعی نیست! واقعیت همین کوچه ها و خیابان ها و دویدنهای هر روزه است. واقعیت این است که اول ماه یک روزش را خوشحال باشی که در آمدی داری و بعد همه روزها و لحظه ها را بشماری و بخواهی زود تمام شود تا سر ماه برسد و یادت برود پولهایت چه سریع تمام می شود! تازه وقتی می خواهی غر بزنی باید به خودت یادآوری کنی که تو با وجود همه رکودها هنوز این شانس را داری که جزء طبقه متوسط جامعه باشی و برای خرید یک مرغ لاغر و بیجان هزار بار پولهایت را نشماری و آخرش به بال و گردن و پای مرغ قناعت نکنی!

این حال این روزهای ماست. هنوز مساله را جنسیتی نکرده ام و هنوز از دسته گلهای هر روزه آقایان که برای زنان فرستاده می شود نگفته ام. مساله عندالمطالبه و عندالاستطاعه را که می دانیم! هفته پیش کلی هم از درد زنان در راهروهای دادگاه و کلی احکام پر افتخار شنیدیم و دست آخر هم قاضی دادگاه خانواده گفت که کمر ما زیر بار مسائل خانواده در دادگاهها خم شده و همه می خواهند طوری از دادگاه خانواده فرار کنند!

همین. آمده بودم خودم را خالی کنم و بروم تصمیم بگیرم بمانم یا بروم!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 13:22 |