تبليغاتX
زن و جامعه - زود دیر می شود...

با خودم فکر می کردم همه جا را مرتب می کنم، ساکم را می بندم و راهی می شوم. فکر می کردم امسال هم شب عید را می رویم تا با خاله و بچه ها باشیم و آنقدر می گوییم و می خندیم تا یادمان برود اتفاقی در آستانه وقوع است. گفتم آنقدر صبر می کنم و نمی روم تا... تا چه؟ نمی دانم! به مامان گفتم چرا همیشه علم پیروز می شود؟ معجزه کجاست پس؟! یاد شب بیرون آمدن بابا از زندان افتادم و معجزه را پیدا کردم. پس چرا حالا نیامد؟ چقدر امید، چقدر آرزو، چقدر عشق و ... و انتهای صدای خاله که گفتم می آیم تا همه با هم باشیم و گفت ببینیم خدا برایمان چه مقدر کرده! و حالا تقدیر خدا بر این جدایی قرار گرفته. بر عمری حسرت برای بچه ها! پسر خاله ام گفت حالا همدرد شدیم! من اما همدرد نمی خواستم. دوست داشتم فقط غم من باشد و هیچ کس این همه حسرت را به تجربه ننشیند. نشد! مامان بزرگ گریه کرد و گفت غلطک دنیا می چرخد و همه چیز را صاف می کند و ... اما همیشه هم صاف نمی شود انگار! به روزها و شبهای تنهایی فکر می کنم. به حالا که کم کم همه می روند سراغ کارشان ومی ماند تنهایی و دلتنگی و ... دستت به هیچ جا بند نیست. فقط منتظر یک رویا می مانی و وقتی می آید دلت باز می شود.

تمام این چند روز در بین تمام اشکها و غمها فکر می کردم نسل انسانهای خالصی که همه چیز را برای دیگران می خواستند نه برای خودشان چه با سرعت در حال اتمام است. فکر می کردم چند نفر مثل شوهر خاله من هر روز و هر شب دست همسرشان را بی هیچ واهمه و خجالتی بوسه باران کرده اند؟ چند نفر از حق زن بر شوهرش گفته اند و تمام و کمال به آن عمل کرده اند؟ داشتم فکر می کردم شوهر خاله ام هیچ ادعای روشنفکریش نمی شد. افتاده تر از آن بود که بگوید استاد دانشگاه است و... اما انسان بود. حتی در سخت ترین شرایط. حتی در بدترین اختلافات فکری و سیاسی. همیشه فکر کردم ما از زمین تا آسمان با هم متفاوتیم. اما هیچ وقت این تفاوت باعث جدایی نشد. حالا طوری دلم برایش تنگ شده. دلم برای همه برگه های امتحان تاریخ تنگ شده. دلم برای خودکار سبزو قرمز و نمره هایی که شب امتحان روی برگه ها می نشست تنگ شده. دلم برای توضیح دادنها و حوصله کردن ها تنگ شده. دلم برای شب عید پارسال و خانه خاله و تولد و خنده های شوهر خاله ام تنگ شده!

حالا همه ما مانده ایم اینجا و بی تاب و دلتنگ برای این همه صبوری و انسانیت و می پرسیم مگر تکرار می شود؟ 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 18:19 |